حدیث از مطرب و می گو
آنها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزایشهای این قسمت شدهاند. در ذیل بخش طربستان، تصانیف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به
آنها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزایشهای این قسمت شدهاند. در ذیل بخش طربستان، تصانیف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به
تجربه نشان داده است که وقتی که با بیان خود اندیشهای را طرح میکنم، گروهی آشفته میشوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر
داشتم خواب میدیدم انگار، ولی بیدار بودم. با هر که حرف میزدم گویی صدای مرا نمیشنید. پیشترها گفته بودم که عشق از جنس مرگ است؛
امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرین برگ کتابچهاش ورق خورد. ماجرا شاید از حد یک اختلاف نظر تئوریک فراتر
روز پیشین را که عید فطر بود، در مجاورت و مجالست احباب شفیق اهل دل و ارباب هنر و ذوق در آکسفورد گذارندیم. هنوز مجال
فیلم کوتاه و زنندهی فیلمساز مقتول هلندی، تئو ونگوگ، را امروز دیدم و پرسشهای فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و
امروز بر حسب تصادف در بخش موسیقی سایت صدا و سیمای ایران تصنیفی را یافتم که سالها به دنبال آن بودم. تصنیف «کجایید ای شهیدان
دو روزی میشود که آدرس ایمیل این صفحه دچار مشکل شده است و هیچ ایمیلی را که به نشانی من (که در ستون سمت راست صفحه
امروز یادداشت سعید حنایی کاشانی را میخواندم دربارهی اظهارات ابطحی دربارهی وبلاگنویسی که در بیبیسی (وبلاگنویسی در ایران) منتشر شده بود. گویا سعید عزیز بدون
با سید رضا شکراللهی، خوابگرد سابق، بیدار فعلی، صحبت میکردم. آن قدرها هم که خلایق گفتند خوابگرد تمام شد، تمام نشده است. این خوابگردی که
از صبح تا همین حالا که دیگر باید غروب شده باشد، آسمان تاریک است و هوا به سردی میزند. زمستان نیست اینجا اما همیشه سقف
نامههای عینالقضات همدانی را میخواندم و مروری بر تجربههای گذشته میکردم. به قطعهی زیر برخورد کردم و میخواستم آن را در حاشیه بیاوریم، دیدم دریغ
قطعهی زیر را آذر ماه سال ۱۳۸۰ با مناسبت شبهای قدر نوشته بودم. به اقتضای وقت، دوباره میآورمش. اوقاتِ قدر، برای آینههایی که زنگار گرفتهاند،
طرفه نعمتی است غفلت. آدمی وقتی به حال خویش است و اعتنا و التفاتی به جهان خارج و تعلقی به رد و قبول خلایق نداشته
دیشب، مراسم رونمایی کتاب اخیر امین ساجو با حضور خودش و ملیز روتون بود. در این یکی دو سال گذشته، جمعی چنین جذاب، پربار و
غروب است و احساس میکنم این منم که با آفتاب فرو میروم. هوا سرد نیست اما گویی چیزی دارد استخوانهایام را میسوزاند؛ دارم منجمد میشوم.
بخشهایی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اینجا میآورم. در لندن میتوانید این کتاب را از کتابفروشی داور تهیه کنید:
ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگوای پردهدارِ منزل عنقا سخن بگوخار خشونت است که در خاک ما دمیدای خندهات لطافت دیبا سخن بگوتنگ است عرصه
تابستان سال پیش بود که در سفر آلمان به دیدار سایه در کلن رفتم. یکی از مسایلی که طبعاً در چندین ساعت نشستن نزد سایه
تصنیفی تازه با نام «میدانم که میآیی» که آهنگساز آن امیر حسین سام و خوانندهی آن علی بیات است، به مجموعهی طربستان افزوده شده است.
امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبیب شفیقی نادیده که گویا سالهاست ساکن دیار بریتانیاست و در تمام این مدت ایام غربت و فراق، غریب است
دارم راهی میشوم که از اداره بیرون بزنم. داشتم غزلیات شمس را میخواندم به تورق و تفرجکنان. ناگهان گلویام گرفت و حیران ماندم. میخواهم از