آذر ۱۳۸۵

بازی یلدا

در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چیزی که احتمالاً درباره‌ی صاحب ملکوت نمی‌دانید: ۱. بر خلاف تصور خیلی از

به کجا چنین شتابان؟

اخیراً آلبوم تازه‌ای از همایون شجریان منتشر شده است با عنوان «با ستاره‌ها». عزیزی می‌خواست نقدی بر این آلبوم بنویسد. از همین رو من درنگ

دوستان نادیده، دشمنان بیهوده

عالم وبلاگ‌نویسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم می‌کند. بعد از مدتی می‌بینی یک دنیا دوست یافته‌ای که هرگز ندیده‌ای‌شان. دوستانی مهربان و شفیق. یارانی

بسط قلمرو طربستان

طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی می‌شود. فایل‌های طربستان را به فضایی دیگر که امکانات بیشتری دارد برده‌ام. امیدوارم در این فاصله نقلِ مکان مشکلی

خوب و بد زمانه – ۳

اشکالات فنی سایت رادیو زمانه (ولو اشکالات جزیی) هنوز بر طرف نشده‌اند. پس این‌ها را هم می‌افزایم به نکات قبلی. یک بار دیگر هم گفته‌

در رثای یک عرفان‌شناس طراز اول

فکر می‌کنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم شواهد مستقیم

خوب و بد زمانه – ۲

درباره‌ی برنامه‌های زمانه هنوز چیزی ننوشته‌ام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده‌ است. اعتدال در آن خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است.

ای شب از اسرار گیسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم این را هرگز نوشته‌ام یا نه. شب برای من لذتی عجیب دارد. شب که می‌گویم یعنی فاصله‌ی بعد از نیم‌شب تا سحرگاهان. هیچ وقت

قلب مفاهیم و عرفانِ گروگان

روزگار غریبی است. عرفان شده است بازیچه‌ی هر کسی برای هر نیتی. سیاسیون برای رسیدن به مقاصد سیاسی لباس عرفان پوشیده‌اند (پیش‌ترها در تاریخ هم

تیغ دادن در کف زنگی مست

دیشب تلویزیون بی‌بی‌سی فیلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فیلم از این قرار است که یک گروه تروریستی بمبی اتمی را

انصاف در پاسخ

داشتم فکر می‌کردم به بحث تئوریک داغی خواهیم رسید. ولی خوب نرسیدیم. پس بساط‌ش را جمع کنیم بهتر است. دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و این‌که چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل

بی تو نمی‌توان زیست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنیا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زیستن ذوقی ندارد. زندگی

از بحث در مفاهیم تا خلط مفاهیم

مهدی در سیبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خیلی خوب است که هنوز باغِ سیبِ مهدی دارد نفس می‌کشد

لطف مدام

دیدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ یا به ما می‌خندی؟» گفتم: «تعجب می‌کنم که این همه خودتان را

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ

خشت اول چون نهد معمار کج . . .

این‌جا که من نشسته‌ام سه چهار نفر خیلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نیازی به کمک فنی من نباشد، وقت‌ام آزاد است.

قصه‌ی تخت آباد

سال‌ها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان می‌کنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پریروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بینم چه اندازه از تو

آینه در آینه . . .

تو که می‌آیی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ریزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان

آبروی‌ام را نریزی دل!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه‌ام، مستم! باز می‌لرزد دل‌ام دستم! آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ! آی نپریشی صفای زلفکم را دست!