آی عشق! چهرهی آبیات پیدا نیست!
مقالهای را میخواندم دربارهی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از دید نویسندهی از درون ایران که محتملاً وابستگی فکری
مقالهای را میخواندم دربارهی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از دید نویسندهی از درون ایران که محتملاً وابستگی فکری
این ترانهای که شعرش را ابوالقاسم لاهوتی سروده بود و محمد رضا شجریان سالها پیش آن را خوانده بود، یعنی تصنیف «یاد تو»، از آن ترانههای جنجال ساز
تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشتهایم و تا هنوز مطالب در ذهنام زنده و جاندار هستند باید اینها را بنویسم که دغدغهی این چند
در یادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گریزگاهی است برای رهایی از خود. این قدح عشق نیست، شاید مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پیش
آدمها وقتی بخواهند تعادلی میان جهان تن، و دنیای جانشان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راههای مختلفی را میآزمایند. بار هستی
وقتی از قبح جنگ مینویسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نیت اشغالگری و در لفافهی آزادی و بشریت، علناً پرچمدار تروریزم حکومتی باشد، پیش از
حجرهی تازهای گشودهام برای میهمانان ملکوت که در آنجا میتوان شاهد گفتوگوهایی بود فارغ از حال و هوای وبلاگ خودم. اختلاف حس و حال و
شکل و شمایل ملکوت به یاری یکبلاگر بالاخره تغییر کرد. البته هنوز در دست احداث است و طبیعتا مشکلاتی دارد و دستخوش تغییراتی خواهد شد.
از زمان انتشار نخستین مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنشهای مختلفی رو به رو شده است. پیش از هر چیز
شکنجهی جانکاهِ عزلتو بیخویشیِ رهزنِ خود راتاب آوردمتا نگاهی تابناکدر عمقِ ظلمتم درخشیدن گرفت. تا دمیدنِ این خورشیدبسی قربانیِ عزیز دادیماز فرزندانِ وقتکه اسماعیلهای ابراهیمِ
دورهی دوم ریاست جمهوری بوش و ترکیب جدید دولت او، بیش از هر چیزی نشانهی حرکت اژدهای مهیبی است که هیچ چیزی او را جلودار