آذر ۱۳۸۲

من هنوز باکره‌ام!

دلم گرفته است برای خودم. غمِ غریبی در جانم موج می‌زند. نه، اشتباه نکنید! وقتی می‌گویم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نیست. هرگز! خودم را آدم

اهلِ کام و ناز را . . .

دیری بود که حسرتِ گریستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سیلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همین سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست

روزگارِ معضلِ فردیت

نمی‌خواستم ذوقِ اندیشیدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برایم بیشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر

انگور و آفرینش

انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق می‌باختم برایم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم هم‌عنان با خلقتِ آدمی

طربستانِ باختری

امروز ۲۵ قطعه‌ی کلاسیک دیگر نیز به طربستان افزوده شد. این قطعات در مجموعه‌ای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسیقی تأمل» و مشتمل بر

آن نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم

همه‌ی اعتراف‌ها

. . . تو خوبی و این همه‌ی اعتراف‌هاست. من راست گفته‌ام و گریسته‌ام و این بار راست می‌گویم تا بخندم زیرا آخرین اشکِ من

برای امروز

غلامِ نرگسِ مستِ تو تاج‌دارانند / خراب باده‌ی لعلِ تو هوشیاران‌اند تو را صبا و مرا آبِ دیده شد غماز / و گرنه عاشق و

عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست

سخنِ درشت و شاید متهورانه‌ای باشد، اما چنان که پیشتر نوشته‌ام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و می‌فهمم، روشنفکریِ ایرانیان عمدتاً ناقص‌الخلقه است

دردی باید

غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمی‌دهد. آنها که بال در بال من بوده‌اند و هم‌پروازم، می‌دانند که در سیرِ جان، چالاک‌تر از

برای ایمان

دیر زمانی است می‌خواهم چیزی بنویسم برای ایمان. ایمان برای من گره خورده است به فرهنگ و سنتی که در متن آن روییده و بالیده‌ام.

چون آیتِ عشق

دو سه ساعتی نشده است که از شبگردی‌های معمولم برگشته‌ام. سایه امشب از لندن می‌رود. شبِ پیشین به اتفاق صاحب سیبستان و نویسنده‌ی سمرقند با

وردهای جادو و رود تیمز

امشب با یکی از دوستان به گالری تِیت مدرن نزدیک بلک‌فرایر رفتیم. این گالری همان جایی است که عکس صفحه‌ی مصاحبه با عباس معروفی در

شبِ شعر سایه

تازه از شب شعر سایه به خانه بازگشته‌ام. سایه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غیر کلاسیک؛ یعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم

در واحه‌ی احساس

پرده‌نشینی دیگر وارد حلقه‌ی ملکوت شد. به اختصار می‌نویسم تا خودتان بخوانیدش: واحه. گمان نمی‌کنم محتاج توضیحی باشد. خودش باید گویا باشد. یک اصلاح: از

سایه‌آفتاب!

ای آیه‌ی نیامده از عرش بر زمین! ای نقشِ در خیال! چون سایه می‌گریزی از من و ای ذاتِ گمشده همچون نگاه خفته تو در

حق قدمت

برای ساکنان حلقه‌ی ملکوت می‌نویسم که آنها که می‌توانند این کار را بکنند. چنان که می‌دانید و می‌دانند صاحب سیبستان فیلمی ساخته است در حدود

اعجاز موسیقی

الآن داشتم با سایه صحبت می‌کردم. مجال تنفسی از کار به خود دادم و چند دقیقه‌ای با او از شعر و موسیقی شعر سخن گفتم.

سایه: آفتابیِ کهنسال

الآن از پیش سایه برگشته‌ام. غروب مشغول آماده کردن پیشنهاد پایان‌نامه‌ام بودم که سایه زنگ زد. می‌گفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ

از این هوای دلگیر

شاید یک ماهی شده است که هوای لندن یا بارانی است یا ابری. به ندرت پیش آمده است که آفتابی چهره‌گشا باشد. روزگارِ من هم

ظرافت را نمی‌توانی . . .

شبی که با اربابِ ملکوت و احمد پوری بودیم، او یکی از ترجمه‌هایش را از شعری از آنا اخماتوا برایمان خواند که به قولِ خود

ارمغان دوست

جمشید بزرگر از وین هدیه‌ای برای‌مان آورده است که دیشب شدیداً مرا خشنود ساخت. مجموعه‌ای بسیار متنوع و برگزیده‌ای عالی از آثار موسیقی کلاسیک. جمشید

آستانه‌ی آشفته

قبله‌ی عالم غضبناک شده‌اند! چه خبر است اینجا؟ هنوز شهریارِ جهاندار دیدگان از خواب نگشوده‌اند، چشمشان می‌افتد به این مجادلات و منازعاتِ اربابِ درگاه! خوب

تقریر خموشی

مختصر می‌نویسم. امشب به همراه جمشید برزگر میهمان صاحب سیبستان بودیم. نیمه شب گذشته بود که احمد پوری نیز به ما پیوست. سخنانی که پیش

ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

هم اکنون به رتق و فتق امور اندرونی مشغول بودیم که زنگ تیلیفون بارگاه همایونی ناگهان رشته‌ی افکار خاقان جهاندار را گسیخت. فکرش را بکنید

برای ساغرِ ساقی

از بد حادثه آن جام که دادی بشکست شادیِ این دلِ بشکسته، یکی جامِ دگر!

تابِ نگاه

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت و بی‌خویشیِ رهزنِ خود را تاب آوردم تا نگاهی تابناک در عمقِ ظلمتم درخشیدن گرفت. تا دمیدنِ این خورشید بسی قربانیِ عزیز

ای خدا! دبیره به روز شد!

بالاخره بعد از این همه حنجره دراندن‌های قبله‌ی عالم، پراگ‌نشینانِ حلقه‌ی ملکوت تصمیم گرفتند قبله‌ی عالم را سرافراز فرموده و از شرمندگی در بیاورند! باشد

هلالِ عید در ابروی یار باید دید

فردا عید است و اینجا به تماشای ماهِ نو به صحرا نمی‌توان شد و ما خلوت‌گزیده‌ایم که از ماهِ ابروانِ دوست خجلیم. دست به گریبانِ

یادداشتی برای دبیرانِ ملکوت

این یادداشت را اینجا می‌نویسم که ساکنان درگاه بخوانند و بدانند. حاضران، غایبان را با خبر کنند و اهلِ حضور در اصغای این اشارات گوش

ماجراهای حاجی ظهیر و سیادت نسوان!

داشتیم سفرنامه‌ی مختصر حاجی ظهیرالملکوت را در ذیل یادداشت پیشین می‌خواندیم و اوصاف ولیمه دادن صدر اعظم مر خلایق را! با خودمان ناگهان فکر کردیم