آخرين شب 2003 ميلادی
امشب، واپسين شبي سال 2003 است. تا ساعتی ديگر، سالی سپری میشود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا
امشب، واپسين شبي سال 2003 است. تا ساعتی ديگر، سالی سپری میشود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا
ماجرای وبلاگنويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز
خيال ايرج بسطامی آسودهام نمیگذارد. خاطرهها را که مرور میکنم میبينم با هر نفسِ او خاطره دارم. ديشب که با مشکاتيان سخن میگفتم، پريشانی و
سحرگاهانِ امروز، وبلاگی ديگر در حلقهی ملکوت زاده شد. اين بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمريکا، از بوستون. نويسندهی مجلسافروز از هاروارد مینويسد و
داشتم خواب میديدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسيار عجيب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت، شايد من طفلی بودم. هرگز هم
تا به حال چندين مرتبه مقالهی محمد رضا نيکفر را دربارهی دين و حقوقِ بشر خواندهام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را
از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پيش که از ايستگاه گرينپارک بيرون آمدم تا راهی دفتر ايران اير شوم، ميان قطرات باران برف هم
از صبح ديروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غمهای کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان ديدهام. هم در ماتم آن همه
بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمیشود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من
داشتم خواب میديدم. من زياد خواب میبينم. وقتی هم که خوابهای آشفته میبينم عجيب نگران میشوم. حتماً خبری هست يا اتفاقی افتاده است وقتی که
ضمن وبگردیهای آخر شب، برای يافتن ترانهای از مرضيه داشتم در سايت ايرانيانِ جهانشاه جاويد جستجو میکردم. تا به حال دقيق نشده بودم که صفحهای
داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمين روز درگذشت شرفالدين خراسانی میخواندم. تنها چيزی که از شرف به ياد دارم آهنگ صدایاش بود که
ديشب برنامهای آنلاين را کشف کردم به نام پلاکسو که لينکش را همين بغل گذاشتهام. دريغم آمد توضيح از آن اينجا ننويسم. کسانی که ايميل
عسلات میخوانم، اما شيرينتری از عسل!
اين نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی اين سخن به هيچ وجه با خاکيان و زمينيان نيست. روزگارمان به
از ميهمانیِ يلدای ايرانيانِ اينجا بازگشتهام و هنوز شب است. شبِ من امشب عجيب يلداست! تلخی میکنند اين شبها و بدتر از هر شبی امشب:
دلم گرفته است برای خودم. غمِ غريبی در جانم موج میزند. نه، اشتباه نکنيد! وقتی میگويم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نيست. هرگز! خودم را آدم
ديری بود که حسرتِ گريستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سيلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همين سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست
نمیخواستم ذوقِ انديشيدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برايم بيشتر از مشغلهی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر
انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق میباختم برايم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم همعنان با خلقتِ آدمی
امروز 25 قطعهی کلاسيک ديگر نيز به طربستان افزوده شد. اين قطعات در مجموعهای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسيقی تأمل» و مشتمل بر
اين که میگويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم
. . . تو خوبی و اين همهی اعترافهاست. من راست گفتهام و گريستهام و اين بار راست میگويم تا بخندم زيرا آخرين اشکِ من
گويی ولیشناسان رفتند از اين ولايت
غلامِ نرگسِ مستِ تو تاجدارانند / خراب بادهی لعلِ تو هوشياراناند تو را صبا و مرا آبِ ديده شد غماز / و گرنه عاشق و
سخنِ درشت و شايد متهورانهای باشد، اما چنان که پيشتر نوشتهام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و میفهمم، روشنفکریِ ايرانيان عمدتاً ناقصالخلقه است
غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمیدهد. آنها که بال در بال من بودهاند و همپروازم، میدانند که در سيرِ جان، چالاکتر از
دير زماني است ميخواهم چيزي بنويسم براي ايمان. ايمان براي من گره خورده است به فرهنگ و سنتي كه در متن آن روييده و باليدهام.
دو سه ساعتی نشده است که از شبگردیهای معمولم برگشتهام. سايه امشب از لندن میرود. شبِ پيشين به اتفاق صاحب سيبستان و نويسندهی سمرقند با
امشب با يکی از دوستان به گالری تِيت مدرن نزديک بلکفراير رفتيم. اين گالری همان جايی است که عکس صفحهی مصاحبه با عباس معروفی در
تازه از شب شعر سايه به خانه بازگشتهام. سايه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غير کلاسيک؛ يعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم
پردهنشينی ديگر وارد حلقهی ملکوت شد. به اختصار مینويسم تا خودتان بخوانيدش: واحه. گمان نمیکنم محتاج توضيحی باشد. خودش بايد گويا باشد. يک اصلاح: از
ای آيهی نيامده از عرش بر زمين! ای نقشِ در خيال! چون سايه میگريزی از من و ای ذاتِ گمشده همچون نگاه خفته تو در
برای ساکنان حلقهی ملکوت مینويسم که آنها که میتوانند اين کار را بکنند. چنان که میدانيد و میدانند صاحب سيبستان فيلمی ساخته است در حدود
الآن داشتم با سايه صحبت میکردم. مجال تنفسی از کار به خود دادم و چند دقيقهای با او از شعر و موسيقی شعر سخن گفتم.
الآن از پيش سايه برگشتهام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پاياننامهام بودم که سايه زنگ زد. میگفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ