تیر ۱۳۸۳

هرزه‌نویسی‌های ادیبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چیز تازه‌ای نیست. چندین بار دیگر هم درباره‌ی نوع نظرهایی که گاهی در وبلاگ خودم یا سایر وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند،

شباویز

ای مرغ سحر!‌ ناله به دل بشکن!هنگامه‌ی آواز شباویز است!

تلخ است سکوت

برخیز به خون دل وضویی بکنیمدر آب ترانه شست‌وشویی بکنیمعمر اندک و فرصت خموشی بسیارتلخ است سکوت، گفت‌وگویی بکنیم – قیصر امین‌پور 

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤیاهای سید رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم باید بنویسم برای سید

سرور و سوگ!

امشب، شب ششمین ماهی است که من و الهه ازدواج کرده‌ایم. در نتیجه، امشب نیم‌سال‌مان را می‌گردیم (بر وزن سال‌گرد، که در آن چیزی می‌گردد!).

قصه‌ی معیشت و ماجرای عاشقی

دیشب این یادداشت نقطه‌ی صفر سید رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گویم تو این کاره

دارالترجمه‌ی ملکوتی

مدتی است که مرددم این را اینجا بنویسم یا نه. اما شاید دیر هم شده است. اگر در لندن، یا هر جای دنیا به ترجمه‌ی

هیچ کس بی‌ دامنی تر نیست

شاید در خیلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، یا مبتذل و غیر مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به این جمله برخورد کرده باشید که: «این

من‌ام و یک قبیله دل

حالا دل‌ام برای خودم، برای تو، برای همه‌ی نجواهای‌ام تنگ است. حالا فقط دوست دارم بعضی وقت‌ها اگر خلوتی باشد، اگر رمقی مانده باشد، بنشینم