کرمانیهی ۳
برف میبارد! کرمان هوایاش برفی است! باور کردنی نیست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بودیم و قدم زنان خیابان شریعتی
برف میبارد! کرمان هوایاش برفی است! باور کردنی نیست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بودیم و قدم زنان خیابان شریعتی
فکر نکنید خبری شده است. اینجا اتصال اینترنت به طرز اسفناکی کم سرعت و طاقتسوز است. همین دیروز باغ شازده رفته بودیم و ماهان. امروز
کرمان نمونهای متوسط است از یک شهر ایرانی که به طور نامتوازن در معرض امواج مدرنیته قرار گرفته است و نسیم مدنیت غربی بر آن
سه چهار روز شده است که در کرمان هستیم و هر روزی که میگذرد چیزی جدیدی در این سرزمین مرا حیران میکند. این شهر و
گفتم که تازه دیشب به کرمان آمدهایم با الهه. یک نکته را عجالتاً مینویسم از کرمان. اینجا شهر مصیبتزدگان است. به هر خیابانی که پا
پیش از هر چیزی، از جانب خودم و الهه، از تمام نازنینانی که ازدواجمان را تبریک گفتهاند و در وبلاگهایمان پیام تبریک نوشتهاند، سپاسگزاری میکنم.
پریروز در میان مشغلههای فراوان حوالی ظهر بود که نزد مشکاتیان بودیم تا دیداری تازه کنیم و نسخهای از فیلم چرخ و فلک را به
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان / ایوان مدائن را آیینهی عبرت دان دندانهی هر قصری پندی دهدت نو نو /
مهرداد شوقی برای تبریک سالِ نو طرحی را با ایمیل فرستاده است. فهمیدنش کمی زحمت دارد. میگذارمش اینجا تا شما هم اندکی با آن کلنجار
دقایقی پیش اخبار شبکهی یک بیبیسی را نگاه میکردم. ظاهراً سفارت ایران مراسم بزرگداشتی را برای زلزلهزدگان بم برگزار میکند. تلویزیون بیبیسی با فردی به
امشب، واپسین شبی سال ۲۰۰۳ است. تا ساعتی دیگر، سالی سپری میشود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا
ماجرای وبلاگنویسیِ ما ایرانیان حکایتی است دیدنی و شنیدنی. این که جمع فارسی زبانِ ما و ایرانیان تا چه اندازه ظرفیت و گنجایش فضای ابراز
خیال ایرج بسطامی آسودهام نمیگذارد. خاطرهها را که مرور میکنم میبینم با هر نفسِ او خاطره دارم. دیشب که با مشکاتیان سخن میگفتم، پریشانی و
سحرگاهانِ امروز، وبلاگی دیگر در حلقهی ملکوت زاده شد. این بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمریکا، از بوستون. نویسندهی مجلسافروز از هاروارد مینویسد و
داشتم خواب میدیدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسیار عجیب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت، شاید من طفلی بودم. هرگز هم
تا به حال چندین مرتبه مقالهی محمد رضا نیکفر را دربارهی دین و حقوقِ بشر خواندهام. به کاتب کتابچه هم گفتم که این مطلب را
از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پیش که از ایستگاه گرینپارک بیرون آمدم تا راهی دفتر ایران ایر شوم، میان قطرات باران برف هم
از صبح دیروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غمهای کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان دیدهام. هم در ماتم آن همه
بزرگترین بنای خشتیِ ایران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمیشود. وقتی که همسرم گریان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من
داشتم خواب میدیدم. من زیاد خواب میبینم. وقتی هم که خوابهای آشفته میبینم عجیب نگران میشوم. حتماً خبری هست یا اتفاقی افتاده است وقتی که
ضمن وبگردیهای آخر شب، برای یافتن ترانهای از مرضیه داشتم در سایت ایرانیانِ جهانشاه جاوید جستجو میکردم. تا به حال دقیق نشده بودم که صفحهای
داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمین روز درگذشت شرفالدین خراسانی میخواندم. تنها چیزی که از شرف به یاد دارم آهنگ صدایاش بود که
دیشب برنامهای آنلاین را کشف کردم به نام پلاکسو که لینکش را همین بغل گذاشتهام. دریغم آمد توضیح از آن اینجا ننویسم. کسانی که ایمیل
عسلات میخوانم، اما شیرینتری از عسل!
این نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی این سخن به هیچ وجه با خاکیان و زمینیان نیست. روزگارمان به
از میهمانیِ یلدای ایرانیانِ اینجا بازگشتهام و هنوز شب است. شبِ من امشب عجیب یلداست! تلخی میکنند این شبها و بدتر از هر شبی امشب: