نوروزانه
کمتر از نیمروزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرفها دارم. قصهها دارم. حکایتها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن
کمتر از نیمروزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرفها دارم. قصهها دارم. حکایتها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن
یادداشت بلندی نوشته بودم پیش از اینکه خاتمی اعلام انصراف کند. بعضی از بندهای آن نوشته را هنوز هم میشود از نو خواند و نوشت.
برای حال و روز فعلی – تا اطلاع ثانوی! بنشینیم و بیندیشیم! این همه با هم بیگانه این همه دوری و بیزاری به کجا آیا
هیچ اتفاقی نیفتاده است. همه چیز عادی است. همه چیز آرام است. هر چه هست تقصیر این سید خوابگرد است که ما را پاک به
نوشته بودم که به اعتقاد من خاتمی، حتی پس از اعلام حضور میرحسین موسوی باید به حضورش در عرصهی مبارزهی انتخاباتی ادامه دهد. دلایل من
امروز وبلاگ نه چندانِ تازهای رسماً به جمع حلقهی ملکوت میپیوندد که سالهاست پردهنشین مُلکِ ملکوت بوده است؛ در واقع از همان روزهای نخست راهاندازی
بحث دربارهی اینکه خاتمی باید نامزد ریاست جمهوری میشد یا نه، دیگر الآن بیهوده است، مگر اینکه یا مشکلی شخصی با خاتمی داشته باشیم یا
واقعیتهای موجود که برای همه قابل فهم است و نیاز به تفسیرهای پیچیده ندارد اینهاست: دادگاه بینالمللی لاهه، عمر البشیر، دیکتاتور سودانی را متهم به
دادگاه بینالمللی لاهه، عمر البشیر، دیکتاتور سودانی را به جنایات جنگی محکوم کرده است. کاملاً طبیعی است که شخص متهم و محکوم و دیکتاتوری که
نظری ذیل مطلب قبل آمده است و فکر میکنم به جای توضیح نوشتن ذیل آن خوب است اینجا روشنتر توضیح بدهم. ماجرا از دیدِ من
خبر انتشار غزلیات شمس به سعی استاد شفیعی کدکنی را حتماً شنیدهاید. از دوسه روز پیش که این دو جلد به دستام رسیده است، سر
الآن که کمی آرامتر شدهام، سعی میکنم چکیدهی مدعای مطلبِ پیشینام را بازنویسی کنم و موضوع را از سطح گفتههای خانم حکمت فراتر ببرم. گفتههای
تازه از جلسهی نمایش فیلم خانم حکمت آمدهام بیرون. نمایش «زندان زنان». فیلم، به نظر من، فیلم بدی نبود. فیلم خوبی بود. اما پرسش و
هر مسألهای یا هر وضعیتی فقط یک جواب یا توضیح ندارد. شاید دو جواب داشته باشد. شاید بیشتر. همیشه ما ناگزیر نیستیم از میان دو
حال و روزی داریم با این شعر شفیعی: بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب که باغها همه بیدار و بارور گردند بخوان، دوباره
چند ساعتی است که ذهنام درگیر ابیاتی از حافظ است: دوش میآمد و رخساره برافروخته بود… با خودم فکر میکردم که این غزل چه جهانی
محافظهکاران در امر سیاست – مقصودم محافظهکار به معنای دقیق کلمه است نه به معنایی که در ایران باب شده است – ناگزیر از تندروی
در آلبوم «افسانهی تنبور» که با آواز بیژن کامکار با گروه تنبور شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری منتشر شده است، دو تصنیف هست که من
این برنامهی سه قسمتی «ایران و غرب» (که از بیبیسی ۲ پخش میشد) و قسمت آخرش را دیشب نشان دادند، برنامهای بود تأملبرانگیز. و البته
زمانی که صفحهی خاتمی نامه را گشودم، آنچه در درجهی اولام به نظرم میآمد این بود که این صفحه بتواند «در این مقامِ مجازی»، نقش
با شفاف شدن و مشخص تر شدن نامزدها، سوت شروع انتخابات دهم نواخته شده است، انتخاباتی که مثل همیشه نقش تعیین کننده ای در سرنوشت
واقعیت این است که اگر خاتمی رییس جمهور شود، حداقل – حداقل – باید چهار سال دیگر کار کند تا برگردیم به نقطهی ماقبل احمدینژاد.