ملکوت سکوت
نگفتم اورنگها به هیچ کس وفا نمیکنند؟ ذات همایونی امروز در این نزول بیامان رحمت الهی، وقتی خیابانهای لندن را به یاد روزهای بارانی باغات
نگفتم اورنگها به هیچ کس وفا نمیکنند؟ ذات همایونی امروز در این نزول بیامان رحمت الهی، وقتی خیابانهای لندن را به یاد روزهای بارانی باغات
هنوز یک ساعت نشده است که اولین جلسه کلاس با جان کین را تمام کردیم. بحث مفصل و پرمغزی داشت دربارهی خشونت، دموکراسی و خاستگاههای
در راستای بحث پیشین، جمشید نکاتی تازه نوشته است (در مطلب «جدال خانگی») که به اعتقادِ من هنوز محل خدشه دارد و تعابیر نارسایی در
نویسندهی نکته در ذیل مطلب پیشین در باب روشنفکری دینی مطالبی را نوشته است که نخست عین سخنان او را گزارش میکنم و سپس نکات
داشتم گفتوگوی سروش را میخواندم با یاس نو. سروش بدون آن که نامی از کسی ببرد، سخن رامین جهانبگلو را نقل کرده بود و عین
امشب با میزرا مهدی خان سیبستانی و نویسندهی سمرقند به تماشای فیلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتیم. فیلمنامه را کیارستمی نوشته بود. بارها گفتهام که
قبلهی عالم اگر این ولیعهد رقیقالقلب را نداشته باشد چه کند؟ اریکه سلطنت به که وفا کرده است که به ما وفا کند؟ باری ما
امروز را هم تقریباً تمام وقت صرف دانشگاه کردم. امور ثبت نام و معارفه و انتخاب واحد را پشت سر گذاشتیم. خوشبختانه امروز جان کین
روز پر مشغلهای بود امروز. صبح را با شتاب باید به امور ثبت نام ترم آینده و کارهای دانشگاه میپرداختم و پس از آن باید
دانیال به گردن حلقهی ملکوت زیاد حق دارد. انواع و اقسام کارهایی که برای این مجموعه و برای من کرده است شمردنی نیست. باری این
در خبرنامهی گویا مطلبی آمده بود در نقدِ مشکاتیان (مرگ قهرمان) با برخوردی بسیار عاطفی که حتی آرزو نموده بود که: «آرزو می کنم که
این ترانهی جفت سلیمان را که مرجان سالها پیش خوانده بود، امروز توانستم مرتبش کنم برای صفحه. نمیدانم شاعر این ترانه کیست، اما هر چه
به پیشنهادِ صاحبِ سیبستان صفحهای نو در ملکوت ایجاد کردیم به نام «دبیره». این صفحه البته شاید صفحهای دینامیک نباشد به قسمی که در آن
«به زحمت به جولیا فکر میکرد. نمیتوانست فکرش را روی او متمرکز کند. عاشقش بود و هرگز به او خیانت نمیکرد؛ اما این تنها یک
محسن در پاسخ مطلب قبلیِ من نکتهای را نوشته است (پاسخی به یک دوست) که انگار اصلاً متوجه سخنانِ من نشده است. اینکه میگوییم مولوی
حرف دلم را میخواهید بزنم؟ چرا برای علی شعر نگفتم؟ اول اینکه من برای همه شعر نمیگویم. تنها دست و پا زدهام که خودم را
سعید حجاریان که در ایران به مغز متفکر اصلاحات مشهور است، برای من همیشه شخصیت جالبی بوده است. مدتها نوشتههای او را میخواندم بدون اینکه
دوستی پای مطلب قبلی نوشته است: «مولوی قبل از شاه اسماعیل شعر می گفت نه؟ شیعــــــــــــــه؟ خدایش بیامرزاد دکتر زرین کوبی بود…!». عجیب بود برای
گویا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، یک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نیست. بارها
به یادِ یار و دیار ان چنان بگریم زار که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم هنوز نمیدانم خاصیت این سفر چه بود؟ رهایی
من هنوز خواب میبینم که دوره دورهی وفاست که اعتبارِ عشق به جاست دنیا به کامِ آدماست …. سوته دلان یکی یکی تموم شدند سوتهدلی
حسین درخشان امروز یادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبیاتش) دربارهی زبان انگلیسی. به اعتقادِ من نکات بسیار ارزشمندی دارد این نوشته که
پیشتر از این قبلهی عالم را تنها عرشی بود زمینی! یعنی آسمانِ ملکوت که سایهاش همیشه بر سرِ زمینش هست و اتفاقاً آسمانش عین زمین
امشب رفتیم سینما و فیلم «بدرود لنین» را دیدیم. چندین بار پیش از این گفته بودم که هر وقت سینما میروم و فیلمِ خوبی میبینم
ولیعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست میکند. ما بارها گفته بودیم که شکوه تاج سلطانی بیمِ جان در او مندرج است.
چقدر همه چیز عوض شده است. ما چرا اینجوری شدیم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر یک دره
ولیعهد درگاه مقیمانِ جدیدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. یکی که امروز اولین مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحهی «سنگ و صخره».
در این چند ماههی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقهی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ
خاطرم هست که زمانی که صاحب سیبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامهای به دکتر سروش نوشته بود،چون هیچ جای دیگری آن را
دوستی در پای یکی دو مطلبِ پیشین دربارهی پخش موسیقی صفحه نظری داده بود که بارها دربارهی آن توضیح دادهام. وبلاگ ملکوت، چیزی نیست که
پیشترها از دوست نازنینی یاد کرده بودم که سالها سابقهی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگویم تمامی، حداقل بزرگترین بخش خاطرات دوران
نویسندهی اشارت اخیراً مطلبی را نوشته بود که گوشهای از آن به عشق باز میگشت. این تصور چه بسا میان بسیاری از ایرانیان ما و
آن عزیزانی که در این صفحات تردد میکنند، قطعاً آگاهاند که مدتی پیش نام وبلاگ چای تلخ را به «مختصر» تغییر دادیم از آن رو
این روزها کار زیاد دارم و اتفاقاً دست و دلم هم به هیچ یک از کارهای خودم نمیرود چه برسد به اینکه بخواهم به احوالِ
از این رستوران پاکستانی نوشته بودم و اینکه یاد بیرجند افتاده بودم. ولیعهد بارگاه به آن زبانِ فخیمِ پر اشارت که من دانم و او،
هوای لندن باز خنک شده است، آن قدر که اگر لباس گرم نپوشی باید دندانهایت از سرما به هم بخورد (حداقل منِ سرمایی اینگونهام)! غروب
گفته بودم که در دیار ملکوت، هنوز گروهی هستند که پردهنشیناند و مجال ظهور نیافتهاند. گروهی مرتب در کار نوشتن بودهاند و گروهی دیگر هنوز
دیر زمانی است که رمق نوشتن ندارم. خیلی وقت است که در خودم غروب کردهام: غروبی در غربتِ غرب. ستارهی شرق هم دمیدن نیاغازیده است.
چارلز برانسون، بازیگر بد هیبت سینما، در گذشت. من نفهمیدم این آدم آلزایمر گرفته بود یا به ذاتالریه مرد. هر چه بود من همیشه به
به دنبالِ توام منزل به منزل پریشان میروم ساحل به ساحل به خوابت دیدهام رؤیا به رؤیا به یادت بودهام فردا به فردا پس از