Search
Close this search box.

مهر ۱۳۸۷

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

این داستان اعتراف صریح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشیه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان دیگری که این اعتراف درست می‌کند

خشخاش

ژست حکیمانه گرفته، می‌گویم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشید. اصلاً احترام را باید فراهم کرد. باید برای‌اش خونِ دل خورد.

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آید. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خیال‌اش، نجوشیده منجمد می‌شود و می‌بندد. گفتم: «تو که این اندازه

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!» پ. ن. این حرف زمان ابوسعید ابوالخیر بیشتر معنا داشته یا حالا؟ این او بوده که حس می‌کرده قحط

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحید را می‌کاوم. رسیدم به این گفته از ابوسعید ابوالخیر: «من نظر الی الخلق بعین الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم

ما کِهتران!

جدم شیخ الاسلام خواجه بوسعدِ شیخ گفت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز در آخر عهد، مدت یک سال هر روز مجلس گفتی در

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان!

در حدیثِ تَرْک…

چیزی می‌خواندم. این نیم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش می‌گوید: «ورنه ابلیسی شوی اندر جهان».

شور دشتی به وقت سحر…

من از دستِ دشتی، شیدای دشت و بیابان‌ام. شرح و توضیح نمی‌خواهد دیگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بیابان.

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخیر (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصیف این وضعیت تلخ و طنزآمیز و غریب. حافظ بیتی دارد که

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگیز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. این آخر شبی نشسته‌ام، سرمایه‌های اندوخته‌ی سالیان دراز

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدریه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سیاه مشق سایه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد

خوش‌باشی و رهایی

آزمایش ساده‌ای نیست. نتیجه‌‌اش هم همیشه مطلوب و دلخواه آدم نیست. باید بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بی‌تعارف گریبان خودت را بگیری. بزرگ‌ترین

دعای رها

نشسته‌ای دعا می‌‌خوانی. دعا می‌کنی. چه بسا به امید قبول. چه بسا فکر می‌کنی که دعا در چنین شبی لابد باید مستجاب شود. یعنی اگر

دعا و غزل…

۱. هر که این‌ها را می‌خواند، ما را به دعا یاد دارد، باشد که فتوحی و بسطی در آید! ۲. «اندر غزلِ‌ خویش نهان خواهم

سخن گفتن با خدا

«و شیخ ما گفت، قدس الله روحه العزیز، که روزی پیش بلقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، یعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و

چراغانی شب

بیا ساقی شبِ ما را چراغان گردان خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان… Flash Player upgrade required بنوشان یارا از آن می ما را که

زیستن منطق الطیر

این روزها انگار دارم منطق الطیر عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر یکایک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه

غرامت

درویش! مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت!

یاری

رفتم برِ درویشی، گفتا که: «خدا یارت» گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم!

خطا مکن… خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شیوه‌ی چشم‌اش فریب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بین نباش. چشمِ

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شیرینی داری؛ ولی شیرین می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا»

تعجب نکنید!

نگویید چه شده است این پشت سر هم بیتک و مصرع می‌نویسد. این شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سایه سروده است

بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟

یوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟ بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟… چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام کز درونِ سنگ بیرون می‌زنم… Flash Player upgrade

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام گریه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بیاوری که تو می‌میری، دیگران هم. تو دیر یا زود، آخرین جرعه‌ی این جام را

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم…

عزم راسخِ بیراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگویم که پاسخگویی ایشان را باید به فال نیک گرفت

درباره‌ی تکثر جهان اسلام

این روزها هر وقت مجالی پیدا می‌کنم، حتی توی قطار که بر می‌گردم خانه، می‌نشینم به ترجمه‌ی کتاب‌هایی که دم دست‌ام است. از جمله کتابی

حسن السؤال نصف الجواب

آیا هر سؤالی، ارزش پرسیدن دارد؟ آیا هر سؤالی ارزش دارد آدم وقت‌اش را برای پاسخ دادن به آن صرف کند؟ فرق نمی‌کند که سؤالی

منظورِ زمانه!

منظور زمانه چی‌ست؟ منظورش از این‌کارها چی‌ست؟ نظر ماها که زمانه را می‌خوانیم یا می‌شنویم چه؟ زمانه یک صفحه‌ی نظرسنجی تازه گذاشته است که به

ترکِ داوری

۱. مدتی است، چند ماهی شده است که گویی کسی گریبا‌ن‌ام را گرفته باشد، مدام فکر می‌کنم که «ترکِ داوری» یکی از گردنه‌های دشوار تهذیبِ

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گیرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله باید بخوانم. کلی یادداشت باید حاشیه بزنم و ویرایش کنم. فردا یک مصاحبه‌ی دیگر می‌کنم

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟ حجره‌ی خورشید تویی، خانه‌ی ناهید تویی روضه‌ی

تسامح اسلامی و تسامح غیر-اسلامی

کتابی بی‌نظیر یافته‌ام با عنوان «رواداری و اجبار در اسلام: روابط بین الادیانی در سنت اسلامی» که گفتم بد نیست ذکری از آن بکنم. شاید

رمضان و کشاکش با میکده‌ی عشق

حافظ می‌گوید: ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد که خاکِ میکده‌ی عشق را زیارت کرد و: زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند

اهل الکتاب یا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌اید که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گوید «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گوید: «اهل کتاب»