دو سه روزی خلیل باید شد
چندی پیش دوستی را دیدیم که در هلند زندگی کرده است و اخیراً به لندن آمده است. گفتوگوی مفصلی داشتیم دربارهی ساختار سیاسی هلند و
چندی پیش دوستی را دیدیم که در هلند زندگی کرده است و اخیراً به لندن آمده است. گفتوگوی مفصلی داشتیم دربارهی ساختار سیاسی هلند و
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقت ما کافری است رنجیدن!
پیشینهی تاریخی کشورهای مسلمان، به دلایل متعددی شاهد شکل گرفتن مکاتب سیاسی در عرصهی کشورداری نبوده است. تاریخ غرب دقیقاً نقطهی مقابل آن است. خاطرم
آزمودن ایمان تجربهای است عمیق و درخشان. نمیشود کسی طعم شیرین ایمان را بچشد و باز هم مرتب حرص بخورد. چشیدن ایمان حداقل تأثیری دراز
هفتهی پیش بعد از مدتها به دیدن جان کین رفتم تا هم دیداری تازه کنیم و هم گفتوگوی کوتاهی دربارهی نتایج پایاننامهام داشته باشیم. دربارهی
محاق ملکوت شاید بیشتر از این باید به درازا میکشید. عبور از امروز، که برای من روز فرخندهای است، البته انگیزهای بزرگ بود برای شکستن
دارم در سکوت، سخن میگویم. مشق خموشی کار سختی است. شمار کثیری از آدمیان، شاید اکثریت قریب به اتفاق آنها، که احتمالاً بسیاری از اوقات
سلیمان و قصههای مربوط به او در ادبیات دینی و اسطورههای عرفانی جایگاه بلندی دارند. سلیمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمکه حمله بر من درویش یک قبا آورد!
تا به حال وضعی داشتهاید که مرگ را لمس کرده باشید؟ نه، اصلاً از مرز مرگ و زندگی عبور کرده و باز هم از جهانی ورای
مدتی پیش آخرین کتاب مهاجرانی را خواندم. «برف» بدانسان که مهاجرانی نوشته است، ویژگیهایی دارد که میتوان آشکارا آن را در پرتو فراز و نشیبهای
بعضی صفات انسانی و اخلاقی، محصول سلوک و تجربه هستند. گذشته از اینها راههایی هست که آدمی نمیتواند بدون راهنما در آنها قدم بردارد. برخی
مدتی پیش شعری از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را در ملکوت آورده بودم که وصف حالی از آوارگان افغان بود و حکایت در به
نامهای از مهدی خلجی، نویسندهی سابق کتابچه اکنون به دستم رسید که بنا به خواستهی خود او آن را عیناً در اینجا میآورم. «داریوشِ عزیزماز آنجا
دیگر این داس خموشیتان زنگار گرفتبه عبث هر چه درو کردید آواز مراباز همسبزتر از پیشمیبالد آوازم.هر چه در جعبهی جادو دارید،به در آرید که
واژهای که معنای بلند عرفانی و دینی دارد، سالهاست در دل و جان من رخنه کرده است و همراه و همنفس من بوده است. دیر
شبی رسید که در آرزوی صبح امیدهزار عمر دگر باید انتظار کشیددر آستان سحر ایستاده بود گمانسیاه کرد مرا آسمان بی خورشید…دریغ جان فرو رفتگان