این گذشتهی پر آشوب
به سرم زد امشب که چیزی را از میان کتابهای انبار شده پیدا کنم. بعد از کلی تمیزکاری و مرتب کردن به هم ریختگیها، یکی
به سرم زد امشب که چیزی را از میان کتابهای انبار شده پیدا کنم. بعد از کلی تمیزکاری و مرتب کردن به هم ریختگیها، یکی
امروز خبری در سایت هنر و موسیقی آمده بود دربارهی کنسرتهای اخیر شجریان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنیف «سخن عشق» از
زیاد وقت ندارم، پس سریع مینویسم. بگذارید اول بگویم آن یادداشت «تأثیرگذارترینها»ی من حاصل چند روز فکر کردن بود. اما نتیجهاش چندان برای خودم دلخواه
آمد متفکر نشست مقابلام. گفت: «داری چه کار میکنی؟ اصلاً اینها چیست که مینویسی؟» گفتم: «فکر میکنم مهم است. فکر میکنم خاصیتی دارد. فکر میکنم
اصل جملهی وزیر ارشاد به نقل از ایسنا: «ما سایتها و پایگاهها را به دریافت مجوز از خودمان اجبار نکردیم و فقط به آنها گفتیم
هیچ آدمی بیگذشته نیست. همه از پیشنیان یا همروزگارانشان اثر گرفتهاند. آنچه ما امروز هستیم، هر یک از ما، تنها محصول تلاش یا حرکت خودمان
در این تجربهی چندین سالهی وبلاگنویسی، یکی از چیزهایی که سخت آزارم داده است، همین خوانندگان سرسریخوان بوده است. عدهای میآیند مطلبی را بخوانند، دو
خوب. گفته بودم دربارهی تونی بلر مینویسم؟ حرفام را پس میگیرم. دربارهی بنان مینویسم. اصلاً بگذارید برایتان قصه بگویم. چیزی شبیه بیوگرافی. من اساساً تا
نشستهام، لپتاپ به بغل، روی مبل و دارم همینجوری اخبار را میجورم. فکر کنم یکی دو ساعتی شده است که بیوقفه دارم خبر میخوانم یا
امروز هوا یکسره بارانی بود. پس ماندهی سرماخوردگی در سرم سنگینی میکند. بیرمق دست بردم از کتابهای روی میز کارم منطق الطیر را برداشتم و
امروز دوستی میگفت مدتهاست در وبلاگ از خودت چیزی نمینویسی و همه چیز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و این چیزها. راست میگفت.
مدتی پیش، روی پروژهای کار میکردم که باید مجموعهای شعر، از قصیده گرفته تا غزل را هم آوانگاری میکردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با
دیشب یادداشت خورشید خانم را که دیدم چندان فرصت نکردم این وبلاگ سر تا پا تهدید را بخوانم. وقتی چنین چیزهایی را در کشورمان میبینم،
ظاهراً بعضی جاها در ایران ملکوت (یعنی وبلاگ بنده) را فیلتر کردهاند. کسانی که این وبلاگ را میخوانند (یعنی میتوانند بدون فیلتر شکن بخوانند)، میشود لطفاً
وقتی به آدم شرقی فکر میکنیم، شاید اولین چیزی که به ذهن ما میرسد، آدمی است سنتی، مذهبی، سختگیر و متعصب، شاید هم بیسواد. بر
بعد از اینکه یادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، دیدم بعضاً عدهای در اصالت فیلم شک کردهاند و گفتهاند که زود داوری کردهام و از سر
کنسرت امشب شجریان را باید از دو زاویه روایت کنم. نمیخواهم بیانصافی بورزم و حق تمامِ آن بهرههایی را که از همنشینی با شجریان بردهام
یک سال و اندی از آخرین کنسرت شجریان در لندن میگذرد. امشب شجریان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همایون و گروهی تازه. دیگر علیزاده
وطن مقولهی غریبی است. وقتی از وطن صحبت میکنیم، وقتی از ملیت حرف میزنیم، گوهر حرفِ ما «هویت» است. وطن، ملیت، هویت میسازد. و هویت
«شما همهتان کارمند سیا، مزدور موساد، کارگزار کا گ ب و مأمور اینتلیجنس سرویس هستید. همهتان نوکر آمریکا و انگلیس و اسراییل و شوروی هستید!»
مدتها به این مسأله فکر کردهام که ما، ماهایی که اسلام را رحمانی میبینم و عقلانی، کجا ایستادهایم؟ ماها کجا جدی هستیم؟ ما را چه
الآن تکه فیلمی را دیدیم از صحنهی برخورد (!) برادران پلیس با دختری که به تشخیص آنها بدحجاب بود. دخترک ضجه میکشید که نمیآیم. زنکهای
امروز خبری خواندم که دبیر کل بنیاد جهانی هالوکاست گفته است پدر بزرگ دکتر سروش یهودی بوده است و او به شدت از یهودیت دفاع
این یادداشت ربط مستقیمی به غرب ندارد. اما میتوان از آن به مثابهی شاخصی برای نقب زدن به گذشته استفاده کرد. تاریخ قوم ایران، همان
دیشب بعد از اینکه یادداشت زیر مطلب عبدی کلانتری را در نیلگون خواندم، عمیقاً به فکر فرو رفتم که تا به حال نقطهی مقابل کثرتگرایی
معضلی که امروز گریبانگیر جامعهی ایران شده است (مقصودم معضل فضولی پلیس در روانشناسی است!)، واقعاً امر حیرتآوری است. مدتهاست به این فکر میکنم که
وطن را چه چیزی معنا میکند؟ میخواستم مفصلتر در این یادداشت دربارهاش بنویسم. اما عجالتاً تنها به یک جنبه از آن اشاره میکنم: زبان. یکی
چطور میشود در غرب، شرقی زیست؟ بگذارید اصلاح کنم و دقیقتر مرادم را بگویم: چطور میشود در غرب زندگی کرد بدون اینکه از فرق سر
در اجابت دعوت میرزا مهدی خان سیبستانی، چند یادداشت در وبلاگام خواهم نوشت تا فتح بابی برای خودم هم باشد. یکی دو قرن گذشته برای