عمری را به پرسه زدن در کهکشان بيکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شريعت را در قيامت غرقه کرده بودم که ميان تنزيل و تأويلم فرقی نمیشد نهاد. ظاهر و باطن و زمين و آسمان برایام يکی شده بود. نه اينکه مؤمن نيستم ديگر. نه:
به جانِ خواجه و حقِ قديم و عهد درست
که مونسِ دمِ صبحم دعای دولتِ تست
به خاکپای نازنينات که هنوز هم با اين همه سرگردانی، بعد از اين که اين قدر مرا به چهارگوشهی عالم انداختی و در ميان خيلِ عاشقانات مرا به دلدادگی بر سرِ کوی و برزن گرداندی و هر روزم اسير دامی دگر کردی، باز هم از تهِ دل، ديوانهی ديدنِ توام. درست است که هميشه به اين و آن میگويم که با تو قهرم و اصلاً تو کجا و من کجا. درست است که نازکدلانه بد و بيراه نثارت میکنم که آن همه مهری که در کارِ من کردی و به دعای نازنينی که اين روزها کنارت کار میکند، مرا مثل طفلی در گهواره کفِ دستت، تکانتکان دادی تا ميان اين همه غوغا خوابم ببرد. اما هر چقدر هم که تيغ میکشی، من جریتر میشوم.
امشب پاک به سرم زده است. نه اينکه باز يادم افتاده باشد که با تو قهر کردهام. نه. میدانی؟ آری، مطمئنم که میدانی. حالا ديگر خوب میدانی، خيلی خوب. چون همهاش زير سرِ خودت بود. حالا من بايد روزه بگيرم. حضرتِ دوست تکليف روزه کردهاند. انگار نه انگار که برای روزه کلی آدمی بايد مقدمهچينی کند. آخر روزههای من که عمری، نصف روز بوده است و همهاش کلهگنجشکی، چطور ممکن است اين قدر دراز بشود؟ آن وقت دردِ من اين است که اگر اهلِ شريعت روزهشان در حد شبانه روز است و سحوری دارند و افطاری، من سحری نخورده محکوم به صيام میشوم. آن هم چه صيامی؟ صيامی که معلوم نيست افطارش کی باشد! مولوی گفته بود که:
تا بنگشايی به قندت روزهام
تا قيامت روزهدارم روز و شب
تو مرا مکلف به روزه میکنی، آن وقت من بايد روی از همه عالم بپوشم. آخر روزهی سکوت، آن هم پرهيز از گفتوگو با کسی که جانِ جان است، تنها حاصلی که دارد اين است که با مردمان سخن گفتن را حرام بدارم!
باری، حکايت من از ملکوت بود. ملکوت برای من از عرش اعلی فرود آمد به فرشی کنارِ بسترم. چنان ملک و ملکوت را در هم آميختهام که خاکِ من شده سر تا پا جان. از ذرهذرهی ملکولهای اتاقم بوی تو میآيد. زبانم بند میآيد وقتی اينگونه دامت را به نامِ من در اين بيابانِ دراز پهن کردهای. انگار صيادی باشی که فقط به قصدِ شکارِ يک شکستهدلِ تيرخورده مثل من پا به صحرا گذاشته باشد. کسِ ديگری را نيافتی؟
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نيافت
که ساخت در دلِ تنگم قرارگاه نزول!
اينجا دارد سپيده میزند. آنجا مطمئنم که حالا روز است. يعنی تا حالا صبحانه خوردهای؟ حتی به من نگفتی وقتی که روزه میگيرم مواظبِ سلامتیِ خودم باشم که قبل از افطاریِ صدایِ تو تلف نشده باشم! اين را هم فراموش کردی! مبادا وقتی بيايی ببينی بچه از دست رفته است! الآن به آن بالاها، بالای همين مطلب، نگاه کردم ديدم حسابی ملک و ملکوت را قاطی کردهام. مردم حيران میمانند که آن اولی کيست و تو کيستی!
آه که میزند برون از سر و سينه موجِ خون
من چه کنم که از درون دستِ تو میکشد کمان
پيش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم، گريه نمیدهد امان!
امشب، با اين حالِ خرابی که داشتم مسيحا برایام غزل خواند و داستان تا شايد آدم بشوم. بدتر شدم. اشکم آمد لبِ مشکم! گفتم آرزو داشتم الآن بهشت رضا میبودم میرفتم گوشهای سر قبرِ يکی از اموات قديم يا جديد، به رسم و عادت هميشگیام يک سينه سير اشک میريختم تا شايد اين داغی که به دلم نشسته خنک شود. ديدم تا بهشت رضا رفتن چهارصد پانصد پوند خرج دارد. تازه چه خاکی بر سرم کنم با اين کلاسها؟ همين جا را کردم خانهی رفتگان. سازها را کوک کردم که سمفونی مردگان بخوانم. ولی آخر مگر میشود؟ تو که میآيی مردهها زنده میشوند. بعد من میمانم دردآکند و زبانبسته که به روانبخشیِ روزهورزانهی تو زندگی کنم يا به بیخيالیِ آسودهمنشانهات همراز مردگان شوم:
از روانبخشیِ عيسی نزنم دم هرگز
زانکه در روحفزايی چو لبت ماهر نيست
میگويی فقط با هم دوست باشيم؟ خوب باشد. ولی مگر ما دشمن بوديم با هم که توضيح واضحات میدهی؟ من اصلاً میخواهم تو باشم . . . نه، مثل اينکه دارم پرچانگی میکنم. بقيه غرغرها را بعد میکنم:
مده به خاطرِ نازک ملالت از من زود
که حافظِ تو خود اين لحظه گفت بسمالله!
بروم موسيقیِ امروز را تدارک ببينم که از تصدق سر پری خانم از توی يک کشو پرنوار، از نورثهرو با خودم آوردهام.
مطلب مرتبطی یافت نشد.