تو که از من میگریزی۸۲۳۰;
این حال خراب را افتان و خیزان به سویات میبردم: افسانهخوان و قصهگو… ساعتکی پیشتر با خود میگفتم که: «خوشا با خود نشستن نرمنرمک اشکی
این حال خراب را افتان و خیزان به سویات میبردم: افسانهخوان و قصهگو… ساعتکی پیشتر با خود میگفتم که: «خوشا با خود نشستن نرمنرمک اشکی
مدتهاست که هیچ موسیقیای را نمیگذارم به محض باز شدن صفحه بخواند. امروز، قاعده را بر هم میزنم. بدون هیچ شرحی، چشمانتان را ببندید و
از دانشجویان ورودی سال ۷۲ دانشگاه فردوسی، کسی یادش هست که اردوی پیش-دانشگاهی آن سال کجا بود؟ گلمکان؟ اگر کسی خاطرش هست، خوب است یادآوری
وقتی میخوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نباید کرد با فرزند و زن»، پیامی که میگیری دایرهاش حقیقتاً وسیعتر از فرزند
جملات تکاندهندهای است: «…هیچ کاری آسانتر از این نیست که اینگونه نقاب از مشکلی برداری که آن را «بیمعنا» یا «شبهمشکل» معرفی کنی. تنها کاری
به این بیت از مولوی برخورد کردم: آن سخنهای چو مار و کژدمات مار و کژدم گشت و میگیرد دمات کافی است کسی چند مرتبه
تازه جلسهی جواب پس دادن به جان کین را تمام کردهام. دو بخش از یک فصل طولانی را درس پس دادهام و باید تا ژانویه
چه حسنِ تصادفی! بانو اگر کلماتی از این غزل را از جایی نخوانده بود، یادِ این غزل نمیافتادم. این غزلِ حالِ امروزِ ما و توست.
این حکایتِ تازهای نیست. تفاوت وبلاگنویسی که با هویت واقعیاش مینویسد و کسی که نقابی بر روی دارد و نامی مستعار، چیست؟ آنکه مستعارنویس است
خدایات عمر دهاد، ای دشمن! ای بدخواه! ای بدآموز! ای فتنهگر! ای خبرچین! ای آتشافروز! خدایات عمر دهاد که ما را به سوی او میگردانی!
داشتم با خودم نقد وقت را سبک-سنگین میکردم و این بیت مدام میآمد و میرفت که: بیدلی در همه احوال خدا با او بود او
چندین ساعت است که موضوعی سخت ذهنام را میآزارد. گویی چیزی از درون حکایت از داستانی پنهان دارد. ماجرایی گذشته است که نمیخواهم اینجا چیزی
قطعات زیر را چندین سال پیش برای وبلاگ سمرقند تدارک دیده بودیم به انتخاب و گزینش خود شهزاده. گوش بدهید و دعایاش را به جان
در یادداشت اولی که دربارهی حجاب نوشته بودم، اشاره کردم به دو دوست نازنین که این نکات در خلال گفتوگو با آنها پیش آمد. آن
یادداشتی که دربارهی حجاب نوشته بودم، گویا دستخوش سوء تعبیرهای بسیاری شده است. پیش از ادامهی سخنام بیفزایم که شاید گروهی از بانوان محترم محجبه
هنوز اینجا چراغی میسوزد. هنوز سینهای داغ است و زخمی. هنوز یاد و خاطرهی آن روز و آن همه جفا و نامهربانی بر جاست. ما
پیشتر چندین بار به مناسبتهای مختلف دربارهی حجاب نوشته بودم. یکی دو روز پیش، در محضر دو نفر از دوستان فرزانه و اهل معرفت، ذکر
خدا خیر بدهد نویسندهی این وبلاگ را. تا به حال دو دفعه باعث شده است بلاگرولینگ گوگلی که در ملکوت استفاده میکنم بهتر و خوشفرمتر
این اسطوره با اسطورههایی مثل گیلگمش و سیمرغ و قاف و اینها فرق دارد. اشتباه نگیرید. این اسطوره چیزی است شبیه افسانه و خیالبافی و
آنچه میشنوید آهنگی است که این روزها به نخستین سرود ملی ایران مشهور شده است . البته اصل این آهنگ در زمان مظفر الدین شاه
ساده است کسی را که خلاصهی دل و جان است، تشریح کنی، بشکافی و اعماق رواناش را زیر ذرهبین بکشی. ساده است اگر آتش عشقات