August 2006

از بلر تا هيتلر

الآن که خبرش را از تلويزيون در اخبار بی‌بی‌سی شنيدم، داشتم شاخ در می‌آوردم. خبر را در بی‌بی‌سی انگليسی بخوانيد. بلر می‌خواهد طرحی بدهد برای

مغ‌نامه – ۳

گفتم: «همه پير انتخاب می‌کنند، تو هم رفتی پير انتخاب کردی! انگشت به لانه‌ی زنبور می‌کنی با اين کارت». گفت:‌ «اتفاقاً تمام نکته‌اش همين‌جاست. اگر

باده‌ی مشکين و زهد ريايی

داشت ماجرايی را از حدود ده سال پيش روايت می‌کرد. دوستی از دوستان‌اش (که هنوز آن وقت‌ها آن قدر دوست‌اش نشده بود!) برای دومين بار

«عارفانِ» ظاهر پرست!

تا به حال اين‌قدر عصبانی نديده بودم‌اش. وقتی از عرفان حرف می‌زد، مقصودش عرفان خاصی بود که معمولاً مشابه‌اش را در هيچ «بازار» پر رونق

خورشيدِ قدح

تقويم‌اش را داشت ورق می‌زد. گفت: «امروز شنبه، يکم شعبان است.» گفتم: «خوب، می‌دانم. اما چه ربطی به ما دارد؟» با خودم فکر کردم تنها

مغ‌نامه – ۲

«از شرط‌های ارادت به پير مغان، يکی سرسپردگی به باده است و نگه داشتنِ حرمتِ می نوشيدن. باده‌ای که پير مغان می‌پيمايد، توبه ندارد. اگر

مغ‌نامه‌ – ۱

وقتی دست‌اش از همه جا کوتاه می‌شد و حتی دوستان نزديک‌اش روی از او بر می‌گرداندند، يک تکيه‌ کلام داشت و بس: «دولتِ پير مغان

از عُجبِ خانقاهی

دلِ هيچ غم‌زده‌ای را نسوخته بود، اما چهره‌اش برافروخته بود! برآشفته بود. يک ساعتی همين‌جور خاموش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد. زبان که باز

نشانِ اهلِ خدا

اين روزها زمين و آسمان‌اش با هم يکی شده است انگار. گويی دارد روی زمين شانه‌ به شانه‌ی خودِ خدا راه می‌رود! برای هر حرفی،

زلف دلدار چو زنار همی فرمايد . . .

اصلاً اين شکل و شمايل با طبيعت‌ِ او سازگار نبود. اين‌گونه نديده بودم‌اش: آشفته، هم به روی و هم به موی! يک جور شيدايیِ زمينی

شطرنج ايران و پوکر آمريکا

عنوان بالا، هوشمندانه‌ترين (و البته شاعرانه‌ترين) عنوانی بود که ندیم شهادی درباره‌ی بحران منطقه به کار برده است (خبر بی‌بی‌سی را ببينيد). کمی با فاصله

حسنِ مه‌رويان مجلس!

گفتم: «اين هم لطايف هست که می‌توان گفت. اين همه نکته، اين همه اشاره. اين ظرايف را چرا ناديده می‌انگاری؟ چرا حاشيه‌ها را به متن

ترديدِ خردسوز

گفتم: «آسودگی و آرامشِ يقين، شيرينی دلاويزی دارد». گفت: «در ره عشق نشد کس به «يقين» محرم راز هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»

اين کودکِ زيرک

دو زانو پيش استاد نشسته بود. معلم فرزانه‌ی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال حرف

چشم‌های عيب‌بين

انگار بار اول نبود که اين حال را داشت. مثل اين‌که هزاران بار اين بلا سرش آمده بود. دل‌شکسته بود و آزرده خاطر. اهل نفرين

خو گير از حلم خدا

گفتم مگر می‌شود اين خطاها را ببينم و دم فرو بندم؟ نبايد اين‌ها را رسوا کرد؟ برای آگاه ساختن مردم هم که شده بايد اين‌ها

هدايت

نگاهی ملامت‌بار کرد. انگار خطايی جبران ناپذير از من سر زده باشد. چشمان‌اش را دوخت به چشمان‌ام. با طمأنينه و صلابت گفت: «عشق کاری است

اين قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خيانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسيار بيش

ياغی

سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»! فقط سکوت کردم.

بحران خاورميانه و حاميان دردسر ساز

دردناک‌ترين بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام اين است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومين بر می‌خيزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند.

يا علی مدد

سيزدهم رجب ديروز بود. ولی وقتی علی هميشه هست و با تمام وجود حس‌اش می‌کنی، چه فرقی می‌کند امروز سيزدهم رجب باشد يا سيزدهم ماهی

يادآوریِ ديرگاه

با خود عهد کرده بودم روز ميلاد حضرت امير چيزی بنويسم اما نشد. اين‌جا برای خودم می‌نويسم شايد در طول روز ميانه‌ی کار فرصتی و

ما اسلاموفوب‌ها!

پاسخ مهدی را به انتقادی که از او شده بود الآن خواندم. چند نکته را در حاشيه می‌افزايم، شايد بعضی مبهمات را توضيح دهد. پیش

امان از اين-تر-نت!

خيلى سخت است آدم در كشورى باشد كه نتواند با كامپيوترش فارسى تايپ كند. الآن مونیخ (اصلاح شد) هستم و دارم به زور و زحمت

صدمين سالِ مشروطه

بنياد ميراث ايران کنفرانسی دارد در دانشگاه لندن که به مناسبت صدمين سال مشروطه برگزار می‌شود، کنفرانسی پر و پيمان که تا دلتان بخواهد از

قابل توجه اهل خبر

روزنامه‌ی مترو، پنجشنبه‌ی گذشته در صفحه‌ی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جای‌اش را به خبر ديگری داد و نسخه‌های

اين غيبت بزرگ، اين عشقِ بی‌کران

از اداره می‌زنم بيرون کتاب به دست؛ بادبادک‌باز. اولين تصنيفی که گوش‌ام را می‌نوازد تا از راه‌پله‌های مترو پايين می‌روم، «زرد، سرخ، ارغوانی» است. انگار