October 2008

ای همه گُل‌های از سرما کبود!

Flash Player upgrade required ای همه گل‌های از سرما کبود خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟ مهر هرگز این چنین غمگین نتافت باغ هرگز این

در فضيلت دقت و روشنی، سادگی و شفقت

بعضی‌ها خالی از دقت حرف می‌زنند. برای‌شان دقیق و درست بودن حرف‌هاشان و خالی از ابهام بودن‌شان مهم نیست. برای‌شان اصلاً اهمیت ندارد که وقتی

معامله با نفس

آدم يکی از اين سه راه را پيش رو دارد – يا حداقل اين‌ها آن‌هايی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد: ۱. يا نفس‌اش را

که در تسليم همچون مردگان‌ايم

گفتم: «خوبی؟» لبخند زد. گفت: «خوبم.» گفتم: «خوبِ خوبی؟» گفت: «آخر خوبِ خوب که نداريم. آدمِ بی‌غم هم که اصلاً آدم نيست. هر آدمی، غمی

وفات… وفای تو

مهدی مرا انداخت ميانه‌ی توفان. اسبابِ خير و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسيدم ديگر بند نبودم يک جا. خلوتی لازم بود. اين تلنگر

گَردِ گِردباد

شجريان دارد می‌خواند: آن‌جا که عاشقان‌ات يک دم حضور یابند دل در حساب ناید، جان در ميان نگنجد من در پی پناه‌گاهی و مفری گويی؛

سليمان شدن از دولتِ وصال

نزديک دو ساعت است دارم می‌نويسم. يادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بيش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گير را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز

يک شبی…

يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم بعد از آن چون خاک در بادی پريشان می‌شوم باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را

لقمه‌ی نان حلال

می‌گويد: «چه می‌کنی؟» می‌گويم: «دنبال يک لقمه نانِ حلال دارم می‌دوم!» می‌گويد: «لقمه‌ی نان حلال که دويدن ندارد! اگر لقمه‌ای رزق تو باشد و مال

از-خدا-راضی!

فرق بين از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط يک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آينه‌ی خود می‌بيند. از-خدا-راضی، همه چيز را انعکاس مشيت او می‌بيند

بزرگی شفقت بر خلق

اين است آن بندی که ذکرش رفت: «آورده‌اند که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد

سواری به شيطان

هلاک می‌شوم اگر اين‌ را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همه‌ی طرف‌ها و اعتنا به

حديث خويش گفتن

اين حکايتِ نفس، حکايتِ شگفتی است. اين خويشتن خويش را نديدن کار آسانی نيست. بزرگ‌ترين مانع رشدِ جانِ آدمی، همين خويشتن‌بينی است. از اين يک

کشفِ اسرارِ جبرييل

«کسی‌که دست‌کم يک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگويد در قرآن اسم جبرييل نیست و این‌که جبرييل وحی آورده در قرآن نیست، با

قصه فقط روسری است؟

در ابتدا بنويسم که يادداشت بی‌غرض و ساده‌ی شکراللهی باعث شد چيزی به حاشيه‌ی اين بحث «داغ» بيفزايم. يعنی بهانه است؛ نقد نيست به هیچ

جهانِ ارنست گلنر

دو روز است که تمام زندگی‌ام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پايان‌نامه را داشتم تحويل دانشگاه و جان کين می‌دادم، فکر

سپهرِ تيرگی

آدم برای من يک موجود دوگانه و دو قسمتی نيست. اين‌جور نیست که آدم بعد روحانی يا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل

در تقابل فقها و سفها

شايد ديده باشيد که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامت‌آميز از فقه‌پيشگان و فقيهان نوشته‌ام. و البته کلمه‌ی «فقيه» را هرگز به معنای لغوی

حسرتِ ساحل؛ سودای توفان

حال و هوای درون که توفانی می‌شود، با خودم می‌گویم بنويسم. بنويسم شايد آرام شد. بنويسم شايد سنگرگاه و لنگرگاهی بشود يافت. ناگهان انگار هجوم

چراغ اميد

جايی که اميد نباشد، ستم پا می‌گيرد. جايی که اميد نباشد، خردمندی تعطيل می‌شود. مردم اگر اميدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استيصال

فهمِ سَماع

اين حکایت را از احوال ابوسعيد ابوالخیر بخوانيد: هم درين وقت که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحَهُ العزيز، به قاين بود امامی دیگر بود

مسأله‌ی خاتمی و رياست جمهوری

به نظر من اين بحث که خاتمی بايد بيايد يا نبايد بيايد، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفينی که يا می‌گويند خاتمی نبايد کانديد

دوزيستیِ ناگزير، تقيه و پارانويا

زيستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زيادی از آدم‌ها را دوزيست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نيست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری

تنگنا و فراخنای چهارديواری ايمان

ايمان آدمی مثل چهارديواری می‌ماند. جايی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آن‌گونه که می‌خواهی و باور داری، باشی. ايمان، خانه‌ی آدمی

ابتذالِ اختيار

دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام ميهمان من بود. نشستيم به گپ و گفت‌وگو. دو ساعتی حرف زديم و سخنانی گفتيم و شنيديم. جان‌ام تازه شد.

تو سزاوار ثنايی

اين گذرگاه باريک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماييم و همين «ذکر» که دستگيری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنايی، ولی مايیم

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پيوسته اين هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. اين هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همين سراسيمه آدم را ميان

نکويی

بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکويی اهلِ کرم نخواهد ماند اين بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکويی

شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران

نشسته‌ايم، من و مخمل، فيلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنيم و ذوقی می‌بريم. اين‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران هستند. خانواده‌ای که

گفتم گفتای عيدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گويند که ميهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضيافت؟ کدام کريم؟ چيزی هم از ضيافت فهميديد؟ يا نمايش ضيافت