آتش
حرفی از نامِ تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
حرفی از نامِ تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
دیشب پیش از اینکه بخوابم سری به دانیال زدم. دیدم باز بعد از ماهها سکوت، خموشی را شکسته است. بروید ببینید چه معاشقهای با باران
درست از اولین روزی که به تهران آمدم و مقیم آن شهرِ شلوغ و فارغ شدم، پارک جمشیدیه (برنده سال ۲۰۰۱ جایزه معماری آقاخان) همیشه
زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال میکردم. جالب است که این قاضی با اصرار میگوید که باید حتماً
بنویس هر چه که ما را به سر آمد بد قصهها گذشت و بدتر آمد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظهها را میکشیم،
ز بام و در همه جا سنگ فتنه میبارد کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟ فرو گذاشت دل آن بادبان که میافراشت خیال
این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بیآفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنکتر از پراگ است. آسمان هوای باریدن
ساکنان ارضِ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار این وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزهها شدید نبود
گرگ و میش غروب است. دیگر همه جا تاریک شده است. کیوان و فرین هنوز خسته از کارِ شبانگاهى در خواب بودند که از خانه
امروز آخرین روزی است که در پراگ میگذرانم. فردا بر میگردم لندن. دارم یواش یواش دلتنگ لندن میشوم و کلی کار که روی دستم مانده
امروز هم پس از آنکه باز هم نیمروز از خواب برخاستیم، از خانه برون آمدیم و به تفرج پرداختیم. سیر آفاق و انفس نمودیم و
شبِ شنبه در جوار وحید (دریاروندگان)، عباس معروفی و مهرگان، و میزبانانِ من کوتاه مجلسِ طربی داشتیم که حکایتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد.
روزگار پراگ کماکان میگذرد. باری چنانکه ذات ملوکانه پیشتر به نظر مترددین درگاه رسانیده بود، شبِ دوشین میزبانانِ نازنین من برای تدبیر امری حیاتی راهی
این روزها شدیداْ گرفتاریم. شاید مجالى فراهم شد و در این روزهاى آتى باز سرى بدین پهنهی پریشان زدیم. عجالتاْ مترددین این دیار نکتهاى را
عجالتاً این چند عکس را از پراگ داشته باشید تا بعد!
این یکى دو روز از بابِ خللى که در کارِ ارکانِ سرور پدید آمده است، ساکنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى امید هست که