
رضا پهلوی تخت و تاج میخواهد و در این سودا، ابایی ندارد که ایران را ویرانه ببیند. بیش از چهار دهه است که آخرین بازماندهی این تبار، از پناهگاهِ امنِ تبعید در آمریکا، کارزاری بیامان به راه انداخته است؛ پوسته و ظاهرِ این لشکرکشی، «رهاییبخشیِ دموکراتیک» است و لباب و باطنش، بازپسگیریِ تاج و تخت. دلبستن به «بازهای واشنگتن»، هلهله کشیدن برای تحریمهایی که نان و جانِ مردم را نشانه رفته، تصویب سناریوهای نظامیای که میتواند دسترنجِ معمارانهی اسلافش را به خاکستر بدل کند، کارنامهی اوست. در ماههای اخیر، از «مداخلهی بشردوستانه» برای کوبیدنِ تأسیسات هستهای سخن گفته، در برابرِ اعتراضات داخلی نهیب زده که «جنگ تلفات دارد»، و کییر استارمر را بابتِ همراهی با آتشبسِ میان واشنگتن و تهران، به «سازشکاریِ بیپایان» متهم کرده است. نشستهای خبری و شهادتهای کنگرهای را که بپالاییم، آنچه پدیدار میشود نه یک صورتبندیِ سیاسی، که کینهای است ستبر؛ کینهای پرچمبهدست.
قمار در شکافِ قانون
برای فهمِ گوهرِ کنشهای پهلوی، باید دید گفتارِ او در ترازوی قانون چه وزنی دارد. پاسخ، سراسر بسته به این است که کجای جهان ایستاده باشید: بر کدام خاک و در سایهی کدام نظامِ حقوقی.
در ایالات متحده، که پهلوی از نوجوانی در آن بالیده، فراخوانهای او برای تغییر رژیم، خوشرقصیاش برای قدرتهای بیگانه و تحریک به شورشهای داخلی، در پناهِ «آزادیِ بیان» در متمم اول قانون اساسی قرار میگیرد. دکترین حقوقی آمریکا مرزی روشن میان «دفاع» و «تحریک به خشونت» میکشد و اظهارات او، هرچند بیپروا، همچنان در ساحلِ امنِ این مرز باقی میمانند. هیچ دادستانِ جدیای گریبانِ او را نمیگیرد. نقیضهی تلخ اینجاست: همان مِعماریِ حقوقیِ جمهوریای که به او پناه داده، به او رخصت میدهد تا فتوای ویرانیِ جمهوریِ دیگری را صادر کند.
این سوی اقیانوس اطلس، در بریتانیا، تصویر دگرگون میشود. قانون بریتانیا، بهویژه زبانِ پیگیر و صلبِ «قانون تروریسم ۲۰۰۶»، میتواند زمینهای برای پیگرد فراهم آورد. تورِ این قانون برای «تشویق و تمجیدِ تروریسم» فراخ است؛ و پارهای از تندترین سخنان پهلوی — آنها که مستقیم به رویارویی با دولتِ مستقر فرا میخوانند و شائبهی تأیید یا تسهیلِ خشونت دارند — ممکن است در این تور بیفتند. هرچند چنین پروندهای در برابرِ سدِّ آزادی بیان با چالشی سخت روبرو خواهد شد، اما صرفِ طرحِ این پرسش، از رابطهی کشسانِ «گفتارِ سیاسی» و «رفتارِ مجرمانه» پرده برمیدارد.
اما در ایران — چه جمهوریِ اسلامیِ کنونی و چه دولتِ پادشاهیِ پیش از ۵۷ — بسیار ساده اما همزمان بیرحم میشود. در هر دو نظام، سخنان پهلوی مصداقِ تامِّ «خیانت» و «شورش» است. جمهوری اسلامی او را به اتهامِ «بَغی» و «محاربه» به محاکمه میکشید، با همان صراحت و قطعیتی که رژیمِ پدرش هر که را سودای سرنگونیِ شاه داشت، به مسلخ میبرد. در هیچیک از این دو نظام، گفتارِ سیاسیِ اپوزیسیون «حق» شمرده نمیشود. دادرسی، محکومیت و سرانجام اعدام. این تقارن، عبرتآموز است: رژیمی که پهلوی از آن بیزار است و رژیمی که تبارش بنا نهاد، با او به یکسان رفتار میکردند.
ردای آرمان، سودای انتقام
این بررسیِ حقوقی، صرفاً یک کنجکاریِ نظری نیست؛ بلکه حقیقتی بنیادین را دربارهی رابطهی قانون، سخن و قدرت افشا میکند. مرز میانِ «اعتراض» و «فتنه»، مرزی طبیعی و ازلی نیست؛ محصولِ تعهداتِ یک ملت به آزادی و تعریفش از امنیت است. پهلوی در گسلِ میان این نظامها بازی میکند: از آزادیِ یک نظام بهره میبرد تا با نظامِ دیگری بجنگد، بیآنکه در برابر هیچکدام پاسخگو باشد.
با این همه، «قانونی بودن» به معنای «مشروعیت» نیست و حمایتِ حقوقی را نباید با تأییدِ اخلاقی یکی گرفت. اینکه پهلوی میتواند از ساحل امنِ رودخانهی «پوتومک» هر چه میخواهد بگوید، به این معنا نیست که گفتههایش در جهتِ خیرِ عمومیِ ایرانیان است. گرهِ اصلی کار همینجاست؛ جایی که داوری باید بیرحمانه صادق باشد.
آنچه رضا پهلوی به آن سرگرم است، رهاییِ ملی نیست؛ «سیاستِ انتقامجویی شخصی» است که ردای آرمانخواهی بر تن کرده. نیروی پیشرانِ او نه برنامهای سنجیده برای دموکراسی، که خشمِ جناحی است؛ نفرتی دیرینه از رژیمی که سلسلهاش را برچید و تختی را که برایش پرورده شده بود از زیرِ پایش کشید. هر حضورِ صحنهآراییشدهی او، از همین «گلایهی شخصی» مایه میگیرد. مردم ایران در پروژهی او نه کنشگر، که «سیاهیلشکر»ند.
مصلحتِ مریلند، مصیبتِ مِیهن
بنگرید که او از چه دفاع میکند. بارها با تهاجمیترین عناصرِ سیاست خارجی آمریکا و اسرائیل همسویی کرده؛ برای تحریمهایی که طبقهی متوسط ایران را تهیدست و نظامِ درمان را ویران کرد، هلهله کشیده و بمبارانِ خارجی را «هدیهی بشردوستانه» نامیده است. در میانهی اعتراضات، بهجای همبستگی، از روا بودنِ خونهای ریختهشده و «تلفاتِ جنگ» سخن گفت. در نقیضهای آشکار، هم دم از «قدرتِ مردم» میزند و هم برای بمبهای آمریکایی لابی میکند؛ آن هم از عمارتی در مریلند.
این رفتارِ یک «میهندوست» نیست؛ رفتارِ کسی است که چنان در پیلهی «آنچه از او ستاندهاند» گرفتار شده که حاضر است کشور را با خاک یکسان ببیند تا فقط در دستِ (به قول او) «غاصبان» و «اشغالگران» نماند. او آماده است همان زیرساختهایی را که پدربزرگش پی افکند و پدرش برآورد، فدای کینهی خویش کند؛ مشروط به آنکه ملّایان هم با این آوار فرو بریزند.
از معماریِ اسلاف تا آوارِ اخلاف
سنجشِ او با نیاکانش، پیامدی ویرانگر دارد. رضاشاه، با همهی خودکامگیاش، «معمار» بود. ایران را به زورِ اراده به قرنِ بیستم پرتاب کرد. محمدرضاشاه نیز با همهی کوریِ سیاسیاش، پروژهی توسعهی ملی را در مقیاسی بیسابقه پیش برد. تاریخ بر آنها سخت میگیرد، اما نمیتوان منکر شد که خود را معمارانِ ایرانی نیرومندتری میپنداشتند. اما سلالهی آنها نه میسازد و نه حتی حفظ میکند. او «همدستی در تخریب» را پیشنهاد میدهد تا شاید بر ویرانهها حکم براند؛ یا دستکم، از تماشایِ لهشدنِ دشمنانِ خانوادگیاش لذت ببرد، حتی اگر ایران در این میانه له شود.
حراجِ میراثِ عاریتی
مردم ایران کور نیستند. ورق آگاهیِ سیاسیِ ایرانیان در حال برگشتن است. تا همین دیروز، شعارِ «رضاشاه، روحت شاد» در خیابانها طنینانداز بود؛ اما نه از سرِ سلطنتطلبی، که بهمثابهی اعتراضی بر وضع موجود و آرزویی برای داشتنِ دولتی مدرن و مقتدر. آن شعار، روایتی از عزت و خاطرهی «ایرانِ سازنده» بود.
اما رضا پهلوی دارد همین «سرمایهی عاریتی» را هم چوبِ حراج میزند. آلتدست شدناش برای سیاستهای واشنگتن و تلآویو، او را نه وارثِ یک میراثِ سربلند، که خائن به آن نشان میدهد. حمله به دیپلماسی و اصرار بر انسدادِ هر جادهی صلح، نشان میدهد که او راهِ رضاشاه را نمیرود، بلکه به آن بیحرمتی میکند.
نفرینِ تبار؛ فرجامِ ولیعهدِ بیتخت
اکنون پرسشی سمج در هوا معلق است؛ پرسشی که در نجواهای تهران و کافههای لوسآنجلس شنیده میشود: آیا روزی مردم ایران، که زمانی نامِ پدربزرگش را نمادِ اقتدارِ ملی میدانستند، آن یاد را هم نفرین خواهند کرد؟ تنها بدین جُرم که چنین فرزندی از خود به جا گذاشته است؟
تاریخ احساساتی نیست و ملتها بدهکارِ ابدیِ هیچ تبار و سلسلهای نمیمانند. اگر رضا پهلوی در این بیراهه بماند، نهتنها در بازپسگیریِ کلاهِ پادشاهی شکست میخورد، بلکه به کاری بهمراتب شنیعتر موفق خواهد شد: مسمومکردنِ میراثی که نامش تنها سرمایهی اوست. ولیعهد نه تاج دارد، نه قلمرو، و روزبهروز، بیاعتبار و بیابروتر هم میشود. آنچه برای او مانده، کینهای است ستبر، تریبونی سپنجی، و آمادگیای خطرناک برای یکیانگاشتنِ «ویرانیِ ایران» با «نجاتِ آن». مردم ایران سزاوارِ فرجامی خوشترند؛ همیشه بودهاند.
متن اصلی این یادداشت به زبان انگیسی است. نسخهی بالا با مساعدت هوش مصنوعی و ویرایشهای حداقلی خودم پرداخته شده است.
نوشتههای مرتبط:
- تفاوت تجاوز و دفاع کیوان حسینی (نقل از حساب اکس نگارنده) مخالفت با جنگ،...
- ما دیگر آن آدمهای سابق نیستیم محمدرضا نیکفر پایان یک درگیری به قول ترامپ «دوازده روزه»....
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- مواضع رضا پهلوی فاجعهبار و خودشکن بود ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ سرویس سیاسی انصاف نیوز: داریوش محمدپور، پژوهشگر...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...