تیر ۱۳۸۷

والعصر ان الانسان لفی خسر!

سخت است آدم بفهمد، بعد از سال‌ها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگوید: «این همه

توهم

سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از این بادیه، هش‌دار! / تا غولِ بیابان نفریبد به سراب‌ات»! گفتم: «خوب

فضایل و رذایل دموکراسی &#۸۲۱۱; ۱

دموکراسی مثل هر چیز دیگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طیف‌های مختلفی دارند. دشمنان‌اش نیز. همه‌ی دوستان دموکراسی مانند هم نیستند. همه‌ی دشمنان‌اش نیز.

دموکراسی یا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

این خیل کثیر روشنفکران و سیاسیون و اپوزیسیون ایرانی به خیالی خوش‌اند از دموکراسی. این آشِ دهن‌سوزی که هیچ کس نمی‌داند دقیقاً چی‌ست. آن قدر

رزق

گفتم: «می‌گویند این‌ها که داری از کجا می‌خوری؟ مالِ مردم را خورده‌ای؟» می‌گوید: «بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد گفت بر هر خوان

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تیرِ زهرآگین می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق

شعر!

قصه را برای‌اش گفتم. اولین پاسخ‌اش این بود: «ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولان‌گه توست عِرضِ خود می‌بری و زحمتِ‌ ما می‌داری!» گفتم: «لابد در

حدیث آزار دهنده و آزار دیده

درباره‌ی آزار دادن، امیر در وبلاگ‌اش چیزی نوشته است، در پی گفت‌وگوی مختصری که داشتیم. چند بار خواسته بودم چیزی بنویسم. این بار به اختصار

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضیح دادنِ این حال برای مردم سخت است. یوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفیقان و هم‌ردیفان شاید شرح‌اش اندکی آسان باشد.

سیل‌خیز رهگذران

تا به دامن ننشیند ز نسیم‌اش [نسیم‌ات] گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست – سر ریز «روی خدا…»؛ نسخه‌ی بدل: خودم! پ.

بر می‌گردم؛ عجله نکنید!

محض اطلاع آن عده از دوستانی که می‌آیند این‌جا، کمی گیج می‌شوند و چیزهای بعضاً شطح‌آمیز می‌خوانند، عرض می‌کنم که: به زودی بر می‌گردم بین

روی خدا&#۸۲۳۰; حیرتِ ما

صبح آدینه، یکی برایِ تو خوانده بود: ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را

سیلی خوران

– چون دایره ما ز پوست پوشانِ توایم در دایره‌ی حلقه به گوشانِ توایم گر بنوازی ز جان خروشانِ توایم ور ننوازی هم از خموشانِ

حالِ خوشِ خراب!

حالِ خوشِ خرابی دارم. نمی‌دانم شُکر باید کرد یا شکایت! کسی می‌داند؟

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانیم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است: خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است همه زندگی این است

سخنِ سرد

۱. گل بخندید که: «از راست نرنجیم؛ ولی هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!» ۲. احسب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم

دلجویی

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لبِ حوض به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک

ای شهِ ایمان تو مرو!

یعنی می‌روی؟ دیگر می‌روی؟ تازه «به دیدارِ تو خوگر» شده بودیم. خویی که با یک نگاه کالنقش فی الحجر شده است. «مرو که با تو

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتیاج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای این‌که بفهمی یکی چه

گریه

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟ پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگین. رعد می‌غرد. زمین

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زیاد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشوید! مقصودم سرراست‌تر از این‌هاست. دقت کرده‌اید که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوایی، نغمه‌ای، نگاهی و

آینه

روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قیامت . . .

۱. یا ایها الذین آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَیْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)،

ایمان&#۸۲۳۰;

۱. حالِ خونین دلان که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟… ۲. قالوآ آمنا برب العالمین رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد…

یک شب&#۸۲۳۰;

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم. حالا ببین!

برو بخواب!

می‌گوید: «خیلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زیاد است. بگذار کارمان را درست تمام کنیم! موی

بیابان

کرانه‌ی بیابان، ناپیدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌دیده. پس کی به فریاد می‌رسی؟

آن روزِ همایون&#۸۲۳۰;

اگر ننویسم گویی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هایی دیریاب که در این غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشین آن لحظات نبرد

آدم

خدایا! پس ما کی آدم* می‌شویم؟ * این «آدم» را به هر معنایی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادین

این شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما دیو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود

داستانِ روز

امروز رفتم بیمارستان برای ترخیص نهایی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چیز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو

یا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترین شرایط، عرصه را بر معقول‌ترین و طبیعی‌ترین رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزیر مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترین

حافظ و ما!

من از حافظ خوش‌ام می‌آید چون خیلی با مرام است. اهل خالی‌بندی‌های  الکی نیست. خالی بندی هم که می‌کند، خودش خنده‌اش می‌گیرد و بعد جوری

حافظ و صوفیان

۱. صوفیان جمله حریف‌اند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد ۲. مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده است به