اردیبهشت ۱۳۸۳

حکایت اشراق ملکوتی

ساعتی است که منتظر کسی نشسته‌ام تا بیاید. در این فاصله به مطلبی اشاره می‌کنم که در قصه‌ی غربت غربی طرح کرده بودم. چند نکته

دموکراسی ایرانیان

امروز جلسه‌ی مفصلی داشتم با جان کین درباره‌ی سفر اخیرش به ایران. یکی از نکات برجسته‌ی سفرش البته دیدار با سران جبهه‌ی مشارکت بود که

قصه‌ی غربت غربی

درباره‌ی ملکوت غربی [Occidnetal Malakut] در مطلب قبلی نوشتم. هنوز نمی‌دانم آیا سایر حلقه‌نشینان تمایلی دارند که به انگلیسی مطلب بنویسند یا نه. وبلاگ انگلیسی همچون

ملکوت غربی

بالاخره از سر این بیم گذشتم! امروز ملکوت غربی را به عرصه وبلاگ‌‌ام آوردم. بعد از این همه درنگ و تأخیر ملکوت را به انگلیسی

دل به عشوه‌ی نازیان

این چند روز گرفتار رسیدگی به کارهای معوقه پایان‌نامه‌ام هستم و ناچارم مروری دقیق بر رویدادهای هفت هشت‌ساله‌ی اخیر ایران داشته باشم. در مجموعه‌ی کتاب‌هایی

اتفاق را

کم‌گوی شده‌ام و کم‌نویس، اما معنایش این نیست که هیچ‌ام در درون نیست. تگرگی هست، دردی هست . . . مرگی هم البته هست! در

منشی قبله‌ی عالم

تاجری در خم شد عارفی بازاری در همان منزل اول گم شد شاعری خم می شد منشی قبله عالم می شد زاهدی نام خدا را

این بغض بی‌قرار

امشب هوای گریستنی داشتم دراز. بوی خاک، بوی دیار و بغض‌های مهجور در گلو مانده‌ای که تنها بر مزار عزیزان می‌شکست، اینجا حسرت شده است