September 2008

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

اين داستان اعتراف صريح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشيه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان ديگری که اين اعتراف درست می‌کند

خشخاش

ژست حکيمانه گرفته، می‌گويم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشيد. اصلاً احترام را بايد فراهم کرد. بايد برای‌اش خونِ دل خورد.

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آيد. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خيال‌اش، نجوشيده منجمد می‌شود و می‌بندد. گفتم: «تو که اين اندازه

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!» پ. ن. این حرف زمان ابوسعيد ابوالخير بيشتر معنا داشته يا حالا؟ اين او بوده که حس می‌کرده قحط

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحيد را می‌کاوم. رسيدم به این گفته از ابوسعيد ابوالخير: «من نظر الي الخلق بعين الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم

ما کِهتران!

جدم شيخ الاسلام خواجه بوسعدِ شيخ گفت که شيخ ما قدس الله روحه العزيز در آخر عهد، مدت يک سال هر روز مجلس گفتی در

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان!

در حديثِ تَرْک…

چيزی می‌خواندم. اين نيم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش می‌گويد: «ورنه ابليسی شوی اندر جهان».

شور دشتی به وقت سحر…

من از دستِ دشتی، شيدای دشت و بيابان‌ام. شرح و توضيح نمی‌خواهد ديگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بيابان.

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخير (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصيف اين وضعيت تلخ و طنزآمیز و غريب. حافظ بيتی دارد که

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگيز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. اين آخر شبی نشسته‌ام، سرمايه‌های اندوخته‌ی ساليان دراز

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدريه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سياه مشق سايه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد

خوش‌باشی و رهايی

آزمايش ساده‌ای نيست. نتيجه‌‌اش هم هميشه مطلوب و دلخواه آدم نيست. بايد بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بی‌تعارف گريبان خودت را بگيری. بزرگ‌ترين

دعای رها

نشسته‌ای دعا می‌‌خوانی. دعا می‌کنی. چه بسا به اميد قبول. چه بسا فکر می‌کنی که دعا در چنين شبی لابد بايد مستجاب شود. يعنی اگر

دعا و غزل…

۱. هر که اين‌ها را می‌خواند، ما را به دعا ياد دارد، باشد که فتوحی و بسطی در آيد! ۲. «اندر غزلِ‌ خويش نهان خواهم

سخن گفتن با خدا

«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، يعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و

چراغانی شب

بيا ساقی شبِ ما را چراغان گردان خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان… Flash Player upgrade required بنوشان يارا از آن می ما را که

زيستن منطق الطير

اين روزها انگار دارم منطق الطير عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر يکايک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه

غرامت

درويش! مکن ناله ز شمشير احبا کاين طايفه از کشته ستانند غرامت!

ياری

رفتم برِ درويشی، گفتا که: «خدا يارت» گويی به دعای او شد چون تو شهی يارم!

خطا مکن… خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شيوه‌ی چشم‌اش فريب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بين نباش. چشمِ

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شيرینی داری؛ ولی شيرين می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا»

تعجب نکنيد!

نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع می‌نويسد. اين شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سايه سروده است

بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟

يوسفِ من! پس چه شد پيراهن‌ات؟ بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟… چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام کز درونِ سنگ بيرون می‌زنم… Flash Player upgrade

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام گريه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بياوری که تو می‌ميری، دیگران هم. تو دير يا زود، آخرين جرعه‌ی اين جام را

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم…

عزم راسخِ بيراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگويم که پاسخگويی ايشان را بايد به فال نيک گرفت

درباره‌ی تکثر جهان اسلام

این روزها هر وقت مجالی پیدا می‌کنم، حتی توی قطار که بر می‌گردم خانه، می‌نشينم به ترجمه‌ی کتاب‌هایی که دم دست‌ام است. از جمله کتابی

حسن السؤال نصف الجواب

آيا هر سؤالی، ارزش پرسيدن دارد؟ آیا هر سؤالی ارزش دارد آدم وقت‌اش را برای پاسخ دادن به آن صرف کند؟ فرق نمی‌کند که سؤالی

منظورِ زمانه!

منظور زمانه چی‌ست؟ منظورش از اين‌کارها چی‌ست؟ نظر ماها که زمانه را می‌خوانيم یا می‌شنويم چه؟ زمانه يک صفحه‌ی نظرسنجی تازه گذاشته است که به

ترکِ داوری

۱. مدتی است، چند ماهی شده است که گويی کسی گریبا‌ن‌ام را گرفته باشد، مدام فکر می‌کنم که «ترکِ داوری» یکی از گردنه‌های دشوار تهذيبِ

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گيرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله بايد بخوانم. کلی يادداشت بايد حاشيه بزنم و ويرايش کنم. فردا يک مصاحبه‌ی ديگر می‌کنم

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟ حجره‌ی خورشيد تويی، خانه‌ی ناهيد تويی روضه‌ی

تسامح اسلامی و تسامح غير-اسلامی

کتابی بی‌نظير یافته‌ام با عنوان «رواداری و اجبار در اسلام: روابط بين الاديانی در سنت اسلامی» که گفتم بد نيست ذکری از آن بکنم. شاید

رمضان و کشاکش با ميکده‌ی عشق

حافظ می‌گويد: ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد که خاکِ ميکده‌ی عشق را زيارت کرد و: زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند

اهل الکتاب يا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌ايد که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گويد «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گويد: «اهل کتاب»