معمای حافظ و حدیث اخلاق
چند شب پیش داشتم آوازی از شجریان را گوش میدادم که غزلی از حافظ را میخواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو .
چند شب پیش داشتم آوازی از شجریان را گوش میدادم که غزلی از حافظ را میخواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو .
ظاهراً وبلاگ ایگناسیو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقایقی پیش یادداشتی توضیحی در ذیل مطلب اخیرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و یادداشت ناپدید
خانوادهی سلطنتی بریتانیا قرنهاست که با این معضل اساسی دست به گریبان است که ازدواجهای خاندان سلطنتی ناچار باید از صافی قواعد و مقررات بسیار
چندین ماه پیش با یکی از استادانام گفتوگویی دوستانه داشتیم و اندرزی بسیار حکیمانه از او شنیدم. او میگفت: «هیچگاه قدم در راه بیبرگشت و
شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حدیث نقد حال من بود و دریغم آمد که اینجا نیاورمش:غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
این یادداشت شاید چندان فاصلهای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پیشین نداشته باشد. آیا تروریزم از دل اسلام بر میآید؟ این پرسش هولناکی
گاهی اوقات که در ماجرای مدرنیته و تقابلی که میان آن و سنت دیده میشود فکر میکنم، میبینم که ماجرا تنها از میان رفتن هویت
تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکشهای دل را به باد بیخیالی دادم که عزیزترینم استوارتر و پایدارتر از این، رهسپار ایام ظاهراً
شب پیشین، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنین روزی حس غریبی دارم، نه از آن حسهایی که شاید دیگران دارند. غریب است
قراری کردهام با میفروشانکه روز غم به جز ساغر نگیرم