اين روزها دلم هوای سايه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شايد تا کلن رفتم به ديدارش. چند روز پيش تلفن کردم که ببينم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود يا نه. در ضمنِ صحبت، گفتوگويی هم شد دربارهی آن مطلبی که در همشهری دربارهی شجريان نوشته بودند و البته سايه مانند هميشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! ديشب شجريان هم در کويين اليزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس ديشب جان کين را نبايد از دست میدادم. عجيب اين است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافيک قطار برخوردم و دير شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. ديروز صبح بعد از کلاس جان کين مرا خواست تا گفتوگويی داشته باشيم برای يکی از برنامههای آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامهاش اين است که دانشجويان فوق ليسانس و دکترايی که در زمينهی خاور ميانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنيم. شايد در نخستين جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقالهی ايراننامهی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پيش بيايد.
باری حديث طرب در ميان بود. يادداشت مکرر کيوان و اشارهی ساغر را پاسخکی بايد البته. بارها اين را گفتهام که شادی برای آدمی است. من اگر از خاموشی سخن میگويم اقتضای وقت است. بهانه برای سکوت و سخن هم زياد دارم. اما در قصهی شادی:
در شادی روی تو گر قصهی غم گويم
گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
اين نخستين سخن. دوم اينکه عالم محبسِ ماست. رهيدن از اين زندان برای آنانکه که چنين در آن مینگرند فرض است البته. عشق هم باری مرکب است و کورهای برای گداخته شدن و پختن آدمی. بيش از اين از آن نبايد توقع داشت. اينکه چه کسی قدر وفا را میداند و چه کسی نمیداند، ماجراهای فرعی است. درست فرموده است حضرت حافظ که:
به خط و خالِ گدايان مده خزينهی دل
به دستِ شاهوشی ده که محترم دارد
اما احوالِ آدمی متلون است. گاهی به اين رنگ است و گاهی بدان رنگ. پس، ساقيانه برای ساغر میگويم که: «مرغِ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش». اما، حديث طرب، اتفاقاً در همين زندان هم بايد طرب کرد چرا که در بنِ اين چاه، ريسمانی آويختهاند برای صعود. اگر کسی اين ريسمان را برای فرورفتن اختيار میکند، اختيار خود است:
مر رسن را نيست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سر بالا نبود!
عشق هم که بايد جانش آميخته با طرب باشد چنين است. اگر کسی دوست دارد با عشق خود را بيازارد و شکنجه بدهد، اختيار خود اوست. عشق، ذات طرب است. نامش را نبايد به تيرگیِ اندوه و ظلمت غم مخدوش کرد:
به شعرِ سايه در اين بزمگاهِ آزادی
طرب کنيد که پر نور باد جامِ شما!
مطلب مرتبطی یافت نشد.