مهر ۱۳۸۲

صبر کن و سبک مرو

هنوز هوا بارانی است و دمی از گریستن نمی‌آساید. گریستن نه که این خنده‌ی ابر است گویی! هنوز دقایقی دیگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه

شهر باران زده

ساعتی پیش، گویی دمدمه‌ی سحرگاهان بود که با سپندم سخن می‌گفتم. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کردم هوا هنوز تاریک بود. آسمان لندن را

تنها به اختصار

هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کین را سپری می‌کنم (کرده‌ام؟). یکی نیست مرا از این کامپیوتر جدا کند. بحث

درختِ بختم و اندر سرم صباست

گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسیمی می­وزید از روضه‌ی جان و بارانی از عرش که زخم‌های

هر چه گفتیم . . .

در کارِ آتشم. آتشی افروخته‌ام که خشک و تر هر غیری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشویشی بیازارد. شاید پیش

فتوحاتِ لندنیه

امروز عزم کردم مطالعه‌ی ابن عربی را پیگیر آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در این وادی اشاراتی شنیدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ

کیمیایی همچو صبر آدم ندید

حدیث کیمیا بر زبانم جاری است. کارِ کیمیا همین است که می‌بینم. سپندارمذم این میناگری را هنوز باور نمی‌تواند کرد. هنوز گویی خواب می‌بیند. آنچه

سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهادیم و ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود. پیشتر نیز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی

جایزه‌ی صلح نوبل سیاسی است؟

کسانی که سابقه‌ی تاریخی اعطای جایزه‌ی نوبل را می‌دانند به خوبی آگاه‌اند که آری جایزه‌ی صلح نوبل انگیزه‌ی سیاسی دارد و در آن تردیدی نیست.

بوی شهادت

بوی محرم در مشامم پیچیده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است این خیابان‌ها را؟ چرا اینجا؟ چرا این

طرب‌های مفقوده‌ی سیاح‌الملکوت

الساعه که سری به بارگاهِ مقدسه زدیم، دیدیم که سیاح‌الملکوت، صاحبِ ایگناسیو، یادداشتی نوشته است که گویی قحط طرب است در بارگاه ما. عجالتاً این

حبس‌های تو در تو

جهان، طبیعتش این است که از چاله‌ای به چاهی فرو می‌افتی. حبس اندر حبس است این جهان. باید از این زندان برآمد و تیشه‌ای پیِ

عشق و آزادی

عشق شادی است؟ آری هست، اما به چه وجهی؟ از کدامین منظر؟ عشق آزادی است؟ آری، این هم هست. اما باز هم باید حدودش را

به روایتی دیگر

امروز به یک روایت سالروز تولد من است. نیمه‌ی شعبان سال ۱۳۹۵ هجری قمری، مصادف است با سالروز تولدِ من به سالِ خورشیدی! همین.

احوالپرسی

گفت:«احوالت چطور است؟» گفتمش: «عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول!»

بهانه‌های از تو گفتن

جانم دارد از هم می‌گسلد. بهانه می‌خواستم برای نوشتن. بهانه‌اش شادی و طرب خبرِ شیرین جایزه‌ی این نازنین زن بود. خشم و غضبِ طایفه‌ای که

شرح نیازمندی خود یا وفایِ تو؟

تازه از سخنرانی سروش برگشته‌ام. امشب در کینگز کالج در استراند سخنرانی داشت. دیرتر به سخنرانی رسیدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری

بیا وز غبنِ این سالوسیان بین . . .

امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنام‌نامه‌ی معاشرانِ همشهری نوین را به شجریان (نامه‌ی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن این نوشته‌ی سرشار

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟

حدیث رفت و آمد ما حکایتی غریب است. آنچه که در قبض‌های عظیم بر دل و جانِ من می‌رود ماجرایی جانسوز است و «یکی داستان

رجعتی دگرباره

باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش باز گشادیم خوش بال و پرِ جانِ خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سرِ گردون

روزهای بی‌روزی

پیشتر از این بارها گفته بودم که بعید نیست در آینده‌ای نزدیک بساط نوشتن را بر چینم. نوشتن برای من وسوسه‌ای است و نیازی. روزنی

که ز نور اولیایی

پیش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دریغم آمد ننویسمش: هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی

مواقع ستارگان

الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کردیم. چشم به آسمان دوخته بودیم که ستاره‌ی درخشانی به قبله‌ی عالم لبخندی نمکین می‌زد. خاطر مقدس همایونی

ترانه‌های باران

این دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقیقه باران می‌آید و دوباره آفتاب می‌شود. هوایی است که بابِ طبعِ من است. آن هم

چون دلبرانه بنگری . . .

داشتم این بیتِ مولوی را با خودم می‌خواندم که: هفت آسمان را بر درم، وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من

برای ساغر

می‌دانی ساغر؟ عاشقی بیماری واگیر است و اتفاقاً بارها عود می‌کند. وقتی کهنه شد دیگر رهایی از آن ساده نیست. شاید تعبیر بیماری اصلا از

پشت و پناهِ قبله‌ی عالم

امروز قبله‌ی عالم از سفر بیرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبیر امور بیرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پریشان است

ارتباط و عشق

«نگریستن به ارتباط به منزله‌ی پیوند ذهن‌های صادق قداست تن را مغفول می‌گذارد. حضور داشتن هم اهمیت خود را دارد، حتی در روزگار انگیزشِ کاملِ

اندر حکایت ملاحده رحمهم الله

در بابِ استفسار (یا شاید هم زبان‌آوری) ظهیرالملکوت که در اربابِ این مکتب یا جامعه‌ی لندنیه‌ی ما طعنه‌ها زده است آن‌چنانی، البته که خسروِ عالم

حدیث غیبت

معلوم است که سرم خیلی شلوغ است! این همه سمینار و درس و کلاس با این برنامه‌ی سنگین مجالی برای کارِ دیگر نمی‌گذارد. آدم فقط

یک یادداشت و یک تقاضا

پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زیراکس پریده رنگ و ناقصی از مقاله‌ای را می‌خواندم نوشته‌ی دکتر رضا ثقفی در مجله‌ی کلک. این مقاله در

اختلاف منظرها

داشتم بایگانی مناقشات قلمی‌ ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور می‌کردم که بیشتر البته میان من و کاتب کتابچه و صاحب سیبستان در گرفته