تعظیمنامهی پیامبر
گفته بودم مینویسم که چگونه من سخنان سروش را دربارهی پیامبر و وحی، «جور دیگری» میفهمم. سعی میکنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را
گفته بودم مینویسم که چگونه من سخنان سروش را دربارهی پیامبر و وحی، «جور دیگری» میفهمم. سعی میکنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را
زیاد دیدهام که بسیار کسان این را تکرار کردهاند که من مرید سروش هستم و چه و چه. گفتم توضیحی بدهم و مثالی بزنم شاید
در یادداشت قبلی که دربارهی گفتوگوی ابراهیم فیاض با رجا نیوز بود میخواستم نکات دیگری را اضافه کنم که از فرط خستگی و بیحوصلهگی مجالاش
این گفتوگوی ابراهیم فیاض را با رجانیوز در نقد سخنان بهزاد نبوی بخوانید. بخش مهم این گفتوگو (که البته سخن چندان تازهای هم نیست) این
چند روز پیش، این بخت را داشتم که در سخنرانی اسماعیل سراجالدین، رییس کتابخانهی اسکندریه حاضر باشم (بیوگرافی او را بخوانید تا بدانید از چه
پاسخ دوم آیتالله سبحانی به سروش منتشر شده است. این هفتهی گذشته چندان گرفتار کار بودهام که از عالم وب بیخبرم. اما این نامهی آقای
وقتی به ادبیات تکفیر در گذشته و حال نگاه میکنیم، فضا و زبان را سرشار از کینخواهی میبینیم که لباس دینداری به تن دارد. تا
و اما قدرت! و ما ادریک ما القدرت! فهم جریانهای تکفیرگر در طول تاریخ اسلام بدون فهم قدرتهای سیاسی یا ناممکن است یا ناقص. به
عالم اسلام ادبیاتی دارد در زمینهی تکفیر (مانند البته همهی ادیان دیگر). عمدتاً اگر به کارنامهی این تکفیرگریها، کافرتراشیها و مرتدسازیها نگاه کنیم، میبینم که
خوب. پاسخ مفصل و مبسوط سروش به آیتالله سبحانی منتشر شد. متن کامل در وبسایت دکتر سروش آمده است. تا جایی که من خبر دارم
عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سالها پیش، سالهای بسیار دور منتشر شده است. این جزوه مانند، تا جایی که من به خاطر دارم
ما در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم. هزار و چهارصد سال از هجرت پیامبر اسلام گذشته است. تاریخ اسلام حاکمان مختلفی به خود دیده
اینکه آدم بگوید من با فلان موافقام یا با بهمان مخالف هنری نیست. این کار از طوطی هم بر میآید. همهی مقلدان کارشان همین است
مولوی، دستپروردهی فکری شمس تبریزی است. آنقدر غوغا راه انداختهاند که کسی نمیخواهد ببیند خود مولوی سخنانی دربارهی قرآن گفته است در همین حد. شمس
آقای مجیدی عزیز! امشب که سخنان شما را در مراسم دریافت جایزهتان دربارهی قرآن و پیامبر خواندم، سخت اندوهناک شدم. یادداشت قبلی را که نوشتم
پیشدرآمد: کسانی که این یادداشت را میخوانند، لطفا یادداشت «درد دلی با مجیدی» را هم بخوانند (زود قضاوت نکنید). بعضی از نکات اصلاح شدهاند در
در دههی پنجاه میلادی فیلمی ساخته شد با عنوان «صدای خشم» (مطلب ویکیپیدیا را هم اینجا ببینید). خلاصهی داستان این است که در کالیفرنیا، دو
آدمی که از تاریکی میترسد، وقتی شبها راه میرود با خودش سوت میزند تا از ترس زهرهترک نشود. این جور آدمها در بسیاری از سطوح
پنهان کردنی نیست. من تعلق خاطر به دینام دارم. مسلمانام. شیعهام. از چیزی که هستم شرمنده نیستم. مسلمانی و شیعه بودن را «روش زندگی» میدانم.
یکی از نشانههای مدعیات سست این است که هیچ مرجع و منبع محکمی ندارد. مدعی یا به خودش – و احساسات و عقایدش – ارجاع
امروز روز تولد بانو است. مشغلهی این سالها میان من و شعر فاصله انداخته است. فاصلهای تلخ. شعر را این روزها میخوانم و مینوشم. برای
پریروز هشتادمین سالروز تولد سایه بود. آنقدر گرفتار کار بودم که مجالی دست نداد چیزی بنویسم. امشب هر چه گشتم میان عکسهایام که عکسی خوب
این جمله را اسکار شیندلر در «فهرست شیندلر» خطاب به فرمانده دیوانه و خونریز آلمانی میگوید: «قدرت یعنی اینکه هر دلیل و توجیهی را برای
وزیر خارجهی انگلیس، دیوید میلیبند اعتراف کرده است که هواپیماهای آمریکایی که حامل زندانیان سیاسی بودهاند و در زندانهای مخفی امنیتی آمریکا در نقاط مختلف