نويسندهی هنرمند يا نويسندهی حرفهای
سعيد حنايی کاشانی در پاسخ به سؤال حسين درخشان دربارهی وبلاگش، سردبير خودم، نوشته است: «زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصيفی و خبری است، گاهی احساساتی
سعيد حنايی کاشانی در پاسخ به سؤال حسين درخشان دربارهی وبلاگش، سردبير خودم، نوشته است: «زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصيفی و خبری است، گاهی احساساتی
پيش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دريغم آمد ننويسمش: هله عاشقان بشارت که نماند اين جدايی
الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کرديم. چشم به آسمان دوخته بوديم که ستارهی درخشانی به قبلهی عالم لبخندی نمکين میزد. خاطر مقدس همايونی
اين دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقيقه باران میآيد و دوباره آفتاب میشود. هوايی است که بابِ طبعِ من است. آن هم
داشتم اين بيتِ مولوی را با خودم میخواندم که: هفت آسمان را بر درم، وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
میدانی ساغر؟ عاشقی بيماری واگير است و اتفاقاً بارها عود میکند. وقتی کهنه شد ديگر رهايی از آن ساده نيست. شايد تعبير بيماری اصلا از
امروز قبلهی عالم از سفر بيرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبير امور بيرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پريشان است
«نگريستن به ارتباط به منزلهی پيوند ذهنهای صادق قداست تن را مغفول میگذارد. حضور داشتن هم اهميت خود را دارد، حتی در روزگار انگيزشِ کاملِ
در بابِ استفسار (يا شايد هم زبانآوری) ظهيرالملکوت که در اربابِ اين مکتب يا جامعهی لندنيهی ما طعنهها زده است آنچنانی، البته که خسروِ عالم
معلوم است که سرم خيلی شلوغ است! اين همه سمينار و درس و کلاس با اين برنامهی سنگين مجالی برای کارِ ديگر نمیگذارد. آدم فقط
پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زيراکس پريده رنگ و ناقصی از مقالهای را میخواندم نوشتهی دکتر رضا ثقفی در مجلهی کلک. اين مقاله در
داشتم بايگانی مناقشات قلمی ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور میکردم که بيشتر البته ميان من و کاتب کتابچه و صاحب سيبستان در گرفته
نگفتم اورنگها به هيچ کس وفا نمیکنند؟ ذات همايونی امروز در اين نزول بیامان رحمت الهی، وقتی خيابانهای لندن را به ياد روزهای بارانی باغات
هنوز يک ساعت نشده است که اولين جلسه کلاس با جان کين را تمام کرديم. بحث مفصل و پرمغزی داشت دربارهی خشونت، دموکراسی و خاستگاههای
در راستای بحث پيشين، جمشيد نکاتی تازه نوشته است (در مطلب «جدال خانگی») که به اعتقادِ من هنوز محل خدشه دارد و تعابير نارسايی در
نويسندهی نکته در ذيل مطلب پيشين در باب روشنفکری دينی مطالبی را نوشته است که نخست عين سخنان او را گزارش میکنم و سپس نکات
داشتم گفتوگوی سروش را میخواندم با ياس نو. سروش بدون آن که نامی از کسی ببرد، سخن رامين جهانبگلو را نقل کرده بود و عين
امشب با ميزرا مهدی خان سيبستانی و نويسندهی سمرقند به تماشای فيلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتيم. فيلمنامه را کيارستمی نوشته بود. بارها گفتهام که
قبلهی عالم اگر اين وليعهد رقيقالقلب را نداشته باشد چه کند؟ اريکه سلطنت به که وفا کرده است که به ما وفا کند؟ باری ما
امروز را هم تقريباً تمام وقت صرف دانشگاه کردم. امور ثبت نام و معارفه و انتخاب واحد را پشت سر گذاشتيم. خوشبختانه امروز جان کين
روز پر مشغلهای بود امروز. صبح را با شتاب بايد به امور ثبت نام ترم آينده و کارهای دانشگاه میپرداختم و پس از آن بايد
دانيال به گردن حلقهی ملکوت زياد حق دارد. انواع و اقسام کارهايی که برای اين مجموعه و برای من کرده است شمردنی نيست. باری اين
در خبرنامهی گويا مطلبی آمده بود در نقدِ مشکاتيان (مرگ قهرمان) با برخوردی بسيار عاطفی که حتی آرزو نموده بود که: «آرزو مي کنم که
اين ترانهی جفت سليمان را که مرجان سالها پيش خوانده بود، امروز توانستم مرتبش کنم برای صفحه. نمیدانم شاعر اين ترانه کيست، اما هر چه
به پيشنهادِ صاحبِ سيبستان صفحهای نو در ملکوت ايجاد کرديم به نام «دبيره». اين صفحه البته شايد صفحهای ديناميک نباشد به قسمی که در آن
«به زحمت به جوليا فکر میکرد. نمیتوانست فکرش را روی او متمرکز کند. عاشقش بود و هرگز به او خيانت نمیکرد؛ اما اين تنها يک
محسن در پاسخ مطلب قبلیِ من نکتهای را نوشته است (پاسخی به يک دوست) که انگار اصلاً متوجه سخنانِ من نشده است. اينکه میگوييم مولوی
حرف دلم را میخواهيد بزنم؟ چرا برای علی شعر نگفتم؟ اول اينکه من برای همه شعر نمیگويم. تنها دست و پا زدهام که خودم را
سعيد حجاريان که در ايران به مغز متفکر اصلاحات مشهور است، برای من هميشه شخصيت جالبی بوده است. مدتها نوشتههای او را میخواندم بدون اينکه
دوستی پای مطلب قبلی نوشته است: «مولوي قبل از شاه اسماعيل شعر مي گفت نه؟ شيعــــــــــــــه؟ خدايش بيامرزاد دكتر زرين كوبي بود…!». عجيب بود برای
گويا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، يک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نيست. بارها
به يادِ يار و ديار ان چنان بگريم زار که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم هنوز نمیدانم خاصيت اين سفر چه بود؟ رهايی
من هنوز خواب میبينم که دوره دورهی وفاست که اعتبارِ عشق به جاست دنيا به کامِ آدماست …. سوته دلان يکی يکی تموم شدند سوتهدلی
حسين درخشان امروز يادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبياتش) دربارهی زبان انگليسی. به اعتقادِ من نکات بسيار ارزشمندی دارد اين نوشته که
پيشتر از اين قبلهی عالم را تنها عرشی بود زمينی! يعنی آسمانِ ملکوت که سايهاش هميشه بر سرِ زمينش هست و اتفاقاً آسمانش عين زمين
امشب رفتيم سينما و فيلم «بدرود لنين» را ديديم. چندين بار پيش از اين گفته بودم که هر وقت سينما میروم و فيلمِ خوبی میبينم
وليعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست میکند. ما بارها گفته بوديم که شکوه تاج سلطانی بيمِ جان در او مندرج است.
چقدر همه چيز عوض شده است. ما چرا اينجوری شديم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر يک دره
وليعهد درگاه مقيمانِ جديدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. يکی که امروز اولين مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحهی «سنگ و صخره».
در اين چند ماههی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقهی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ