صبر کن و سبک مرو
هنوز هوا بارانی است و دمی از گریستن نمیآساید. گریستن نه که این خندهی ابر است گویی! هنوز دقایقی دیگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه
هنوز هوا بارانی است و دمی از گریستن نمیآساید. گریستن نه که این خندهی ابر است گویی! هنوز دقایقی دیگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه
ساعتی پیش، گویی دمدمهی سحرگاهان بود که با سپندم سخن میگفتم. از پنجره که بیرون را نگاه میکردم هوا هنوز تاریک بود. آسمان لندن را
هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کین را سپری میکنم (کردهام؟). یکی نیست مرا از این کامپیوتر جدا کند. بحث
گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسیمی میوزید از روضهی جان و بارانی از عرش که زخمهای
در کارِ آتشم. آتشی افروختهام که خشک و تر هر غیری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشویشی بیازارد. شاید پیش
امروز عزم کردم مطالعهی ابن عربی را پیگیر آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در این وادی اشاراتی شنیدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ
حدیث کیمیا بر زبانم جاری است. کارِ کیمیا همین است که میبینم. سپندارمذم این میناگری را هنوز باور نمیتواند کرد. هنوز گویی خواب میبیند. آنچه
زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهادیم و ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود. پیشتر نیز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی
امروز سرآغاز فصلی دیگر است. روزگارِ نخستِ رستاخیز را سپری کردیم. آن مرغِ بیبال و پر را در آتش بلا و امتحان سوختیم و امروز
کسانی که سابقهی تاریخی اعطای جایزهی نوبل را میدانند به خوبی آگاهاند که آری جایزهی صلح نوبل انگیزهی سیاسی دارد و در آن تردیدی نیست.
بوی محرم در مشامم پیچیده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است این خیابانها را؟ چرا اینجا؟ چرا این
این روزها دلم هوای سایه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شاید تا کلن رفتم به دیدارش. چند روز پیش تلفن
الساعه که سری به بارگاهِ مقدسه زدیم، دیدیم که سیاحالملکوت، صاحبِ ایگناسیو، یادداشتی نوشته است که گویی قحط طرب است در بارگاه ما. عجالتاً این
جهان، طبیعتش این است که از چالهای به چاهی فرو میافتی. حبس اندر حبس است این جهان. باید از این زندان برآمد و تیشهای پیِ
عشق شادی است؟ آری هست، اما به چه وجهی؟ از کدامین منظر؟ عشق آزادی است؟ آری، این هم هست. اما باز هم باید حدودش را
امروز به یک روایت سالروز تولد من است. نیمهی شعبان سال ۱۳۹۵ هجری قمری، مصادف است با سالروز تولدِ من به سالِ خورشیدی! همین.
گفت:«احوالت چطور است؟» گفتمش: «عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول!»
جانم دارد از هم میگسلد. بهانه میخواستم برای نوشتن. بهانهاش شادی و طرب خبرِ شیرین جایزهی این نازنین زن بود. خشم و غضبِ طایفهای که
تازه از سخنرانی سروش برگشتهام. امشب در کینگز کالج در استراند سخنرانی داشت. دیرتر به سخنرانی رسیدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری
امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنامنامهی معاشرانِ همشهری نوین را به شجریان (نامهی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن این نوشتهی سرشار
حدیث رفت و آمد ما حکایتی غریب است. آنچه که در قبضهای عظیم بر دل و جانِ من میرود ماجرایی جانسوز است و «یکی داستان
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش باز گشادیم خوش بال و پرِ جانِ خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سرِ گردون
پیشتر از این بارها گفته بودم که بعید نیست در آیندهای نزدیک بساط نوشتن را بر چینم. نوشتن برای من وسوسهای است و نیازی. روزنی
سعید حنایی کاشانی در پاسخ به سؤال حسین درخشان دربارهی وبلاگش، سردبیر خودم، نوشته است: «زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصیفی و خبری است، گاهی احساساتی
پیش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دریغم آمد ننویسمش: هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کردیم. چشم به آسمان دوخته بودیم که ستارهی درخشانی به قبلهی عالم لبخندی نمکین میزد. خاطر مقدس همایونی
این دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقیقه باران میآید و دوباره آفتاب میشود. هوایی است که بابِ طبعِ من است. آن هم
داشتم این بیتِ مولوی را با خودم میخواندم که: هفت آسمان را بر درم، وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
میدانی ساغر؟ عاشقی بیماری واگیر است و اتفاقاً بارها عود میکند. وقتی کهنه شد دیگر رهایی از آن ساده نیست. شاید تعبیر بیماری اصلا از
امروز قبلهی عالم از سفر بیرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبیر امور بیرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پریشان است
«نگریستن به ارتباط به منزلهی پیوند ذهنهای صادق قداست تن را مغفول میگذارد. حضور داشتن هم اهمیت خود را دارد، حتی در روزگار انگیزشِ کاملِ
در بابِ استفسار (یا شاید هم زبانآوری) ظهیرالملکوت که در اربابِ این مکتب یا جامعهی لندنیهی ما طعنهها زده است آنچنانی، البته که خسروِ عالم
معلوم است که سرم خیلی شلوغ است! این همه سمینار و درس و کلاس با این برنامهی سنگین مجالی برای کارِ دیگر نمیگذارد. آدم فقط
پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زیراکس پریده رنگ و ناقصی از مقالهای را میخواندم نوشتهی دکتر رضا ثقفی در مجلهی کلک. این مقاله در
داشتم بایگانی مناقشات قلمی ارباب حلقه را در موضوعاتِ مختلف مرور میکردم که بیشتر البته میان من و کاتب کتابچه و صاحب سیبستان در گرفته