نوکرِ خانه‌زاد پشت میکروفون

درباره‌ی روشنفکرِ کمپرادور در غربتِ ایرانی و فروپاشیِ رستگاریِ عاریتی

یک سنخ، نه یک شخص

هر پروژه‌ی امپریالیستی، همسرایان بومیِ خودش را تولید می‌کند — صداهایی از جهانِ مستعمره که سرودِ استعمارگر را با لهجه‌ای می‌خوانند که پایتختِ امپراتوری آن را «اصیل» و از همین رو کارآمد می‌یابد. حمید دباشی در «سبزه‌پوستان نقاب‌سفید» (۲۰۱۱) نامشان را روشنفکرانِ کمپرادور گذاشته است: سنخی ساختاری که کارکردش فراهم آوردنِ پوششِ ایدئولوژیک برای قدرتی است که سرزمینِ مادری‌اش را ویران می‌کند. مالکوم ایکس همان سنخ شخصیتی را با زبانی کم‌نظیرتر نام نهاده بود: غلامِ خانگی‌ای که وقتی خانه‌ی ارباب آتش می‌گیرد، حریص‌تر از خودِ ارباب برای خاموش کردنِ آتش به این سو و آن سو می‌دود.

«چه شده ارباب، ما مریض شدیم؟» — این «ما»یِ مالکوم ایکس نشانه‌ی تشخیصی است: امضای دستوریِ آگاهی‌ای که تمام‌وکمال از جهانِ خودش کوچیده و در جهانِ هنجاریِ ارباب ساکن شده است.

هشتمِ آوریلِ ۲۰۲۶ — ایران زیرِ پنج هفته بمبارانِ ایالات متحده و اسرائیل می‌سوخت. رادیوی عمومیِ ایلینوی در برنامه‌ی «نمایشِ قرنِ بیست‌ویکم» نمونه‌ای تقریباً تمام‌عیار از این سنخ را به نمایش گذاشت. دانشیاری ایرانی‌تبار در رشته‌ی سامانه‌ّای اطلاعاتی، از یکی از دانشگاه‌های میانه‌ی غربِ آمریکا، اعلام کرد:

«من همچنان بر این باورم که بزرگ‌ترین تهدید علیهِ زندگی، آزادی و پی‌گیری شادی ایرانیان، نه این جنگ و نه هیچ مداخله‌ی خارجی، بلکه خودِ رژیم است.»

عبارت‌پردازی، خود تشخیص است: «زندگی، آزادی و پی‌گیری شادی» — ثالوثِ مقدسِ اعلامیه‌ی استقلالِ آمریکا — بی‌هیچ طنز یا شرمی به کار بسته شده، درست در لحظه‌ای که هم‌میهنانش زیرِ بمبِ همان ملتی له می‌شدند که این کلمات را نوشته بود. شخص، اتفاقی است. سنخ است که بررسی می‌طلبد.

چرتکه انداختن گزینشیِ برای رنج مردمان

کارآمدترین ابزارِ سنخِ کمپرادور همان چیزی است که متیو محمد فرزانه، مورخ حاضر در همان برنامه، «عرضه‌ی گزینشیِ واقعیات» نامید. وقتی با ویرانیِ مدرسه‌ای در میناب رو‌به‌رو می‌شود — بمبارانی که بیش از ۱۶۵ کودک را کشت — صدای کمپرادور منکرِ فاجعه نمی‌شود. موضوع را عوض می‌کند. سخن را به اعدام‌های رژیم، مسموم کردنِ رودخانه‌ها، مهندسیِ فقر می‌کشاند. هر دهشتی از بیرون با دهشتی از درون پاسخ می‌گیرد — گویی موشک‌های آمریکایی و خشونتِ دولتیِ ایران بر ترازویی نشسته‌اند که کفه‌ی دومی همواره باید سنگین‌تر باشد.

این، انحراف است — انحرافی که به جهان‌بینی ارتقا یافته. «من سخنانِ عصرِ حجریِ آقای رئیس‌جمهور را تأیید نمی‌کنم» —مؤدبانه از کنارش عبور می‌کند — «ولی سپاه از پیش به طورِ نظام‌مند داشت ما را به همان‌جا می‌برد.» ساختارِ نحوی عبارت، داستان را می‌گوید: تهدید به نابودیِ یک تمدن، جمله‌واره‌ی پیرو است؛ جنایاتِ رژیم، جمله‌ی اصلی. بمباران‌شدگان مسئولِ بمبارانِ خودشان می‌شوند. با این منطق، هیچ ملتِ مستعمره‌ای حقِ اعتراض به استعمار ندارد مادام‌که حاکمانش معیوب و خطاکار باشند — معیاری که بمبارانِ هر کشورِ روی زمین را مشروع می‌کند.

قمارِ یک‌درصدی

این سنخ، عریان‌ترین چهره‌اش را در لحظاتِ صراحت نشان می‌دهد. در همان برنامه، گوینده چنین حساب‌وکتاب می‌کند: اگر حتی یک درصد احتمال وجود داشته باشد که این جنگ جمهوریِ اسلامی را سرنگون کند، باید آن را پذیرفت — در برابرِ «تخریبِ تضمین‌شده‌ای که سپاه بر کشورِ من تحمیل می‌کند». یک درصد بخت تغییرِ رژیم، ارزشِ قریب‌به‌یقینِ مرگِ جمعی را دارد.

این دیگر سیاست نیست. الاهیات است — منطقِ قربانی‌ای که مؤمنانش تنِ هم‌میهنانشان را پیش‌کشِ رستگاری به دستِ منجی بیگانه‌ای می‌کنند که صریحاً عهد کرده قربانی را خاکستر می‌کند.

ابراهیم ابوربیع این وضعیت را «تجدد ناتمام» نامیده بود: ماشینِ مدرنیته‌ی غربی وارد می‌شود، اما آگاهیِ سنجشگری که بتواند مستقلانه آن را به کار گیرد، وارد نمی‌شود. سنخِ کمپرادور واژگانِ لیبرالیسمِ آمریکایی را — آزادی، دموکراسی، حقوقِ بشر — جذب می‌کند، اما این مفاهیم را از هر تحلیلِ ساختارِ قدرتی که تعیین می‌کند چه کسی از آن‌ها بهره‌مند شود، منسلخ می‌کند. حقوقِ بشر سلاحی علیهِ تهران می‌شود ولی هرگز علیهِ واشنگتن نباید و نمی‌شود آن را به کار بست. دموکراسی یعنی تغییرِ رژیم از بیرون، نه حاکمیتِ مردم بر سرنوشتِ خودشان.

سبزه‌پوست سفیدنقاب

تبارشناسیِ دباشی — با تکیه بر فانون، سعید، مالکوم ایکس و ممی — آسیب‌شناسیِ سوژه‌ی استعمارزده‌ای را ترسیم می‌کند که نگاهِ استعمارگر را چنان درونی کرده که مردمِ خودش را با همان چشم می‌بیند. تشخیصِ آلبر ممی شایسته‌ی نقل است:

«تازه‌جذب‌شدگان خود را در مقامی بسی برتر از میانگینِ استعمارگران می‌نشانند. ذهنیتِ استعماری را تا حدِ افراط پیش می‌برند، تحقیرِ مغرورانه‌ای نسبت به مستعمره‌نشینان نشان می‌دهند و بی‌وقفه رتبه‌شان را به رخ می‌کشند. هنوز هم‌چنان شیفته‌ی مزایا و مواهب‌شان هستند، آن‌ها را مزه‌مزه می‌کنند و با ترس و سختی از آن‌ها دفاع می‌کنند؛ و وقتی استعمار به خطر می‌افتد، پرشورترین مدافعانش، سربازانِ ضربتش، و گاه آتش‌بیارانش می‌شوند.»

نمونه‌ی روی آنتن، استادِ «سامانه‌های اطلاعاتی» بود — رشته‌ای به همان اندازه دور از فلسفه‌ی حاکمیت که تصور شود. دقیقاً همین نکته است. مرجعیتِ خبرچینِ بومی نه از تخصص که از هویت سرچشمه می‌گیرد: او اهل آنجاست، اکنون اینجاست، و حاضر است آنچه بمب‌افکن‌ها نیاز دارند بشنوند، بگوید. امپراتوری دانش او را نمی‌خواهد. چهره‌اش را می‌خواهد.

خیال خودسفیدپنداری

سنخِ کمپرادور، وقتی در گستره‌ی مهاجرتِ ایرانی تکثیر شود، مرحله‌ی پایانیِ پارادایمی را تشکیل می‌دهد که ورشکستگی‌اش دیگر انکارناپذیر است. ولی نصر تشخیص داده: بخشِ قابل‌توجهی از ایرانیانِ تبعیدی اسیرِ اشتیاقِ «سفید بودن» شده‌اند — میلِ ادعای خویشاوندی با جریانِ اصلیِ تمدنیِ غرب، فاصله گرفتن از جنوبِ جهانی‌ای که ایران ساختاراً بدان تعلق دارد. این آرزو در هم‌ترازی‌های مشخصی تجلی می‌یابد: آغوش گشودن به صهیونیسم، حمایت از ماجراجویی‌های نظامیِ آمریکا، احیای اسطوره‌شناسیِ آریاییِ پیش‌ازاسلام به عنوانِ مدرکِ اعتبار.

اما نظمی که این چهره‌ها با آن بیعت می‌کنند، خود گرفتار بحرانی اخلاقی است. ما در دورانِ پسا-اپستین زندگی می‌کنیم — دورانی که دموکراسیِ لیبرالِ غربی، از سازمان‌های اطلاعاتی‌اش تا شبکه‌های خیریه‌اش، فسادِ شکارگرانه‌ای در هسته‌ی خود آشکار کرده است. طلبِ به‌رسمیت‌شناخته‌شدن از این نظم، به قولِ دباشی از زبانِ دوسل، نه‌فقط بیهوده، بلکه نفی خویشتن در خیال خودسفیدپنداری است. سفیدپوستی خیالین دقیقاً همان لحظه فرو می‌ریزد که رئیس‌جمهورِ آمریکا قول می‌دهد سرزمینشان را «به عصرِ حجر برگرداند، به همان‌جایی که بدان تعلق دارند.» هر چه پرچم بیگانه‌ی آمریکایی و اسراییل را دور خودشان بپیچند و بوسه دهند، هر چه برای راستِ برتری‌جوی آمریکایی خوش‌رقصی کنند، بلیتِ ورود به «تمدن» آن‌ها که هرگز فروشی نبوده، بدان‌ها هدیه نخواهد شد.

فراتر از دوگانه

تمایزِ دباشی میانِ حکومت — دستگاهِ دولتی — و حاکمیت — که عینیت‌اش در میان ملت است نه قدرت سیاسی — راهِ خروج از دوگانه‌ی فلج‌کننده‌ای را نشان می‌دهد که سنخِ کمپرادور در آن گرفتار مانده. آدمی‌زاده می‌تواند سخت‌ترین منتقدِ جمهوریِ اسلامی باشد و هم‌زمان به تاب‌آوریِ ملی زیرِ بمباران ببالد. سنخِ کمپرادور توانِ نگاه داشتنِ هر دو اندیشه را ندارد، زیرا سیستم‌عاملِ فکری‌اش اجازه نمی‌دهد. نقدِ رژیم مساوی است با تأییدِ نابودی‌اش از بیرون؛ مخالفت با جنگ مساوی است با حمایت از رژیم. این سمّی‌ترین میراثِ دوگانه‌ی خود/دیگری است.

متیو محمد فرزانه در همان برنامه، با یک تصحیحِ ساده، نقابِ این توهم را درید. وقتی صدای کمپرادور ادعا کرد نود درصدِ ایرانیان از جنگ حمایت می‌کنند، پاسخ داد: «اکثریتِ بزرگِ مردمِ داخلِ ایران از بمب‌ریختن روی سرشان حمایت نمی‌کنند.» جمله آن‌قدر بدیهی است که ضرورتِ بیانش، عمقِ توهم را فاش می‌کند. کمپرادور آن‌قدر از میدان دور شده که دیگر صدایش را نمی‌شنود — یا اگر بشنود، آن را تبلیغاتِ رژیم می‌خواند.

هنگامه‌ی داوری

انقلابِ کوپرنیکیِ ذهنِ ایرانی، به تعبیرِ دباشی، آغاز شده است. مرکزِ قدیمی — غربِ خیالی‌ای که زمانی هر محورِ خودفهمی را سازمان می‌داد — دیگر تاب تندباد واقعیت‌های جاری را ندارد. سنخِ کمپرادور متعلق به پارادایمی منسوخ است: معمار آن نیست بلکه عَرَض و زایده‌ی حشو آن است، آخرین نشانه‌ی تجددی عاریتی‌ است که در مواجهه با بار سنگین واقعیت، از هم پاشیده است.

عصرِ حجری‌ که ترامپ ایران را بدان تهدید کرد، عصرِ حجرِ تخیلِ اخلاقیِ خودِ اوست — منظره‌ای که در آن تمدن‌های کامل را می‌توان به ویرانه بدل کرد و مردمشان را «حیوان» خواند و فرجام‌شان را تیره و تباه خواند. پرسشِ واقعی این نیست که آیا ایران از این گردنه عبور خواهد کرد یا نه. تا همین‌جا از گلوگاه اصلی عبور کرده است.. پرسش این است که آیا کسانی که برای ویرانی خودشان هلهله کردند، صداقتِ آن را خواهند داشت که با آنچه خود بدان تن دادند — و آنچه به عاقبت‌اش نیندیشیدند — رو‌به‌رو شوند.

و اگر شما، خواننده‌ی این سطور، چهره‌ی خودتان را در این سنخ می‌بینید، اگر صدای خودتان را در سرودش می‌شنویید، توجیه‌گری خودتان را در منطقش می‌بینید، و سکوتِ خودتان را به هنگام محکوم کردن بمباران‌ها شاهدید، چاره رگ گردن کلفت کردن یا انکار نیست، که کاری به‌مراتب دشوارتر و درخورتر است: بازاندیشیِ بنیادین در تمامِ ساختمانِ فرض‌هایی که فهم شما از خودتان و از جهان بر آن بنا شده. وقت تنگ است، اما در هنوز بسته نیست.

متن اصلی این یادداشت به زبان انگیسی است. نسخه‌ی بالا با مساعدت هوش مصنوعی و ویرایش‌های حداقلی خودم پرداخته شده است.

بایگانی