بازی یلدا
در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چیزی که احتمالاً دربارهی صاحب ملکوت نمیدانید: ۱. بر خلاف تصور خیلی از
در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چیزی که احتمالاً دربارهی صاحب ملکوت نمیدانید: ۱. بر خلاف تصور خیلی از
اخیراً آلبوم تازهای از همایون شجریان منتشر شده است با عنوان «با ستارهها». عزیزی میخواست نقدی بر این آلبوم بنویسد. از همین رو من درنگ
عالم وبلاگنویسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم میکند. بعد از مدتی میبینی یک دنیا دوست یافتهای که هرگز ندیدهایشان. دوستانی مهربان و شفیق. یارانی
یک بار دیگر مدتها پیش دربارهی بحران موشکی کوبا به اختصار چیزی نوشته بودم. دیشب بیبیسی یک فیلم «سیزده روز» را دوباره نشان میداد. فیلم
طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی میشود. فایلهای طربستان را به فضایی دیگر که امکانات بیشتری دارد بردهام. امیدوارم در این فاصله نقلِ مکان مشکلی
اشکالات فنی سایت رادیو زمانه (ولو اشکالات جزیی) هنوز بر طرف نشدهاند. پس اینها را هم میافزایم به نکات قبلی. یک بار دیگر هم گفته
فکر میکنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی میکنم تا جایی که میتوانم شواهد مستقیم
دربارهی برنامههای زمانه هنوز چیزی ننوشتهام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده است. اعتدال در آن خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است.
نمیدانم این را هرگز نوشتهام یا نه. شب برای من لذتی عجیب دارد. شب که میگویم یعنی فاصلهی بعد از نیمشب تا سحرگاهان. هیچ وقت
تا وقتی این یادداشت تمام شود، مهلت مسابقهی نقد رادیو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار رادیو زمانه مدتی میگذرد و بعضی ایرادهای
روزگار غریبی است. عرفان شده است بازیچهی هر کسی برای هر نیتی. سیاسیون برای رسیدن به مقاصد سیاسی لباس عرفان پوشیدهاند (پیشترها در تاریخ هم
و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چیزی بنویسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. میخواستم بعد از نتیجهی انتخابات چیزی بنویسم، اما دیدم
دیشب شبکهی بیبیسی چهار برنامهای مستند دربارهی ادوارد هشتم پادشاه مخلوع انگلیس نشان داد که گوشهای از بحرانهای خاندان سلطنتی در ازدواج را نشان میداد.
دیشب تلویزیون بیبیسی فیلمی را نشان داد با عنوان «خلاصهی همهی ترسها». داستان فیلم از این قرار است که یک گروه تروریستی بمبی اتمی را
داشتم فکر میکردم به بحث تئوریک داغی خواهیم رسید. ولی خوب نرسیدیم. پس بساطش را جمع کنیم بهتر است. دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ
چند روزی است دارم به قدرت فکر میکنم و اینکه چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل
بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنیا میتوان زیست. با تهیدستی میشود سر کرد. بدونِ تو اما زیستن ذوقی ندارد. زندگی
مهدی در سیبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خیلی خوب است که هنوز باغِ سیبِ مهدی دارد نفس میکشد
دیدم خرم و خندان نشسته است، لبخند گوشهی لباناش. گفتم: «داری لبخند میزنی؟ یا به ما میخندی؟» گفتم: «تعجب میکنم که این همه خودتان را
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ
اینجا که من نشستهام سه چهار نفر خیلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نیازی به کمک فنی من نباشد، وقتام آزاد است.
این ایرادی است که به خود من هم خیلی وقتها وارد است. خیلی اوقات پیش میآید که چیزی مینویسم بدون توضیح و پر ابهام. بعد
نوشتهی دیروز مهدی جامی، که قاعدتاً باید آن را ادامهی منطقی چند مطلب اخیرش دانست، سرشار از تناقضات و آکنده از پریشانیهای مفهومی است. مهدی،
سالها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان میکنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم
خاطرهی دیدار پریروز هنوز دارد گوشهی ذهنام، کنج دلام، در آن اعماق روحام زبانه میکشد. به خود که نگاه میکنم میبینم چه اندازه از تو
تو که میآیی همهی قاعدهها به هم میریزد. به هوش میمانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان
لحظهی دیدار نزدیک است باز من دیوانهام، مستم! باز میلرزد دلام دستم! آی نخراشی به غفلت گونهام را تیغ! آی نپریشی صفای زلفکم را دست!