عينالقضات همدانی هم وضع مشابهی داشت. جدای از عقايدی دينی متفاوتی که قاضی جوان همدان داشت (و جدا از کم سن و سال بودناش در عين بلاغت و گيرايی سخناش)، او از منتقدان صريح اللهجهی حاکمان وقتِ خويش بود. اين بخش از نامههای او را بخوانيد:
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمالالدین، عمادالدین، تاجالدین، ظهیرالدین و جمالالدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان میگریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصفالقیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان دادهاند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
إشدّ الناس عذاباً یومالقیامة عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماءالسوء دیگرند و جهّالالسوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماءالسوء نتوان نهاد. ائمة مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماءالسوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسولالله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یومالقیامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه الّه عزیزٌ عند الله و من ورثة انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّةٌ حماقةٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر». خوب اين سخنان آشکارا جهتگيری سياسی دارد. طبيعی است که گفتن اين سخنان بهای گزافی داشته باشد. اگر عقايد عينالقضات، فقط عرفانی محض بود و پيچيده و غير قابل فهم، مشکلی برای کسی ايجاد نمیکرد. اما معنای عبارات بالا بسيار روشن است. و پيامدش البته مرگ عينالقضات بود.
نمیخواهم بگويم تمام تکفيرها علیالاطلاق با دواعی سياسی رخ دادهاند. اما بدون شک بسياری از کسانی که از بزرگان انديشه، عرفان و ادب ما بودهاند و تهمت تکفير خوردهاند، مشکلی با قدرت سياسی وقتِ خود داشتهاند. در قضيهی سروش هم عدهای از دوستان گفتهاند که سخنانِ او و نظريههایاش به انگيزههای سياسی است. من البته نمیخواهم در اين باب نظر چندانی بدهم. خارج از بحث من است. اما میگويم که حتی اگر سخنان او پيامدهای سياسی داشته باشد و با قدرتهای سياسی وقت گلاويز شود، در عين اينکه سخناش میتواند عرفانی و معرفتی باشد، چيز غريبی نیست. به تاريخ اگر نگاه کنيم، اين چيز بیسابقهای نيست. هيچ کس بر آموزههای حلاج، ناصر خسرو و عينالقضات قلم بطلان نمیکشد به صرف اينکه سخنانی سياسی گفتهاند يا سخنانشان پيامدهای سياسی داشته است.
خلاصهی سخنِ من در اين قسط سوم آسيبشناسی تکفير این است که تکفیر، نوعی سياست کردن است از سوی ارباب سياست و قدرت. تکفير مجازاتی است برای کسانی که در برابر قدرت سياسی کرنش نمیکنند. تکفير البته زبان مدرن هم يافته است و هميشه از سوی جامعههای دينی صادر نمیشود. جامعههای سکولار و لاييک هم نوع تکفير خاص خود را دارند. زبانشان البته متفاوت است ولی پيامدش همان است: محروم کردن فرد متهم به تکفير از حقوق اجتماعی مساوی با ساير شهروندان. شرح اين را میگذارم برای يادداشتی ديگر.
(هنوز ادامه دارد…)
پ. ن. ن خيلی وقت است میخواهم این را بنویسم که حسين پاکدل در وبلاگاش حسابی دارد شاعری میکند؛ حسابی. الآن از فرط خستگی کلمهای به ذهنم نمیرسد که توصیف خوبی بکنم. القصه، اگر چند گفتهاند که معنای واقعی هر شعری در بطن خود شاعر است، اما این قسمت از نظمِ شعرگونهی حسين پاکدل سخت مناسبت دارد با وضع حاضر که در آن بازار تکفير سخت گرم است: «از ديدِ خدا فروش، هركه برداشت نابي از خدا دارد، ملحد است.». برداشت آزاد من است. به پای حسين پاکدل ننويسيد!
مطلب مرتبطی یافت نشد.