چون جانِ تو شد در هوا ز «افسانه»ی شیرین ما۸۲۳۰;
تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمیمیراندش». اما این منام که اینجا
تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمیمیراندش». اما این منام که اینجا
آدمی به چه آدمی میشود؟ به پارسایی یا به معصیت؟ کدام یک سکوی پرتاباش به بالا میشود؟ کدام یک اسباب سقوط میشود؟ پارسایی یا همین
این سومین بار است که شعر آزادی سایهی نازنین را در ملکوت میآورم. هر بار به مناسبتی. این بار بهانهاش تصنیفی است که کیوان ساکت
مدتهاست، شاید چندین سال است، فکر میکنم چه چیزی میتواند به آدم گنجایش بالا بدهد. گنجایش اصلاً یعنی چه؟ یعنی اینکه زود عصبانی نشوی، زود
شب قدر، نسبتی دارد با قدرت، ولی نه این قدرتهای مادی و ظاهری زودگذر که همه چیزش در گرو اسباب دنیوی است. قدرتهایی هستند از
فرقِ پدرِ خاک، بر خاک، شکافته است این بشارتِ ازلی صبح بر آستان سحر در خون نشسته است و هنوز تا آخرِ شامِ ابد رستگاری
پس از نقد نخستینی که بر مقالهی اخیر محمدرضا نیکفر نوشتم، نقدِ – به نظر من خوبِ – امید مهرگان (نقد هر نوع «الاهیات شکنجه»)
اول این آیات را بخوانید: «وَیُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلاَّ ذُرِّیَّهٌ مِّن قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِّن فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَن
آسان نیست درک اینکه چرا عدهای بیوفایی میکنند یا همه آداب مروت و مردانگی فرو مینهند. سختتر از آن همه این است که ببینی کسانی
پردهدری، انواع دارد. یک نوع پردهدری، پردهدری نور است در برابر ظلمت. خورشید، پردهی ظلمت میدرد. در چنین اوقاتی است که این خورشید، کنایه میشود
این شعر که از سایهی نازنین در زیر میآورم، مخاطب (یا مخاطبانی) خاص دارد که خود لابد از پلیدی کردار و گفتارشان باخبرترند. عنوان شعر
به مدد بزرگواری مهرآمیز دوستی نازنین، این فیلم عباس کیارستمی را امشب دیدم. حاجت به حتی یک سطر شرح و توضیح نیست. ببینید این فیلم
Flash Player upgrade required تفنگات را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن! من
هماکنون مقالهای از آقای نیکفر دیدم در نیلگون با عنوان «الاهیات شکنجه». بحث نیکفر، بحث روز سیاسی فعلی است و معضلات مبتلا به کشور. در
نمیدانم آیا هرگز نوشتهام که یکی از آثار مشکاتیان که سخت به آن دلبسته هستم، آلبوم «مژدهی بهار» است که با صدای زندهیاد ایرج بسطامی
خرقهپوشان – شامل زاهدان و صوفیان – برای حافظ در ردیف نامحرماناند. این راز را نه صوفی میفهمد و نه زاهد. نزدِ او صوفی خام
اعتراف را انواع است. یک نوع اعتراف که شریفترینِ آنهاست، اعتراف بندهی گناهکار است در برابر ستار غفار. این نوع اعتراف، اعترافی است که کسی
حریت، یعنی نفی خدا، یعنی نفی هر خدایی و سپس اثبات یک خدا و آن یک هم به تعلیم محمد که: قولوا لا اله الا
رندان، مصلحتشناس هستند. میدانند چه حرفی را به چه کسی بگویند. میدانند که بعضی از رازها را باید ناگفته نگاه داشت. راز، چیزی نیست که
رند نزد حافظ مقامی دارد. منزلتی بلند دارد. رندی، همپایهی ولایت، بلکه خود ولایت است: رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان رفتند از
شیرینترین حکایتی که در مناجات و راز و نیاز هست، همین عرض «نیاز» است؛ همین سر نهادن به آستانِ بینیاز و ابراز فقر. و این
روزگار غلبهی شبهه است؛ در این شکی نیست. روزگار دشوار و پرغباری است. روزگاری است که تصمیم درست گرفتن برای عمل و انتخابِ درستِ کلمه
امشب بانو اسباب خیر شد تا سورهی ق را با صدای ابوبکر شاطری از نو بشنوم. او میداند و دوستاناش که با همانها این سوره
این یادداشت عملاً کمی توضیحات فنی است: به توصیهی بعضی از احباب شفیق، طربخانهی رمضانیهی را علیالخصوص در این ایام بیربنای رسانهای به شیوهی تازهای