که در تسلیم همچون مردگانایم
گفتم: «خوبی؟» لبخند زد. گفت: «خوبم.» گفتم: «خوبِ خوبی؟» گفت: «آخر خوبِ خوب که نداریم. آدمِ بیغم هم که اصلاً آدم نیست. هر آدمی، غمی
گفتم: «خوبی؟» لبخند زد. گفت: «خوبم.» گفتم: «خوبِ خوبی؟» گفت: «آخر خوبِ خوب که نداریم. آدمِ بیغم هم که اصلاً آدم نیست. هر آدمی، غمی
مهدی مرا انداخت میانهی توفان. اسبابِ خیر و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسیدم دیگر بند نبودم یک جا. خلوتی لازم بود. این تلنگر
شجریان دارد میخواند: آنجا که عاشقانات یک دم حضور یابند دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد من در پی پناهگاهی و مفری گویی؛
نزدیک دو ساعت است دارم مینویسم. یادداشتهای پراکنده را دارم منسجم میکنم. حاصل بیش از ۱۲ ساعت مصاحبهی نفسگیر را دارم سر جمع میکنم. هنوز
یک شبی در پیشِ چشمات پاک ویران میشوم بعد از آن چون خاک در بادی پریشان میشوم باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را
میگوید: «چه میکنی؟» میگویم: «دنبال یک لقمه نانِ حلال دارم میدوم!» میگوید: «لقمهی نان حلال که دویدن ندارد! اگر لقمهای رزق تو باشد و مال
فرق بین از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط یک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آینهی خود میبیند. از-خدا-راضی، همه چیز را انعکاس مشیت او میبیند
این است آن بندی که ذکرش رفت: «آوردهاند که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحه العزیز، در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد
یادداشت قبلی را بازنویسی میکنم. جملهی فارسی کژتابی داشت و من هم سابقه و لاحقهی بحث را نمیدانستم. پس دوباره از نو مینویسم. آیتالله خمینی
هلاک میشوم اگر این را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همهی طرفها و اعتنا به
این حکایتِ نفس، حکایتِ شگفتی است. این خویشتن خویش را ندیدن کار آسانی نیست. بزرگترین مانع رشدِ جانِ آدمی، همین خویشتنبینی است. از این یک
«کسیکه دستکم یکبار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگوید در قرآن اسم جبرییل نیست و اینکه جبرییل وحی آورده در قرآن نیست، با
در ابتدا بنویسم که یادداشت بیغرض و سادهی شکراللهی باعث شد چیزی به حاشیهی این بحث «داغ» بیفزایم. یعنی بهانه است؛ نقد نیست به هیچ
دو روز است که تمام زندگیام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پایاننامه را داشتم تحویل دانشگاه و جان کین میدادم، فکر
آدم برای من یک موجود دوگانه و دو قسمتی نیست. اینجور نیست که آدم بعد روحانی یا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل
شاید دیده باشید که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامتآمیز از فقهپیشگان و فقیهان نوشتهام. و البته کلمهی «فقیه» را هرگز به معنای لغوی
حال و هوای درون که توفانی میشود، با خودم میگویم بنویسم. بنویسم شاید آرام شد. بنویسم شاید سنگرگاه و لنگرگاهی بشود یافت. ناگهان انگار هجوم
جایی که امید نباشد، ستم پا میگیرد. جایی که امید نباشد، خردمندی تعطیل میشود. مردم اگر امیدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استیصال
این حکایت را از احوال ابوسعید ابوالخیر بخوانید: هم درین وقت که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحَهُ العزیز، به قاین بود امامی دیگر بود
به نظر من این بحث که خاتمی باید بیاید یا نباید بیاید، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفینی که یا میگویند خاتمی نباید کاندید
زیستن در ظل نظامهای استبدادی، شمارِ زیادی از آدمها را دوزیست بار میآورد. حرجی هم چه بسا که بر آنها نیست. داوری اخلاقی و ارزشگذاری
ایمان آدمی مثل چهاردیواری میماند. جایی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آنگونه که میخواهی و باور داری، باشی. ایمان، خانهی آدمی
دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام میهمان من بود. نشستیم به گپ و گفتوگو. دو ساعتی حرف زدیم و سخنانی گفتیم و شنیدیم. جانام تازه شد.
این گذرگاه باریک و خاکآلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماییم و همین «ذکر» که دستگیری میکند. آری، تو سزاوار ثنایی، ولی ماییم
پیوسته این هوا را، نفس میکشم؛ به هر دو معنا. این هوا را نفس میکشم و هوس را هم. و همین سراسیمه آدم را میان
بر این رواق زبرجد نوشتهاند به زر که جز نکویی اهلِ کرم نخواهد ماند این بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکویی
نشستهایم، من و مخمل، فیلم کنسرت کامکارها را تماشا میکنیم و ذوقی میبریم. اینها، کامکارها، به نظر من شجرهی طیبهی موسیقی ایران هستند. خانوادهای که
گویند که رمضانی بود و گذشت. گویند که میهمانیای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضیافت؟ کدام کریم؟ چیزی هم از ضیافت فهمیدید؟ یا نمایش ضیافت
این داستان اعتراف صریح کردان به جعلی بودن مدرکاش، حاشیهی جالبی دارد. بحثهای سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان دیگری که این اعتراف درست میکند
ژست حکیمانه گرفته، میگویم: «احترام را میشود به دست آورد؛ میشود برایاش زحمت کشید. اصلاً احترام را باید فراهم کرد. باید برایاش خونِ دل خورد.
بعضی وقتها وزش بادی هم لالاش میکند. زباناش بند میآید. غنچههای فکرش، نشکفته میپژمرند. خیالاش، نجوشیده منجمد میشود و میبندد. گفتم: «تو که این اندازه
«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!» پ. ن. این حرف زمان ابوسعید ابوالخیر بیشتر معنا داشته یا حالا؟ این او بوده که حس میکرده قحط
به عادتِ فراغت، نشستهام و اسرار التوحید را میکاوم. رسیدم به این گفته از ابوسعید ابوالخیر: «من نظر الی الخلق بعین الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم
جدم شیخ الاسلام خواجه بوسعدِ شیخ گفت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز در آخر عهد، مدت یک سال هر روز مجلس گفتی در
آهای قلندر نشابوری! دلام برایات تنگ شد ناگهان!
چیزی میخواندم. این نیممصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش میگوید: «ورنه ابلیسی شوی اندر جهان».
من از دستِ دشتی، شیدای دشت و بیابانام. شرح و توضیح نمیخواهد دیگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بیابان.
داشتم به بعضی اتفاقهای اخیر (!) فکر میکردم و پی واژهای میگشتم برای توصیف این وضعیت تلخ و طنزآمیز و غریب. حافظ بیتی دارد که
دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگیز قلندرانهای است که جان میدهد برای اهل حال. این آخر شبی نشستهام، سرمایههای اندوختهی سالیان دراز
قدریهای شده است ها. نشستهام و دوره میکنم همهی دورهای کهن را. سیاه مشق سایه را باز کردم. چند صفحهای را ورق زدم. غزلی آمد