تردیدِ خردسوز
گفتم: «آسودگی و آرامشِ یقین، شیرینی دلاویزی دارد». گفت: «در ره عشق نشد کس به «یقین» محرم راز هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»
گفتم: «آسودگی و آرامشِ یقین، شیرینی دلاویزی دارد». گفت: «در ره عشق نشد کس به «یقین» محرم راز هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»
دو زانو پیش استاد نشسته بود. معلم فرزانهی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمانها و جهانِ بیکرانهی خیال حرف
انگار بار اول نبود که این حال را داشت. مثل اینکه هزاران بار این بلا سرش آمده بود. دلشکسته بود و آزرده خاطر. اهل نفرین
گفتم مگر میشود این خطاها را ببینم و دم فرو بندم؟ نباید اینها را رسوا کرد؟ برای آگاه ساختن مردم هم که شده باید اینها
نگاهی ملامتبار کرد. انگار خطایی جبران ناپذیر از من سر زده باشد. چشماناش را دوخت به چشمانام. با طمأنینه و صلابت گفت: «عشق کاری است
پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خیانت شده باشد. احساس میکرد (و چه درست هم حس میکرد) که بسیار بیش
سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»! فقط سکوت کردم.
یادم نیست این یکی دو هفتهی گذشته، کی و کجا داشتم این غزل مولانا را با خود زمزمه میکردم که: اگر دل از غم دنیا
روز قبل از اینکه بروم مونیخ، خوشبختانه توانستم در روز اول ششمین کنفرانس دو سالانهی مطالعات ایرانی شرکت کنم (البته با کمی تأخیر). به خاطر
دردناکترین بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام این است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومین بر میخیزند که چندان سابقهی درخشان و خوشی ندارند.
نمیدانم این گاف اسکاینیوز بود یا چیزی که باید به هر حال پخش میشد. مصاحبهای که جورج گلووی دربارهی بحران خاورمیانه با لبنان کرد، مصاحبهای
سیزدهم رجب دیروز بود. ولی وقتی علی همیشه هست و با تمام وجود حساش میکنی، چه فرقی میکند امروز سیزدهم رجب باشد یا سیزدهم ماهی
با خود عهد کرده بودم روز میلاد حضرت امیر چیزی بنویسم اما نشد. اینجا برای خودم مینویسم شاید در طول روز میانهی کار فرصتی و
پاسخ مهدی را به انتقادی که از او شده بود الآن خواندم. چند نکته را در حاشیه میافزایم، شاید بعضی مبهمات را توضیح دهد. پیش
برنامهی شبام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونیخ). زنگ زدم لندن دیدم دنیا رفته است روی هوا! آنجوری
خیلى سخت است آدم در کشورى باشد که نتواند با کامپیوترش فارسى تایپ کند. الآن مونیخ (اصلاح شد) هستم و دارم به زور و زحمت
بنیاد میراث ایران کنفرانسی دارد در دانشگاه لندن که به مناسبت صدمین سال مشروطه برگزار میشود، کنفرانسی پر و پیمان که تا دلتان بخواهد از
روزنامهی مترو، پنجشنبهی گذشته در صفحهی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جایاش را به خبر دیگری داد و نسخههای
از اداره میزنم بیرون کتاب به دست؛ بادبادکباز. اولین تصنیفی که گوشام را مینوازد تا از راهپلههای مترو پایین میروم، «زرد، سرخ، ارغوانی» است. انگار
یک هفتهای است که کتاب «بادبادکباز» خالد حسینی را به دست گرفتهام و در قطار و هر جا که فرصت میکنم، میخوانمش. داستان کودکی افغان
همهاش را به حساب تنبلی یا مشغلهی زیاد کاری بگذارید، ولی اگر تا به حال دربارهی بلاگنیوز ننوشتهام، واقعاً دلیلاش مشغلهی زیاد کاری بوده است
از دوستان عزیزی که برای دو مطلب قبل کامنت گذاشتهاند ممنونام. سر فرصت به آنها که پاسخ ندادهام، در مطلبی جداگانه یا در ذیل نظر
دیشب دوستی میگفت در نوشتهی آخرت تعابیری که به کار برده بودی («روبه مکاره» و «عقرب جراره») تعابیر درشتی هستند و بیشتر به فحش شبیهاند