چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
«چه دانم»های بسیار است، لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
البته بسياری از اين شعر، هزاران معنای متفاوت میفهمند. هر معنايی به جای خود. بد نيست این فکر را که مدتهاست درونام را میگزد عيان کنم. خيلی اوقات مردم اين شعرها را میخوانند و وسوسهی صوفیگری يا عارفمشربی برشان میدارد، بدون اينکه راهی به آدميتِ خودشان ببرند. حاصلاش چيزی نمیشود جز نخوت و تکبر و احساس استغنا و گرمای بيهوده. خيال برشان میدارد که در اين سرما و ظلمت بيکران عالم، اين کنجِ گرم و مأنوس عرفان و شعر حافظ و مولوی را نبايد از دست داد! البته برای عدهای خوب است اين فکر. همه قرار نيست با پرسشهای مهيب و هستیسوز رو به رو شوند و دست به گريبانِ انتخابهای دشوار باشند. برای فهم اينها – برای فهم دشواری اين وضعيت و بغرنج بودن اين حال – هميشه خرد و عقل نيست که به کار میآيد. گاهی برای فهم مسألهای که اتفاقاً بسيار هم عقلی است، نياز به حسی داريم قوی. حواس درونی قوی، به خيالِ من، از جنس عقلاند… دارم از اصل حرفام دور میافتم. قصهی عقل و عشق و احساس را میگذارم برای وقت ديگر. میگفتم که راههای ديگری هم هست. به عبارتی هميشه راه ديگری هم هست. نهايت تنگنظری است که هميشه تمام آنچه را از کودکی آموختهايم و در برابرمان نهادهاند، تنها راه ممکن بدانيم. ممکن است ندانيم که پاسخهای ممکنی که برای يک مسأله متصور است، به جز همین يک يا دو يا چند پاسخی که تا به حال برایمان خواندهاند، ديگر چه میتواند باشد. همين که نمیدانيم، ما را در تاريکی قرار میدهد. تصور باطلی است که آن تاريکی را روشن فرض کنيم و هر احتمالی را با همين سادگی نفی کنيم. سختگيری و تعصب، از هر سويی نشان خامی است. شايد در رياضيات، معادلهی درجهی دوی يک مجهولی دو جواب داشته باشد. اما زندگی بشری و احوالات انسانی، پيچيدهتر از اينها هستند. بسيار پيچيدهتر. گاهی اوقات، ما انسانها، از فرط تنبلی به سادگی تمام پاسخهای سنتی و تاريخی را به پرسشها يا به عبارتی در برابر چالشها، مثل طوطی تکرار میکنيم. يکی از دلايلاش البته میتواند تنبلی باشد. يک دليل ديگرش ممکن است توهم بصيرت و دانش عميقی باشد که ورای آن چيزی نيست. افسوس! حيف! بعضیها میتوانند بهتر از اين باشند. هميشه راههای ديگری هم هست. هر چه فکر میکنيم تنها دو گزينهای است، چه بسا گزينهی سومی هم داشته باشد. و هر مسألهی سه گزينهای، چه بسا گزينهی چهارمی هم داشته باشد و الخ. در اوج يقين، بايد هميشه جايی برای ناممکن و نامحتمل باز گذاشت. جز اين اگر باشد، در تلاطمهای آن قلزم پرخون، بازنده خواهيم بود. «تبديل»ها هميشه ممکن است از راه برسند. «و اشرقت الأرض بنور ربها»…
مطلب مرتبطی یافت نشد.