Search
Close this search box.

مرداد ۱۳۸۲

اشکبوسِ مقدمِ راهِ توام

همین را می‌خواستی؟ که روز و شب در هوایت بی‌قرار باشم؟ هستم! تو که می‌دانی. صدای تارِ لطفی و آوازش بیخودم می‌کند. لطفی می‌خواهد صوفی

عادتِ دوست داشتن؟

دوست داشتن حتی اگر عادت شود، باز هم خوب است. اصلاً عشق تبدیل به عادت نمی‌شود. عشق خصلتش این است که حرکت می‌کند و هر

آیا چه خطا رفت؟

بالاخره کتابی را که قرار است نقد کنم انتخاب کردم. خیلی دودل بودم که چه کتابی را باید انتخاب کنم. درباره‌ی این یکی هم چندان

لینکدونی

دارم سعی می‌کنم لینکدونی درست کنم. نمی‌دانم می‌شود یا نه. انگار درست کار می‌کند. همین طوری برای امتحان چند تا لینک را گذاشته‌ام تا مدتی

غروب‌های لندن

لندن وقتی بارانی باشد، لندن است. الآن دارم چند تا کار را با هم می‌کنم. صدای بنان از توی بلندگوهای کامپیوتر می‌آید. از توی تلفن

ببری رونق مسلمانی

مطلبی را که درباره‌ی واکنش کدیور به انتشار مصاحبه‌اش از رادیو فردا نوشته بودم، واکنش‌های جالبی دریافت کرده است. خودم هم جایی پای مطلب قبلی

عشق و آه

ولیعهدِ بارگاه، صاحبِ حضور خلوتِ انس از پراگ مراجعت کرد. موسیقی صفحه‌اش هم عوض شد. من حیران مانده‌ام که میان ادبیات انتقادی، ادبیات سلطانی و

عرض و مال از درِ میخانه؟

حکایت اصلاح‌طلبانِ ترسو خیلی جالب است. محسن کدیور برای اینکه آلوده‌ی اطلاع‌رسانی جهانی نشود و دوستان محافظه‌کارش ملامتش نکنند، در واکنش به انتشار مصاحبه‌اش با

حیلت رها کن

عاشقی یعنی ترکِ حیلت. یعنی فارغ از سودای سود و زیان فقط دوست داشته باشی. اینجور نیست که اصلاً نتیجه نداشته باشد. اگر بخواهی به

روزگاری شد . . .

دیروقتی است که آن‌جور که دل می‌خواهد مویه‌ سر نداده‌ام که: نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم به مویه‌های غریبانه قصه پردازم من از دیار

که مگر در تو رسد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد آخر: گلِ گلدونِ من شکسته در باد .

مجمع‌الجزایر وبلاگیه

صبح روزگارانِ تارِ ما بس دیر مانده است و در این ظلمات که امید کورسویی هم در این تباهی‌ها نمی‌رود، روزگاری دلِ دیوانه را به

فیلسوفان مسلمان در روزگارِ ما

در پیِ مطلبی که مدتی پیش برای سخنان خسرو ناقد در خصوص سید حسین نصر نگاشته بودم، ناقد در صفحه‌اش در بخش نامه‌ها مطلب را

قرار سوم وبلاگی

امروز سومین قرارِ وبلاگ‌نویسان لندن بود و افرادی که تا به حال نیامده بودند هم آمدند. مجتبی، جاوید، مهرداد عارف ادیب، سروش، مهدی (صاحب وبلاگ

مرا عاشقی شیدا

این آوازِ شجریان را که تصنیف «مرا عاشقی شیدا» را خوانده است، از وبلاگ چشمه‌ نوش گرفتم و آوردم به اینجا. این تصنیف را که

خون خوردن و خاموشی

از سخنرانیِ امشب سروش برگشته‌ام با عنوانِ «برای ایران و اسلام». چندان دست و دلم به نوشتن نمی‌رود که شرحی از آنچه رفت بازگویم. تنها

در گریز از خویش

هیچ می‌دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم زانکه بر این پرده‌ی تاریک آنچه می‌خواهم نمی‌بینم و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم!

. . . از غمت که زخمه‌ی بیراه می‌زند!

نایب‌السلطنه‌ی ارضِ ملکوت! مباد که آه این جگر سوخته از دل برآید! سلطان را خاطری هست آینه‌وار. با او از در درپیچیدن در میایید. رفعِ

آه

ولیعهدِ ممالکِ محروسه و نایب‌السلطنه‌ی معظمه‌ی ارضِ ملکوت، کاتبِ شکرافشانی‌های «حضورِ خلوتِ انس»، بس که حدیث آزرده‌خاطری و پریشانی ما را شنید و فریادهای خاموش

روزگارِ افولِ مولانا؟

داشتم الآن نامه‌ی بهنود (با اجازه . . .) را در واکنش به نامه‌ی سروش به خاتمی می‌خواندم. آرام و با تأنی تا به آخر

سخت است سکوت!

خیلی دشوار است که وقتی سخن از عمقِ وجودت می‌جوشد و خروشان سودای روان شدن دارد، جلوی‌اش را مسدود کنی. پرهیز از نوشتن و دوری

شکسته‌وار به درگاهت آمدم

دیروز که با استادمان می‌خواستیم برویم بریتیش میوزیم، حضرت استاد هوس فرمودند که از آکسفورد استریت تا موزه را قدم بزنند. چون حضرتِ استاد در

گفت‌وگوهاست در این راه . . .

من نمی‌دانم این همه تفاوتِ ره برای چیست؟ خاطرم هست که وقتی هنوز ایران بودم، گاهی با مهرداد شوقی، که همدم و همدلِ خیلی از

سال‌های مدفون

آدم‌الشعرای ما که از میهمانانِ ارضِ ملکوت و ساکنان سرزمینِ سلطان صاحبقران است، بعد از کلی سلام و صلوات پرسیده‌اند که آن شعر تدفینِ سال‌ها

وبلاگ‌ها و نامه به کوفی عنان

اصحاب رادیو فردا درباره‌ی این ماجرا با من مصاحبه کردند که نظرِ این صاحب‌نظر (!!) را در این مورد بپرسند. گفتم که شاید حسین درخشان

تدفینِ سال‌ها

یک ماهِ دیگر درست یک ماهِ دیگر یک سالِ دیگر را دفن خواهم کرد اگر روزگارِ مرده دوست تا آن زمان به خاکم نکرده باشد.

من چه گویم؟

وقتی صفحه‌ی ایگناسیو و ترزا را شتابزده بر پا کرده بودم، چندان دقت نکرده بودم چقدر شباهت دارد رنگ این دو صفحه به رنگ صفحه‌ی

سیاستِ جهانی

دارم از داخل بخش کامپیوتر دانشگاه اینها را می‌نویسم. امروز بقیه‌ی بحث سیاسی را ادامه دادیم و رویکردِ رئالیستی ولفوویتز، کندولیزا رایس و رامسفلد را

چی شنیدم؟

کسی گفت که من عاقلم یا عاقل شده‌ام؟ اشتباه فرمودید! نه عزیزِ من! به این سادگی‌ها نمی‌شود. اگر برگردم بدجوری برمی‌گردم. انتهای ارتداد می‌شود. نه

روز خدا

امروز من چقدر کار کردم. چقدر امروز پرنور بود و خرّم. باورم نمی‌شود که بعدِ آن همه غم، بعد آن همه اشک و خون این

بی تو بودن نتوان

ساعتی پیش به نوای قطعه‌ی ویلن رومنسِ شماره‌ی ۲ بتهوون رضایت داده بودم که الآن ایمیلی از ندا برایم آمد که چیزی را از آلبومِ

خلوتِ دل

داشتم دوباره یادداشت کیوان را می‌خواندم. جایی نوشته بود از کسانی که به این «شهر شلوغ» آورده‌ام. من ملکوت را شلوغ نمی‌دانم و شلوغ هم

عاشقان بنده‌ی حال‌اند . . .

امشب بس که عباس زیر گوشم امید و طرب را زمزمه کرد هوس کردم آهنگی را روی صفحه بگذارم که زمین تا آسمان با موسیقی‌های

کوچه‌سار شب

خیلی وقت است که در پیِ این ترانه بودم. برای بغض‌های امشبی که گذشت، کوچه‌سارِ شب را می‌گذارم روی صفحه. دستِ پری خانم درد نکند

ملکوتِ من زمینی است!

عمری را به پرسه زدن در کهکشان بیکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شریعت را در قیامت غرقه کرده بودم که میان تنزیل و تأویلم

مصاحبه شجریان

فیلمِ مصاحبه‌ی قدیمی از شجریان را با تلویزیون ایرانیان برلین تماشا کنید: مصاحبه شجریان

بخش‌نامه‌ی ملکوتی – فوری

از آن‌جایی که دایره‌ی اراضیِ ممالکِ محروسه‌ در دیارِ جنت‌مثال و خلدآسای ملکوت رو به گسترش است و دامنه‌ی فتوحات، سرحدات ربعِ مسکون و پنج

خونِ بهاران

وقتی که هستی، انگار نبضِ جهان با تمامِ هیبتش در شقیقه‌های من می‌تپد. گویی خونِ بهاران با خروش و صلابت در من جاری است و