نویسنده: س. ک. ا.
«ینیچری» واحد نخبه سپاه امپراتوری عثمانی بود که به مدت بیش از چهار قرن، تا ابتدای قرن نوزدهم، حتی نام آنها هم رعب و وحشتی در میان دشمنانشان ایجاد میکرد. عضوگیری این واحد نظامی عموماً از طریق مالیاتگیری اجباری مبتنی بر بردگی فرزندان ذکور خانوادههای مسیحی در اروپای شرقی و بهویژه منطقه بالکان صورت میگرفت. آنها پسران خانوادههای مسیحی را به زور میگرفتند، به اجبار مسلمان میکردند و برای سالها در پادگانهای نظامی تحت شدیدترین سیستم نظامی و انضباطی آموزش میدادند؛ افرادی که تنها به سلطان وفادار بودند.
همانطور که گفته شد، از ویژگیهای آنها خشونت و بدویت بسیار افراطی بود. داستانهای مربوط به سبوعیت آنها از نقلهای تاریخ نظامی و اجتماعی دوره عثمانی است. بسیاری از تاریخدانان در پاسخ به چرایی این میزان از خشونت عریان، آن را به بردهگیری، اجبار به گرویدن به اسلام و محیط خشن زندگیشان نسبت میدهند. از این شرایط، انسانی بازتولید میشود که نه پدری دارد، نه مادری، نه خانوادهای، نه دینی و نه فرهنگی؛ کسی که تمام عمرش به معنای واقعی آزاد نبوده و هیچ تعلق خاطری به محل زندگیاش ندارد. انسانی گسسته از همهچیز که خشونت، تنها ابزار او برای رشد در یک سازمان نظامی است. با نگاهی به تاریخچه ینیچریهای عثمانی، به یاد «دیاسپورای سیاسی ایرانی» میافتم!
در سالها و بهویژه ماهها و هفتههای اخیر و حتی در همین روزهایی که جنگی ویرانگر و خانمانسوز در کشورمان در جریان است، رفتارها و اعمال بسیاری از ایرانیان سیاسی مقیم خارج از کشور (عموماً سلطنتطلب)، باعث بهت و حیرت ایرانیان و حتی بسیاری از جهانیان شده است. از زشتترین فحاشیها و هرزهگوییها تا تهدیدها و افتراها به همه کسانی که مانند آنها فکر نمیکنند؛ از تظاهرات برای دفاع از جنگ علیه کشور خودشان تا رقص و خوشحالی در زمانی که ایرانیان در حال کشته شدن هستند؛ از بالا بردن پرچمهای اسرائیل و آمریکا در تظاهراتشان تا نداشتن ذرهای همدلی برای مردم ایران در جنگ. اینها برای هر انسانی که دارای عقل سلیم باشد — ایران به کنار — بهتآور است.
از دیدن این رفتارهای شنیع و خفتبار و خشونت نهفته در آن، از طلبِ جنگ تا رجزخوانیهای سخیف، به یاد ینیچریهای عثمانی میافتم. «دیاسپورای سیاسی» ویژگیهایی دارد که میشود آن را با کمی طنز تلخ، «ینیچریهای ایرونی» نامید. آنها انسانهای پیشاسیاسیای هستند که میشود فرض کرد بهطور کامل بیمکان، بیجا و بیهمهچیز شدهاند. از یک طرف مدعیاند که برای ایران میجنگند، اما به طرز رقتانگیزی از ایران و در واقع از خود، نفرت دارند. فرهنگ، تمدن، جامعه، ادیان، مذاهب و بهطور کلی ایرانِ تاریخی را تحقیر میکنند و از آن بیزارند. در ذهن خودشان ایرانی ساختهاند که ربطی به ایران تاریخی ندارد. ایرانِ آنها تنها در خیالاتشان وجود دارد؛ لامکانی است بیتاریخ و بیسنت. شهری است تماماً در سنت و تمدن غربی که با چند نماد سطحی ایرانی مانند قرمهسبزی، چهارشنبهسوری و کمی هم فارسیِ محاورهایِ سطحپایین رنگآمیزی شده است. چنین ایرانی وجود نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
اما اعضای این دیاسپورای سیاسی طلب چنین ایرانی را دارند و چون خودشان را نه ایرانی (به معنای تاریخی و واقعی کلمه) و نه خاورمیانهای و مسلمان، بلکه حتی غربیتر از غربیها میدانند، با مردم ایران همانطور برخورد میکنند که یک غربی میکند؛ یعنی به مانند «دیگری» با آنها مواجه میشوند. آنچه این جماعت را ترحمآورتر میکند، این است که آن غربی هم هرگز آنها را، حتی بعد از تغییر نسل، به عنوان «غربی» به رسمیت نمیشناسد. در نتیجه با انسانهایی مواجه هستید که از همهجا مانده و راندهاند و احساس تعلیق عمیقی نسبت به هر مکان، سرزمین و حتی جامعهای دارند.
فعالیت سیاسی این افراد هم خودش عین بحران است. آنها عموماً در جامعهای دموکراتیک و آزاد تعلیم نیافته و آموزشی در این سنت ندیدهاند، اما در عین حال از مواهب آن بهرهمندند. در واقع حقوق دارند اما مسئولیت نه. قانون راه را برای بهرهبرداری از حقوق حداکثری برای آنها باز گذاشته است، اما به دلیل همین تعلیم نادرست یا بیتعلیمی و همچنین به دلیل اینکه موضوع فعالیت سیاسی آنها ربطی به جامعه محل اقامتشان ندارد، عملاً هیچ مسئولیتی نمیپذیرند. در حوزه اخلاق عمومی هم چنین است. فرض بر این است که اخلاق عمومی نه از طریق پرورش فضائل اخلاقی فردی، بلکه به واسطه ایجاد شبکههای درهمتنیده در جامعه مدنی و نهادهای اجتماعی و سیاسی ایجاد میشود و رشد میکند؛ یعنی اخلاق عمومی، همان اخلاق شهروندی است. اما این جماعت به معنای دقیق کلمه شهروند نیستند؛ چراکه در محیط سیاسیِ واقعیِ خود زندگی نمیکنند و خودکنترلیها، مراقبتها و تنبههای اجتماعیِ جامعه خودشان را حس نمیکنند. آنها به معنای واقعی کلمه افسارگسیختهاند و نه آزاد.
وقتی این دلایل را در کنار ناکارآمدی، فساد و تباهی رژیم جمهوری اسلامی و همچنین پروژه رسانهای برای تبدیل این جماعت به یک گله یا تودهای نادان میگذاریم، آن وقت میتوانیم تصویر بهتری از چرایی این موج سفاهت، شناعت و حتی خیانت داشته باشیم. تودهای نادان که در حبابهای خودشان زندگی میکنند؛ کسانی که نفرت از خود، نفرت از ایران و البته نفرت از رژیم مسلط، تنها مبنای زیست شبهسیاسی آنهاست. در عین حال به واسطه محل زندگی و موقعیت اجتماعی، عملاً هیچ قانون، کنترل، فشار، تعهد و اخلاقی هم نمیتواند آنها را به ارزشها وفادار و مسئولیتپذیر کند. اینگونه است که تبدیل به چیزی میشوند که میتوان آن را «ینیچریهای ایرونی» نامید.
نوشتههای مرتبط:
- تفاوت تجاوز و دفاع کیوان حسینی (نقل از حساب اکس نگارنده) مخالفت با جنگ،...
- ما دیگر آن آدمهای سابق نیستیم محمدرضا نیکفر پایان یک درگیری به قول ترامپ «دوازده روزه»....
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- مواضع رضا پهلوی فاجعهبار و خودشکن بود ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ سرویس سیاسی انصاف نیوز: داریوش محمدپور، پژوهشگر...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...