در میانهی خارا
شکستهدلتر از آن ساغر بلورینمکه در میانهی خارا، کنی ز دست رها
شکستهدلتر از آن ساغر بلورینمکه در میانهی خارا، کنی ز دست رها
در حین بحث دربارهی سخنان احمد قابل، بحثهای درازدامنی مطرح شد و یادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسیدن سؤالاتی جدیتری دربارهی
من دوباره مینویسم. ساغر نوشتههای ملکوت به خانهی اصلی خود بازگشته است (هرچند اینجا خانهی من است و صاحب وبلاگ ملکوت میهمان من!)از یک بلاگر
به تازگی احمد قابل سخنانی در باب شریعت و عقلانیت در بلاگ شخصیاش نگاشته است که صاحب سیبستان را به نوشتن یادداشتی تأمل برانگیز تشویق
دیشب فرصتی پیدا کرده بودم و آخرین کتاب جان کین را تورق میکردم. واپسین بخش کتاب آخر او، «خشونت و دموکراسی» عنوانی جالب دارد: ده
حلقهی ملکوت، اعضایی دارد که هنوز همه رسماً شروع به نوشتن نکردهاند. در این میان یکی پیشتر از همه وارد میدان شد: اسفندیار منفردزاده! اسفندیار
دیشب با دوستی تلفنی صحبت میکردم. گفت «مقاله» مرا در سایت گویا خوانده است. گویا را جستوجو کردم دیدم مطلب «ناکامی تاریخی مسلمین؟» سر از
امروز مطلبی را که مدتی است مشغول آن هستم جمع و جور کردم تا در وبلاگ بیاورمش. گفتم خوب است بدهم یکی دو نفر از
این چند روز مدام به یادت بودهام. شاید هر ثانیه و هر لحظهای که با خود میتوانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر دیدگانم قد
بی تو ساغر شکستهام من
در نظرم بود که به بحث زلزله و خدا بازگردم چون حرفهایی ناگفتهای بر جا مانده است که نوشتن و بحث میخواهد. دیدم عباس معروفی،
بعد از زلزلهی مهیب سونامی و نابود شدن این همه انسان، واکنشها و انعکاسات فراوانی با جهتگیریهای مختلف پدید آمده است که شاید پرجنجالترین آنها
شب پیشین، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در این چند سال پر غوغا برای من بیشتر به رؤیا شبیه است.
ننوشتن محال است. حالا تازه فهمیدهام که دلم برای چه چیز اینجا در این قارهی سبز، همیشه تنگ میشود. از معدود اوقاتی بود که از
دو سه هفتهای است قلم به دست میگیرم تا چیزی بنویسم و هر بار خیالی رهزنی میکند و قلم از دستانم میستاند. هزار و یک
بعد از این همه سال انتظار، مشکاتیان را در هیأت سرپرست گروه عارف دیدن شکوهی دارد. نمیدانم کنسرت چگونه گذشته است. اما طبعاً با آن
چقدر سخت است وقتی دخمهای هم نداشته باشی که در آن شبات را روز کنی. دلم میخواهد بنویسم، آنقدر بنویسم که دیگری نای نوشتن نماند.
روزگار معاصر، روزگاری است که هم زیستن در آن دشوار است و هم آسان. تحولات شتابناک معرفتی دو سه قرن اخیر، راه را بر هضم
«از برای سد آن اغراض وزرا که لازمه ی فطرت بشری است و ما اهل آسیا تا امروز ذلیل بلاهای آن بودهایم، حکمای خارجی به
شب یلدا را میگویند که شب ولادت خورشید است. اوقات بیداری شب و روز نمیشناسند. شب یلدایی هم که با آگاهی و بیداری و صفای