Search
Close this search box.

مرداد ۱۳۸۷

دختر کوچکِ دریا

این آهنگ را حتماً فراوان شنیده‌اید. صدا و سیمای محترم ما به دفعات این قطعه را پخش کرده است. تا امروز نمی‌دانستم آهنگسازش کی‌ست. بهانه‌اش

داوری

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فسق داوری دارم بسی، یارب که را داور کنم؟ *** نصیحت‌گوی رندان را که با حکم

سلطه

مسلط بودن بر آدم‌ها کار زیاد سختی نیست. گرگ و شیر و حیوانات درنده هم می‌توانند بر آدمی مسلط شوند و او را عاجز کنند.

نکته…

نکته‌ها چون تیغِ پولاد است تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا

راحت باشید!

من نمی‌فهمم چرا بعضی از مردم مرتب نیاز به توجیه کردن خودشان یا دیگران دارند. وقتی من درباره‌ی صومعه‌نشینان حرف می‌زنم، مقصودم خیلی روشن است:‌

سکوتِ صومعه‌ها….

صومعه‌نشینی، ریاضت کشیدن، چله‌نشینی و این کارها، آدمی بیکار می‌خواهد که هیچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و

در حصارِ فتنه‌ها

کارِ هر روز من این است: از اداره که می‌زنم بیرون، شروع می‌کنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم میانه‌ی توفان و

با نفرت کجا را ساختید؟

من نمی‌فهمم چه سودی است، چه خاصیتی است در این همه کینه و نفرتی که بعضی‌ها به بعضی‌های دیگر دارند. از بیرون که نگاه می‌کنم

سر به هوا بودن

می‌گویند که چهارپایان سر به زیرند؛ یعنی رو به زمین‌اند. آدمیان سر از زمین بر گرفته‌اند. آدم بر دو پا راه می‌رود. سرش را بالا

والعصر ان الانسان لفی خسر!

سخت است آدم بفهمد، بعد از سال‌ها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگوید: «این همه

توهم

سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از این بادیه، هش‌دار! / تا غولِ بیابان نفریبد به سراب‌ات»! گفتم: «خوب

شکوهِ خسروانی… شکیبِ زیستن…

از صبح ذهن‌ام درگیر یکی از مصاحبه‌های پایان‌نامه‌ام بود تا الآن که تمام‌اش کرده‌ام. در تمامِ این مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم.

فضایل و رذایل دموکراسی – ۱

دموکراسی مثل هر چیز دیگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طیف‌های مختلفی دارند. دشمنان‌اش نیز. همه‌ی دوستان دموکراسی مانند هم نیستند. همه‌ی دشمنان‌اش نیز.

دموکراسی یا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

این خیل کثیر روشنفکران و سیاسیون و اپوزیسیون ایرانی به خیالی خوش‌اند از دموکراسی. این آشِ دهن‌سوزی که هیچ کس نمی‌داند دقیقاً چی‌ست. آن قدر

رزق

گفتم: «می‌گویند این‌ها که داری از کجا می‌خوری؟ مالِ مردم را خورده‌ای؟» می‌گوید: «بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد گفت بر هر خوان

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تیرِ زهرآگین می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق

شعر!

قصه را برای‌اش گفتم. اولین پاسخ‌اش این بود: «ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولان‌گه توست عِرضِ خود می‌بری و زحمتِ‌ ما می‌داری!» گفتم: «لابد در

حدیث آزار دهنده و آزار دیده

درباره‌ی آزار دادن، امیر در وبلاگ‌اش چیزی نوشته است، در پی گفت‌وگوی مختصری که داشتیم. چند بار خواسته بودم چیزی بنویسم. این بار به اختصار

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضیح دادنِ این حال برای مردم سخت است. یوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفیقان و هم‌ردیفان شاید شرح‌اش اندکی آسان باشد.

سیل‌خیز رهگذران

تا به دامن ننشیند ز نسیم‌اش [نسیم‌ات] گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست – سر ریز «روی خدا…»؛ نسخه‌ی بدل: خودم! پ.

بر می‌گردم؛ عجله نکنید!

محض اطلاع آن عده از دوستانی که می‌آیند این‌جا، کمی گیج می‌شوند و چیزهای بعضاً شطح‌آمیز می‌خوانند، عرض می‌کنم که: به زودی بر می‌گردم بین

روی خدا… حیرتِ ما

صبح آدینه، یکی برایِ تو خوانده بود: ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را

سیلی خوران

– چون دایره ما ز پوست پوشانِ توایم در دایره‌ی حلقه به گوشانِ توایم گر بنوازی ز جان خروشانِ توایم ور ننوازی هم از خموشانِ

حالِ خوشِ خراب!

حالِ خوشِ خرابی دارم. نمی‌دانم شُکر باید کرد یا شکایت! کسی می‌داند؟

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانیم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است: خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است همه زندگی این است

سخنِ سرد

۱. گل بخندید که: «از راست نرنجیم؛ ولی هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!» ۲. احسب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم

دلجویی

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لبِ حوض به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک

ای شهِ ایمان تو مرو!

یعنی می‌روی؟ دیگر می‌روی؟ تازه «به دیدارِ تو خوگر» شده بودیم. خویی که با یک نگاه کالنقش فی الحجر شده است. «مرو که با تو

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتیاج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای این‌که بفهمی یکی چه

گریه

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟ پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگین. رعد می‌غرد. زمین

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زیاد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشوید! مقصودم سرراست‌تر از این‌هاست. دقت کرده‌اید که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوایی، نغمه‌ای، نگاهی و

آینه

روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قیامت . . .

۱. یا ایها الذین آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَیْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)،

ایمان…

۱. حالِ خونین دلان که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟… ۲. قالوآ آمنا برب العالمین رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد…