انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)
نقطهی عزیمت خانهی خیالام جولانگاه بتان شده است. بتکدهای دارم تمام عیار! همیشه دنبال راهی گشتهام برای شکستنِ این بتها. امروز فکر میکردم که این
نقطهی عزیمت خانهی خیالام جولانگاه بتان شده است. بتکدهای دارم تمام عیار! همیشه دنبال راهی گشتهام برای شکستنِ این بتها. امروز فکر میکردم که این
سخت است آدم بفهمد، بعد از سالها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگوید: «این همه
سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از این بادیه، هشدار! / تا غولِ بیابان نفریبد به سرابات»! گفتم: «خوب
از صبح ذهنام درگیر یکی از مصاحبههای پایاننامهام بود تا الآن که تماماش کردهام. در تمامِ این مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم.
دموکراسی مثل هر چیز دیگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طیفهای مختلفی دارند. دشمناناش نیز. همهی دوستان دموکراسی مانند هم نیستند. همهی دشمناناش نیز.
این خیل کثیر روشنفکران و سیاسیون و اپوزیسیون ایرانی به خیالی خوشاند از دموکراسی. این آشِ دهنسوزی که هیچ کس نمیداند دقیقاً چیست. آن قدر
گفتم: «میگویند اینها که داری از کجا میخوری؟ مالِ مردم را خوردهای؟» میگوید: «بر درِ شاهم گدایی نکتهای در کار کرد گفت بر هر خوان
تو که در پسِ نقاب نشستهای و تیرِ زهرآگین میافکنی، روزی مشقِ عاشقی میکردی. خاطرت هست؟ روزی میخواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمهاش عاشق
قصه را برایاش گفتم. اولین پاسخاش این بود: «ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست عِرضِ خود میبری و زحمتِ ما میداری!» گفتم: «لابد در
دربارهی آزار دادن، امیر در وبلاگاش چیزی نوشته است، در پی گفتوگوی مختصری که داشتیم. چند بار خواسته بودم چیزی بنویسم. این بار به اختصار
میدانی؟ توضیح دادنِ این حال برای مردم سخت است. یوسفام از رشک برادران در چاه اولیٰتر. برای رفیقان و همردیفان شاید شرحاش اندکی آسان باشد.
تا به دامن ننشیند ز نسیماش [نسیمات] گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست – سر ریز «روی خدا…»؛ نسخهی بدل: خودم! پ.
محض اطلاع آن عده از دوستانی که میآیند اینجا، کمی گیج میشوند و چیزهای بعضاً شطحآمیز میخوانند، عرض میکنم که: به زودی بر میگردم بین
صبح آدینه، یکی برایِ تو خوانده بود: ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را
– چون دایره ما ز پوست پوشانِ توایم در دایرهی حلقه به گوشانِ توایم گر بنوازی ز جان خروشانِ توایم ور ننوازی هم از خموشانِ
حالِ خوشِ خرابی دارم. نمیدانم شُکر باید کرد یا شکایت! کسی میداند؟
«چرا مرده پرست و خصمِ جانیم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمیزند. مرده خموش است: خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است همه زندگی این است
دلگیرِ دلگیرم، از غصه میمیرم…
۱. گل بخندید که: «از راست نرنجیم؛ ولی هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!» ۲. احسب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم
سایهی طوبی و دلجویی حور و لبِ حوض به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم پاک کن چهرهی حافظ به سرِ زلف ز اشک
یعنی میروی؟ دیگر میروی؟ تازه «به دیدارِ تو خوگر» شده بودیم. خویی که با یک نگاه کالنقش فی الحجر شده است. «مرو که با تو
بعضی گواهیها احتیاج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بودهای». گاهی برای اینکه بفهمی یکی چه
بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟ پ. ن. باران میبارد؛ سنگین. رعد میغرد. زمین
زیاد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشوید! مقصودم سرراستتر از اینهاست. دقت کردهاید که گاهی اوقات آدم با کلمهای، حرفی، نوایی، نغمهای، نگاهی و
روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
۱. یا ایها الذین آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَیْهِ تُحشرون (سورهی انفال (۸)،
۱. حالِ خونین دلان که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟… ۲. قالوآ آمنا برب العالمین رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم
ز پگاه میرِ خوبان به شکار میخرامد…
ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم. حالا ببین!
میگوید: «خیلی شطاحی کردی! داری پر رو میشوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زیاد است. بگذار کارمان را درست تمام کنیم! موی
کرانهی بیابان، ناپیدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تفدیده. پس کی به فریاد میرسی؟
۱. ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم! ۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی
اگر ننویسم گویی تجربهی لحظههای نابام گم میشود؛ لحظههایی دیریاب که در این غبار برپا خاسته به سادگی گم میشوند و تهنشین آن لحظات نبرد
خدایا! پس ما کی آدم* میشویم؟ * این «آدم» را به هر معنایی که از آدم میشود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطورهای، نمادین
حال غریبی است. حالی است شگفت. میشود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما دیو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ میشود شاد بود
امروز رفتم بیمارستان برای ترخیص نهایی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چیز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو
وقتی در عادیترین شرایط، عرصه را بر معقولترین و طبیعیترین رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزیر مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارفترین
من از حافظ خوشام میآید چون خیلی با مرام است. اهل خالیبندیهای الکی نیست. خالی بندی هم که میکند، خودش خندهاش میگیرد و بعد جوری
۱. صوفیان جمله حریفاند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد ۲. مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده است به
در استقبال از یادداشت یاسر میردامادی: «گفتوگو» آیین درویشی نبود؟ موضوع احتیاج به توضیح بیشتر دارد. پادکستی است شتابزده. گوش بدهید و اگر نظری دارید