حسِ شیرین وطن
هر بار که میآیم ایران، هر چقدر هم که از رخدادهای اینجا دلچرکین باشم، باز هم حسی عجیبی به ایران دارم. با وجود اینکه وطن
هر بار که میآیم ایران، هر چقدر هم که از رخدادهای اینجا دلچرکین باشم، باز هم حسی عجیبی به ایران دارم. با وجود اینکه وطن
تازه امروز صبح رسیدهام تهران. یادداشت قبلی را توی هواپیما نوشتم و اینجا (یعنی در تهران) منتشر شد. از صبح که آمدهام مشغول خرید بودم.
استادی که در یادداشت پیشینام ذکرش رفت، آدمی است بسیار باهوش و با فضیلت. دست بر قضا، از آن استادانی است که کلی رفتارهای عجیب
امشب قبل از اینکه راهی خانه شوم، یکی دو ساعتی با یکی از استادان محل کارم به گفتوگو نشستم در اداره و از ابتدای اسلام
مدتها بود یادداشت تازهای از مهدی خلجی نخوانده بودم. اما این یادداشت خلجی در زمانه با عنوان «زنترسی، خاستگاهِ هراسهای سیاست مذهبی» دوباره مرا باز
آدم وقتی در زندگی هدفی دارد و خودش میداند چه میکند، بسیار پیش میآید که اتفاقات بیرون، رهگذران، فضولها و بعضی از همین آدمهای معمولی
داشتم این فیلم «الماس خونین» را میدیدم. سخت تکان دهنده است این فیلم. اساساً هر آنچه که به آفریقا و رنجهای کشورهای مصیبتزدهی جهان سوم
شاید این را یک بار دیگر هم نوشتهام. قرآن زبان بلاغی شگفتانگیزی دارد. علیالخصوص قصههای قرآن، مثلهای آن و صورتِ آن عالمی بیکرانه است. به
میگویند یکی میخواست جعل اسکناس کند، رفت اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد! – بدون شرح!
آیهی چهل و سوم سورهی عنکبوت این است: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العاقلون». «و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون»
مدعیان دینداری و (حتی گاهی دینداران) خیلی آسان به ورطهی فسق و بیتقوایی فرو میافتند. بیدینها که خود بیتقوا هستند، اما دینداران هستند که در
خیلی سخت است که ندانی چه کردهای و روحات از همه جا بیخبر باشد و یکی تو را مقصر بداند. فکرش را بکن که مثلاً
گمان میکنم مطلب پیشین نیاز به تکملهای دارد. خلاصهی مطلب قبل این بود که مشابهتهایی در رفتار دانشمندان دینی و دانشمندان علوم تجربی و طبیعی
دیشب توفیقی دست داد و ساعتی با استادی بزرگوار مجال گفتوگویی فراهم شد. بحثمان به فلسفه و تاریخ علم و همچنین به دین کشیده شد.
سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نویسندهی فل سفه نشوم. تازه رفتهام سراغ اینترنت و میبینم که حضرتِ استاد نامِ
وه! بالاخره آمدی! جانمان به لب رسید بس که سرت به کار گرم بود! پسرت زودتر از خودت آمد. همان جوان خجالتی که راهاش را
هنوز چهار ماه نشده است که اینجا بودی. نیم ساعت است که بی سر و صدا رفتهای نشستهای توی همین اتاق زیر پای من! این
هر مقامی ادبی دارد. نقد هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی میگویم نقد، ادب خود را دارد، مرادم این نیست که نقد لزوماً باید
امشب ماهِ لندن گرفته بود. ماه گرفتگی بود. رفتم روی بالکن نگاهی به آسمان کردم. همین الآن که دارم اینها را مینویسم نیمی از چهرهی
حتماً همه بارها و بارها این سرودِ اوایل انقلاب را شنیدهاید: «بوی گل و سوسن و یاسمن آید» (در طربستان هم موجود است). عدهی زیادی
۱. هیچ دردی در عالم از دردِ بیکاری بدتر نیست! امروز صبح که از خانه به اداره میآمدم، توی قطار آلبوم «بی تو به سر
ماجرای سؤالات توهینآمیز (!) دربارهی پیامبر، به تنشی تازه در جامعهی ایران دامن زده است. صاحب سیبستان این را «نشانهای از حماقتِ دینی» شمرده است.
مگر این عقل موهبت الهی نیست؟ مگر نمیگویند که پیامبران برای شوراندن گنجینههای عقول مردم آمدهاند؟ مگر این خوان برای میهمانان گسترده نشده است؟ پس
دیروز یادداشتی، قلماندازی کوتاه نوشته بودم برای نقل دو غزل از حافظ و اشارهای کردم به کار کیارستمی. امروز با بانو داشتیم دربارهی کارِ کیارستمی
غروبِ جمعه است و نشستهام دیوان حافظ انجوی شیرازی را ورق میزنم. کارهای معمول روزانهی اداره تمام شده است و تا نیم ساعتی دیگر آزادم.
روزگار مدرن، روزگار اشباع ادبیاتِ سیاسی از کلمهی «آزادی» است. نظریهپردازان سیاسی – مسلمان و غیر مسلمان – عمدتاً اتفاق دارند که آزادی حق انسان
قصهی تقابل یا همراستایی عقل با دین قصهی تازهای نیست. اما میتوان این مسأله را از منظر تازهتری نیز طرح کرد. پرسشِ تازهای که ذهن