۱۲

هرمنوتيک يک نقد گزنده: موردِ دباشی

Print Friendly, PDF & Email
مقاله‌ای که هفته‌ی پيش حميد دباشی در وب‌سایت الجزیره به زبان انگلیسی منتشر کرد، فضایی جنجالی و تب‌آلود میان نويسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی – داخل و خارج کشور – ايجاد کرد که تا امروز هم‌چنان ادامه دارد و نه تنها از اهميت آن يادداشت کاسته نشده است بلکه دامنه‌ی گمانه‌زنی‌ها و رنجش‌ها از آن نوشته چه بسا رو به گسترش بوده است.
دباشی اساساً نویسنده‌ای دشوارنويس است و کمتر نوشته‌ای از او در رسانه‌ها منتشر می‌شود که گزنده و شلاقی نباشد؛ حکايت نوشته‌های آکادميک دباشی، البته، حکايت ديگری است اما نوشته‌های رسانه‌ای او ريشه‌های در تربیت آکادميک او هم دارد. این دشوارنويسی دباشی را من با کتاب معظم او درباره‌ی عین‌القضات همدانی کشف کردم. هر اندازه که دباشی در زبان انگليسی نويسنده‌ای فصیح و توان‌مند است، نشان چندانی از او در زبان فارسی نيست. حوزه‌ی اصلی زبان‌آوری دباشی زبان انگليسی بوده است و میدان نفوذش دست بر قضا بيشتر ميان اعراب و مسلمانان غير ایرانی. چه بسا همین نکته همواره در سوءتفاهم و عدم کوشش برای فهم درست دباشی و سخن‌اش سهیم بوده است. دباشی البته از منظر سياسی مواضعی جنجالی دارد که برای فهم آن‌ها خواننده نيازمند پی‌گيری دقیق آثار اوست.
با این مقدمه، به يادداشت اخير او بر می‌گردم درباره‌ی خطر جدی حمله‌ی نظامی به ايران و نقد بی‌محابا و درشت او از کسانی که زمینه‌ی نظری و عملی را برای حمله به ایران – دانسته يا نادانسته – در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» هموار می‌کنند. يادداشتی که چند روز پيش نوشتم، کوششی بود برای پرداختن به جوانب حقوقی و نظری قصه از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل. بر خلاف ايرانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها، اين ترم حقوقی در میان غربیان و اهل آکادمی به شدت بررسی و حلاجی شده است و بر خلاف ما که با این مشترک لفظی به کرات بازی زبانی می‌کنيم و از ظرافت‌های آن غافل‌ايم، در دانشکده‌های علوم سياسی و میان اهل نظر، اين اصطلاح بسيار محل بررسی و موشکافی عالمانه بوده و هست. نوشته‌ی دباشی بسيار درشت‌تر و عريان‌تر از يادداشت من است. و همين صراحت و بی‌پردگی البته بسياری را رمانده است و گروه ديگری را مستقيماً هدف گرفته است.

 

برای این‌که هم فضای بحث درباره‌ی این مقاله بازتر شود و هم امکان بررسی دقیق‌تر و فارغ از جنجال و هياهوی آن فراهم شود، تصمیم به ترجمه‌ی آن به فارسی گرفتم تا مخاطب‌ فارسی‌زبان بهتر بتواند – بدون واسطه و صافی اظهار نظرهای افراد مختلفی که خوانده يا نخوانده با دواعی و انگيزه‌های مختلف درباره‌ی مقاله سخنی به تصریح يا تلویح گفته‌اند – با اصل متن ارتباط برقرار کند و آب را از سرِ چشمه بنوشد. این ترجمه بار نخست در وب‌سايت جرس منتشر شده است و آن را دوباره در ملکوت بازنشر می‌کنم با اين مقدمه و افزودن لینک‌های داخل متن – که به جز لينک به آثار آکادميک و کتاب‌ها، همگی پيوندهايی است که در اصل نوشته‌ی دباشی موجودند. این لينک‌ها نقشی کلیدی و مهم در فهم متن ایفا می‌کنند، بی‌اعتنايی به هر کدام از آن‌ها و کوشش برای حدس زدن اين‌که اين متن ممکن است مشخصاً چه کسی را هدف قرار داده باشد، چه بسا مايه‌ی گمراهی مخاطب شود. تصریحات متن دباشی يک چیز است و سخنان در لفافه و تلويحی آن چيز دیگر. خلط کردن اين دو، مایه‌ی رهزنی است.
در این روزها، به طور مشخص دو بيانيه در مخالفت با جنگ منتشر شده است.بيانيه‌ی اول، بیانيه‌ای است که خود دباشی هم از امضاء کنندکان آن است. دومين بيانیه روز ۲۲ آبان‌ منتشر شده است با عنوان «بياينه جمعی از فعالان سياسی، مدنی، دانشجويی، دانشگاهی و روزنامه نگاران در مخالفت فعال با جنگ» در وب‌سايت گويا نيوز. (بیانيه‌ی سومی، هم روز ۲۹ آبان در وب‌سایت اخبار روز با عنوان «بیانیه‌ی فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی» منتشر شده است). بیانيه‌ی متفاوت هم البته همhن است که دباشی و گنجی هم از امضاءکنندگان آن هستند و قبل از هر دو بیانیه منتشر شده است (متن کامل در جرس). این دو بيانيه با هم تفاوت مضمونی و ماهوی دارند. یکی از «مخالفت فعال با جنگ» سخن می‌گويد و ديگری نسبت به سوء استفاده از «مقولاتی همچون دخالت بشر دوستانه و حمايت از دموکراسی» هشدار می‌دهد. در مقاله‌ی دباشی به نقد سهيلا وحدتی به بيانيه‌ی دوم تصریح شده است و لینکی به مقاله‌ای که در نقد آن نوشته شده است نیز در متن دباشی آمده است. به یک اعتبار، مقاله‌ی دباشی نقدی گزنده است بر بيانيه‌ی گروهی از چپ‌ها و اشاره‌ای او به چپِ نوپدید این نکته را بيشتر روشن می‌کند. لذا اين تلقی که مقاله‌ی دباشی يک کل واحد يا جمع مشخصی را – مثلاً امضاء کنندگان اين یا آن بيانيه‌ی خاص را – آن هم با يک‌کاسه‌کردن و همه را به یک چوب راندن، تلقی دقیق و درستی نيست.
اما هم‌چنان در نوشته‌ی دباشی نقدی تلویحی نسبت به بيانيه‌ی دوم نيز هست – هر چند دیگر اين نقد گزندگی و عتاب نقد دباشی را نسبت به نقد او به دومی ندارد. اما يک خط مشترک ميان هر دو نقد وجود دارد و آن اين است که دباشی بی‌پروا به اوراق کردن گفتمان «مداخله‌ی بشردوستانه» می‌پردازد و برای این کار هم دست او پر است: اعتنا و اتکای او به بعضی از مقالات و آثار علمی و آکادمیک – که تفاوتی آشکار و معنادار با نوشته‌های ژورناليستی دارند – وزن متفاوتی به نقد دباشی می‌دهد. این‌جا باید توجه داشته باشيم که تشکیک کردن در کارنامه‌ی علمی و آکادمیک دباشی کارِ خامان است. فراموش نکنیم که دباشی در حوزه‌ی تربيت آکادميک‌اش استاد است و درس‌آموخته‌ی استادی سخت‌گير چون فيلیپ ریف. در نتيجه، در نقد دباشی نباید سراغ سخنان مبتذل و هوچی‌گرانه‌ی کسانی رفت که حتی نام دو کتاب علمی دباشی را هم نمی‌دانند اما در مراتب علمی او طعنه می‌زنند: تیغ خويش از خونِ هر تردامنی رنگین مکن / چون تو رستم‌پيشه‌ای آن به که بر رستم زنی!
به اين معنا،‌ نوشته‌ی دباشی فضایی آکنده از تعلیق و ابهام دارد. جاهایی اشاراتی به کسانی هست که ضمیر به سرعت مرجع‌اش را پیدا می‌کند و جاهايی هم افرادی به سرعت ماجرا را به خودشان می‌گيرند گويی آن‌ها هم در این قصه هم‌دست‌اند و متهم. به باور من، اين دقيقاً نقطه‌ی قوت نوشته‌ی دباشی است که اين سد را شکسته است تا جایی که کسانی هم که مروج و مبلغ ايده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» بودند، ديگر حاضر نيستند ابزار پيشبرد گفتمان جنگ شوند و در لفافه‌ی اخلاق و بشردوستی، نظرورزی‌های فلسفی‌شان مَرْکبِ پرندگان شکاری جنگ شود. اين پیامدِ غيرمستقیم نوشته‌ی دباشی را بايد قدر دانست.
همچنين نقد ديگری که به دباشی شده است این است که نوشته‌ی دباشی تند است و درشت و در آن اتهام زدن هست. این‌جا شايد بيش از هر چیز ديگری محل نزاع باشد. خواننده می‌تواند با دباشی موافق يا مخالف باشد اما نبايد از یاد ببرد که اگر دباشی فردی یا گروهی یا نهادی را متهم می‌کند به پی گرفتن سياستی خاص، این اتهام، نه یک‌شبه بر دباشی نازل شده است و نه يک‌سره بی‌پايه و مبناست. حجم قابل‌توجهی از نوشته‌ها، بیانيه‌ها، اهداف منتشر شده و رسمی سازمانی نهادهای سياسی آمریکایی وجود دارد که بی‌هيچ مجامله و تعارفی درست همان چيزهایی را به تصریح بیان می‌کنند که دباشی از آن‌ها سخن می‌گوید و همان‌ها هستند که بن‌مایه‌ی «اتهام وارد کردن»های دباشی‌اند. اگر چنين است، نقدی به دباشی وارد نيست که کسی را متهم می‌کند. نقدی اگر وارد است به ما وارد است که چرا وقتی به سنجش و گريبان گرفتن از نهادهای جنگ‌افروز و مؤسساتی با بيانیه‌های مأموریت رسمی می‌رسیم، ناگهان نقش آن‌ها را فراموش می‌کنيم و ياد ملايمت و مهربانی و بهداشتی و پاکیزه سخن گفتن می‌افتيم. از همین رهگذر است که گویا بعضی به نفی بالمره و مطلق درشتی و عتاب می‌رسند. به باور نگارنده، هر درشتی و عتابی، و هر خشونتی، از آن‌جا که درشتی و عتاب در خود دارد، مستوجب نفی و طرد نيست. آن‌چه مستوجب نفی است، داشتن گفتار دوگانه است. در نوشته‌ی دباشی و در مواضع‌اش هیچ دوگانگی و تناقضی نيست. این مقاله‌ی دباشی، مغز و عصاره‌ی مواضع سياسی او را در خود دارد. اگر اين صراحت و عریانی بیان باعث رنجش است، نص عبارت دباشی این است. لذا آدمی می‌تواند با او موافق یا مخالف باشد، اما برای این مخالفت بيش از هر چيزی نيازمند استدلالی هستیم قوی‌تر و توان‌مندتر نه نسبت اتهام و افترا زدن به دباشی دادن.نکته‌ی آخر اين است که در عنوان نوشته‌ی دباشی داريم «ستون پنجم پسامدرن». اين تعبیر، بهترین بهانه است برای کسانی که می‌خواستند از نوشته‌ی دباشی چنين استنباط کنند که او ملتی را «جاسوس»‌ خطاب کرده است. عده‌ی زیادی در خواندن اين عنوان شتاب به خرج داده‌اند. دباشی در افزودن اضافه‌ی «پسامدرن» به کلمه تعمد داشته است و مضامين ديگر متن در اشاره به استعمار و استقلال و چيزهای ديگری که بعضی از چپ‌های کهن به تحقیر از آن‌ها یاد می‌کنند، ارتباط مضمونی با این اضافه دارد. لذا، مرجع ضمیر سخن دباشی، چیزی مثل «جاسوس» نيست بلکه معنایی ديگر و بزرگ‌تر دارد. جاسوسی کار حقیرانه‌ی می‌تواند باشد اما ستون پنجم پست مدرن بودن، حکایت غريبی است! به هر حال، متن فارسی را می‌خوانيد و شاید با من هم‌دل باشيد و شايد هم نه.

در ادامه، متن ترجمه‌ی دباشی را می‌بینید.پ. ن. ياسر ميردامادی مرا متوجه خطايی در خواندن دو – يا در واقع سه بیانیه کرد – که کوشش کردم خطا را – که هم‌چنان فرعی است بر چیزی که می‌خواستم بگویم – اصلاح کنم. امیدوارم باعث سردرگمی بيشتر نشده باشد.

ستون پنجمِ پسامدرن
ایرانيانی که از حمله‌ی نظامی عليه کشور خودشان حمايت می‌کنند، بی‌شرم و رياکارند
حميد دباشی
نيويورک – گويا اصطلاح «ستون پنجم» در سال ۱۹۳۶ توسط اميلیو مولا ای ويدال (۱۸۸۷-۱۹۳۷)، که ژنرالی ملی‌گرا در جنگ‌های داخلی اسپانيا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) بود،‌ وضع شده است. هنگامی که چهار ستون از لشکريان او به مادريد نزدیک می‌شدند، او گفت که يک «ستون پنجم» در داخل شهر به آن‌ها خواهد پيوست. کتاب «ستون پنجم و چهل و نه داستان اول» (۱۹۳۸) ارنست همينگوی ادای دینی است به ابداع اين اصطلاح.
اين اصطلاح از آن زمان تطور پیدا کرده است و معنای‌ حاميان ستیزه‌جوی دشمنی را یافته است که در حال نزدیک شدن است و آن‌ها، هنگام وارد شدن به مقصدِ هدف، به یاری و همدستی به او می‌پردازند – یا چنان‌که ماده‌ی سوم بخش سه قانون اساسی آمریکا در تعریف «خيانت» آورده است، به آن‌ها «ياری و‌ آسايش» می‌رسانند.
در عصر امپرياليسم جهانی‌شده و اختراع هو‌س‌ناکانه‌ای به نام «مداخله‌ی بشردوستانه»، گويا به مفهوم و معنای تازه‌ای از «ستون پنجم»‌رسيده‌ايم که می‌توان آن را «پسامدرن» ناميد. مسأله‌ای که اين اصطلاح ايجاد می‌کند اين است که مخالفت شرافت‌مندانه با یک رژيم مستبد و ستمگر دقيقاً کجا متوقف می‌شود و همکاری خائنانه با جنگ‌طلبان مهاجم عليه ملتِ خودِ آدمی کجا آغاز می‌شود.
سه حادثه‌ی متوالی و پرغوغا – يعنی حمله‌ی نظامی ناتو به ليبی که منجر به سقوط قذافی شد، جنگ‌طلبی و ستيزه‌جويی تازه‌ی اسراييل در برابر جمهوری اسلامی ایران، و چرخشی که آمريکا و اسراييل به گزارش آژانس بين‌المللی انرژی اتمی درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ايران دادند – کنار هم واقع شده‌اند تا اسباب برآمدن اين وضعيت تازه‌ی «ستون پنجم پسامدرن» شوند که اکنون مدام چشمک می‌زند و دلبری می‌کند تا آمريکا و اسراييل را تحريک و تشویق به حمله به ايران کند.
اين طايفه‌ی نوپديد از ستون پنجمی‌های ايرانی خام‌ترين اشارات‌شان را از دو مصاحبه‌ی پی در پی وزیر خارجه‌ی آمريکا، هيلاری کلينتون، با صدای آمريکا و بی‌بی‌سی فارسی در اکتبر ۲۰۱۱ گرفتند که در آن او گفته بود که آمريکا در صورت درخواست جنبش سبز به ياری آن‌ها می‌شتافت. اين ستون پنجمی‌ها که از مداخله‌ی نظامی ناتو در ليبی دهان‌شان آب افتاده بود، از اين ايده به گرمی استقبال کردند و زود دست به کار پروژه‌ی خود شدند.
بعضی از بی‌شرم‌ترين و رياکارترين افراد اين گروه آشکار از آمريکا خواستند که به ايران حمله شود (يکی از آن‌ها ادعا کرده بود که ترافيک ساليانه و حتی آمار سرطان در ایران از قربانيان جنگی بالقوه کمتر خواهد بود و ديگری از حسابداری خلاقانه در شمارش تعداد اندک قربانيان غیرنظامی در ليبی سخن می‌گويد)، و عده‌ای دیگر هم از زبان اختراعی نيواسپيک اُروِلی آن هم از خام‌دستانه‌ترين نوع‌اش استفاده می‌کنند به این اميد که خيانت‌شان را پنهان کنند. برای آن‌ها که آشکارا مانند وضعيت ليبی عليه سرزمين خودشان خواستار حمله‌ی نظامی شده‌اند (بخوانيد «مداخله‌ی بشردوستانه»)، اميدی نيست. درباره‌ی آن‌ها حرفی برای گفتن ندارم چون تاريخ، خودْ داوری خشن و بی‌رحم است. این گروه دوم – يعنی متکلمان به زبان نيواسپیک ارولی – است که، وقتی از «ستون پنجمی‌های پسامدرن» سخن می‌گويم، مد نظر من هستند.
خلط مفاهيم
اين ستون پنجمی‌های پسامدرن برای اين‌که مأموریت‌شان را به انجام برسانند کاری که انجام می‌داده‌اند، شُل کردن پيچ‌های استوار و محکم بعضی از مفاهيم کليدی بوده است و از اعتبار انداختن و غيرقابل اتکاتر کردن آن‌ها. آن‌ها در ذهن مردمی که هدف‌شان قرار می‌گیرند، از طريق هموار کردن راه برای حمله‌ی نظامی عليه ايران، ايجاد سرآسيمگی و آشفتگی می‌کنند و آن را به مثابه‌ی چيزی خوب و رهايی‌بخش معرفی می‌کنند: نه حمله‌ی نظامی، بلکه «مداخله‌ی بشردوستانه». آن‌ها می‌‌گويند که نخست در ليبی و سپس در سوريه و بعد («شايد، نه من دقیقاً اين را نگفتم و اگر گفتم و شرايط‌اش ايجاب کرد، خوب بله، چرا که نه») ايران. شيوه‌ی بيان‌شان البته پيشا-ارولی است و کاملاً از جنس سخنانی است که لرد پولونيوس خطاب به رينالدو می‌گويد و او را راهنمایی می‌کند که چگونه جاسوسی فرزندن خودش لِرتس را بکند بدون اين‌که کارش جاسوسی به نظر برسد: «اکنون بنگر / طعمه‌ی نادرستی تو این ماهی درستی را می‌گيرد: / و ما هم با حکمت و دست‌اندازی چنین می‌کنیم / با چرخ‌های چاه و عيارهای تعصب و جانب‌داری / از طريق نشانی‌های غلطی که نشانی‌ها را پيدا می‌کنند…»
اگر خامی عبارات‌شان را بر آن‌ها ببخشاييد و سياست و نثر مبتذل‌شان را تحمل کنيد، آن‌چه که می‌گويند و می‌کنند تکرار کابوس ارولی است از سرِ نو: آن‌ها بیانيه‌ای صادر می‌کنند و نام‌اش را «ضد جنگ» می‌نهند، اما در واقع همان بيانيه راه را برای جنگ هموار می‌کند. چنان‌که ارول می‌گوید: «جنگ صلح است، آزادی بردگی، جهالت قدرت» – و مو به مو عين بينش و بصیرت است با روح پيشگويی ارول!
زبان نيواسپیک ارولی چرخش تازه‌ای به واقعيت در نثر و سياست‌شان می‌دهد. در بيانيه‌ای که علیه جنگ صادر کرده‌اند، در واقع دارند می‌گويند که تهدید جنگ جدی نيست و هر گونه هشداری علیه جنگ خيانت نسبت به اصل آزادی‌خواهی در ایران است. و اين کار را با حق به جانبی انجام می‌دهند. چنان که سايم می‌گويد: «اين ويرانی کلمات، چيز زيبايی است».
لفاظی و سخن‌پردازی آن‌ها، گفتار دوگانه‌شان، و معیارهای دوگانه داشتن‌شان، البته از نگاه خوانندگان دقیق و حساسی که مو به مو مواضع‌شان را می‌شکافند و ریاکاری‌شان را افشا می‌کنند، دور نمی‌ماند. آن‌ها همان ورد را تکرار می‌کنند که ايران تهديدی علیه صلح جهانی به شمار می‌آيد، که تنها خط دستگاه تبليغاتی اسراييل است، انگار اسراييل خودش تنها سرچشمه‌ی صلح و آرامش اين جهان است. در عين‌حال، بر طبل جنگ عليه ايران می‌کوبند و باز هم بيانيه‌شان را «ضد جنگ» می‌خوانند. زبان نيواسپکي ارولی ديگر این‌جا صرفاً مستهجن نيست، بلکه پريشان‌دماغی است.
يک مثال کلیدی ماجرا اين است که این ستون‌پنجمی‌های پسامدرن با ايده‌ی امپرياليسم به لاس زدن برخاسته‌اند: اصرار آن‌ها اين است که دیگر هيچ امپرياليسمی وجود ندارد. این «گفتمانی کهنه» است (آن‌ها عاشق کاربرد این اصطلاح «گفتمان» شده‌اند چندان‌که از فرط به کار بردن‌اش، ديگر از آن سوء استفاده می‌کنند و آن را نابه‌جا هم به کار می‌برند). امپرياليسم امری بود متعلق به گذشته و تنها چپ‌گرايان عقب‌مانده هم‌چنان بی‌هيچ فايده و خاصیتی به بازتوليد آن می‌پردازند. در همان حال، بعضی از این ستون‌‌پنجمی‌ها خودشان در روزگار جوانی استالينیست‌هايی ستيزه‌جو بودند.
اما حالا که از تهران به تهرانجلس مهاجرت کرده‌اند، امپرياليسم به چشم‌شان قدیمی می‌آيد و از مد افتاده: ارتش آمريکا در افغانستان، عراق، پاکستان، يمن، ليبی، سومالی و سراسر جهان فقط مشغول گذراندن دوره‌ی مرخصی است. آمريکا حدود ۷۰۰ پايگاه نظامی در سراسر جهان دارد، چنان‌که زنده‌ياد چالمرز جانسون با دقت آن را مستند کرده بود، از جمله ۲۳۴ ميدان گلف دارد که در سراسر جهان پخش است و فقط برای اهداف تفریحی از آن‌ها استفاده می‌شود. خيلی ساده، خروار خروار کتاب و مقاله‌ای که جزييات مشخص خطوط امپرياليسم آمريکا را – اخيراً در سه جلدی «Blowback Trilogy» چالمرز جانسون – ناديده می‌گیرند چون «جهالت قدرت است».
از آن سو نکته‌ی ديگری که پيوندی تنگاتنگ با اين نفی و طرد شتاب‌ناکانه‌ی امپرياليسم به مثابه‌ی يک پديده‌ی جهانی دارد، اين است که اين ستون پنجمی‌های پسامدرن اين را نیز می‌گويند که «حاکميت ملی» و «استقلال» ديگر هيچ معنايی ندارند. آن‌ها می‌گويند بيدار شويد و اين گُل‌های پسامدرنِ جهانی‌شده را ببوييد. کشورهايی مثل ایران (يا عراق، افغانستان، ليبی) ديگر ادعايی بر تماميت ارضی خودشان به مثابه‌ی مکانی برای مقاومت بالقوه در برابر سرمايه‌داری شکارگر ندارند. آن‌ها اصرار دارند که ملی‌گرايی قبيله‌گرايی است و اين قبيله‌گرايی از «غرب» هيولايی ساخته است.
ساکنان مفلوک این کشورها با شورش در برابر مستبدان خانگی (بدون اين‌که خودشان بدانند و فقط با کشف اين پسامدرن‌های تهرانجلسی) هر گونه ادعايی را نسبت به حاکميت بر سرزمين خودشان را هم از دست داده‌اند. آن‌ها در کنار بورگوندی در برابر اين کوردليای‌های ملت‌های بيچاره می‌گويند که «پس ببخشید، شما پدرتان را از دست داده‌ايد و حالا بايد شوهرتان را هم از دست بدهيد». اگر دموکراسی را به آن شکلی که موقوفه‌ی ملی دموکراسی آمريکا (NED) تصويب کرده‌اند، نداشته باشند، هيچ ادعايی نسبت به حاکميت ملی هم نخواهند داشت.
بعضی از «استعمارگری» لولوخورخوره‌ای می‌سازند و اين کلمه‌ای است که اين استادان دانشگاهی ايرانی خارج‌نشين که در خودروهای اس‌-یو-وی‌شان از يک کالج دانشگاه در کاليفرنيا به کالجی دیگر می‌روند، هميشه دوست دارند داخل گیومه به کارش ببرند. پس نه، استعمارگری هم دیگر وجود ندارد. فلسطینی‌ها با مداخله‌ی بشردوستانه‌ی صهيونيست‌ها در اتاق خواب‌شان ذوق می‌کنند. نه آقا، از فانون تا سعيد و اسپيواک، از خوزه مارتی تا و. اي. ب. دوبوآ تا مالکوم اکس، از مهاتما گاندی تا اِمه سزر و لئوپولد سدار سنگور: همه‌ی اين‌ها لولوخورخوره‌هایی بودند که تو دل مردم را خالی می‌کردند. «جهالت قدرت است»؟ نه آقا، جهالت نعمت است.
هيچ استعمار و امپريالیسمی و هيچ حاکميت ملی‌ای وجود ندارد – اين‌ها همه تخيل‌هايی است که «چپی‌های قديمی» جعل کرده‌اند.
هورا برای مداخله‌ی بشردوستانه
اين ستون پنجمی‌های پسامدرن برای این‌که تاجی از اين جواهرات کمیاب بسازند، ايده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» را ارج می‌نهند. نه، آن‌ها اصرار دارند که اين حمله‌ی نظامی نيست و امپرياليسم هم نيست. اين «مداخله‌ی بشردوستانه» است – همان‌طور که آمریکا و ناتو می‌گويند، که این آدم‌های خوب خط مشی‌شان را از آن می‌گيرند. ارتباط ميان دانش و قدرت هیچ وقت اين‌قدر به ضرب اسلحه نبوده است.
نه این‌که اين جماعت اصلاً اهميت بدهند به اين‌که جز بيانيه‌های خودشان هم چيز دیگری بخوانند – اما در عین حال: در کتاب «خواندن مداخله‌ی بشردوستانه: حقوق بشر و استفاده از زور در قانون بین‌المللی» (۲۰۰۷)، اَن اُرفورد به دهه‌ی ۱۹۹۰ باز می‌گردد که تقریباً دو دهه قبل از خیزش‌های ليبی است و «مداخله‌ی بشردوستانه» برای اولین بار به مثابه‌ی حرکتی ورای امپرياليسم و حاکميت ملی مطرح شد. اَن اُرفورد با تفصیلی شيوا نشان می‌دهد که اين «مداخله‌ی بشردوستانه» در واقع چگونه خدعه‌ای و پوششی برای يک طرح امپرياليستی بسيار کهنه در کسوتی تازه بود. اُرفورد با به کار بستن نظريه‌های فمينيستی، پسااستعماری، حقوقی و تحليل روانی، تصور کاذب «مداخله‌ی بشردوستانه» را بر مبنای حقوقی و سياسی زیر سؤال برد.
محمود ممدانی هم در «منجيان و بازماندگان: دارفور، سياست و جنگ علیه ترور» (۲۰۰۹) بحران دارفور را به بستر تاريخ سودان بازگردانيد که تنش و درگيری در واقع به صورت جنگی داخلی (۱۹۸۷-۱۹۸۹) ميان قبایل صحرانشين و روستايي آغاز شد و جرقه‌اش را خشکسالی شديدی زد که به گسترش صحرای خشک منطقه انجاميد. ممدانی این درگیری را به جايی بر می‌گرداند که مقامات استعماری بريتانيایی دارفور را به طور مصنوعی قبيله‌ای کردند و جمعيت‌اش را به قبايل «بومی» و «مهاجر» تقسيم کردند – که بسيار شبيه الگويی است که نیکولاس دِرْکْسْ در «کاست‌های ذهنی»‌اش نشان می‌دهد که بريتانيايی‌ها نظام کاستی را در راستای منافع استعماری خودشان از نو آفريدند.
مداخله‌ی احزاب مخالف سودانی سلسله‌جنبان دو جنبش شورشی شد که منجر به قيام و ضد-قيامی بی‌رحمانه شد. جنگ سرد باعث وخيم‌تر شدن جنگ داخلی در کشور همسايه‌شان، چاد، شد و باعث رويارويی ميان قذافی و اتحاد شوروری از يک سو و دولت ريگان در کنار فرانسه و اسراييل از سوی ديگر شد که وارد دارفور شدند و با خشونت بسيار باعث وخيم‌تر شدن درگیری شدند.
ممدانی نشان می‌دهد که تا سال ۲۰۰۳، نيروهای ملی، منطقه‌ای و جهانی در اين جنگ درگیر بودند از جمله آمريکا و اروپا که اکنون درگيری را به عنوان بخشی از «جنگ عليه ترور»‌می‌دید و خواستار حمله‌ی نظامی در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» بود. همه‌ی اين واقعيت‌های تاریخی داخل ميدان جنگ يکسره تحت عنوان فوريت پرهياهوی «مداخله‌ی بشردوستانه» تطهير شدند. فيلم «سگ را تکان بده» (Wag the dog) استنلی ماتسس/داستين هافمن (۱۹۹۷) اين سناريو را بهتر از اين نمی‌توانست با اين همه ولخرجی توليد کند.
حتی اوباما وقتی که به دفاع از حمله‌ی نظامی عليه ليبی بر می‌خاست، وقتی که بحرين و يمن (به عنوان نمونه‌هايی درخشان) با صدای بلند خواستار مقايسه می‌شدند، متوجه رياکاری مندرج در قلب اين عمليات بود. آقای اوباما می‌خواست اين گيلاس چيدن را بر حسب تلاقی «ارزش‌ها»ی آمريکايی با «منافع» آمريکايی توضيح دهد. اما اين «مداخله‌جویانی بشردوستانه»‌ی ايرانی از رييس جمهور آمریکا هم کُندذهن‌ترند که هيچ تعارض و تناقض درونی در رياکاری‌شان نمی‌بينند.
اگر اين روزها سوار اتوبوس‌های نیويورک شويد، شايد از پنجره‌ی اتوبوس‌تان متوجه شويد که اخيراً روی تاکسی‌های نیويورک تبليغ‌هايی ديده می‌شود که می‌گويد «عروسک‌های نيويورکی» در «کلوب‌های مردان» موجودند. چیزی در فضا می‌چرخد: چرا وقتی می‌شود فاحشه‌خانه‌ها را «کلوب مردان» بنامند، آن‌ها را روسپی‌خانه صدا بزنند؟ روسپی‌خانه و امپرياليسم در واقع «گفتمان‌ها»یی بسیار قديمی و مبتذل هستند – «کلوب مردان» و «مداخله‌ی بشردوستانه» بسيار ملايم‌تر و مهربانانه‌تر از نيواسپيک‌ها هستند.
از ايران تا جمهوری اسلامی
يکی ديگر از ترفندهای ستون پنجمی‌ها اين است که مخالفان‌شان را با زدن انگ عامل جمهوری اسلامی بودن به آن‌ها خاموش کنند – که شايد فکر کنيد ترفند چندان خلاقانه‌ای نيست، اما با اين وجود گويا در حلقه‌ی پر ازدحام جامعه‌های تبعيدی سخت مؤثر می‌افتد. اگر جسارت کنيد و لب تر کرده و چيزی عليه بيهودگی‌ها و ترهاتی که می‌بافند بگوييد، ناگزير بايد عامل جمهوری اسلامی باشيد.
این‌که کسانی که به ترهات آن‌ها اعتراض می‌کنند به دفعات در زندان و سياهچال‌های جمهوری اسلامی افتاده‌اند، و تا آستانه‌ی مرگ رفته‌اند و از دل اعتصاب غذای‌شان به زندگی برگشته‌اند، عليه خامنه‌ای و جمهوری اسلامی در زندان اوین مطلب نوشته‌اند و اين‌که مردمانی در ميان مخالفان این جنگ‌طلبی‌ها هستند که به دشواری از جوخه‌های اعدام جمهوری اسلامی جان به در برده‌اند و کسانی که والدين‌شان به دست عاملان جمهوری اسلامی قصابی شده‌اند با آن‌ها مخالف‌اند، هيچ تفاوتی در وضع اين راکبانِ جسوری که در ميدان دوپونت و بزرگراه‌های لس آنجلس می‌تازند، ايجاد نمی‌کند.
اکبر گنجی اخيراً در مصاحبه‌ای گفته است: «بعضی از اين افراد حتی در عمرشان يک سيلی هم نخورده‌اند». اکبر گنجی شايد برجسته‌ترين فعلل خقوق بشری باشد که مخالف جنگ عليه ایران است. هم‌او می‌گويد که: «و درست همين آدم‌ها به کسی مثل من می‌گويند عامل جمهوری اسلامی».
اکبر گنجی بعد از شيفتگی دوران جوانی‌اش به انقلابيون مسلمان در اواخر دهه‌ی ۷۰ میلادی، تبديل به روزنامه‌نگاری شجاع و محقق و فعالی حقوق بشری در ميان نسل خود شد که فجايع جنايت‌آميز جمهوری اسلامی را افشا کرد و به خاطر آن دو بار به مدت شش سال به محبس حکومت دينی افتاد و بعد از اعتصاب غذايی طولانی تا آستانه‌ی مرگ رفت که خودش و خانواده‌اش هنوز هزينه‌ی گزاف آن را دارند می‌پردازند.
هر آن‌چه که اين مدافعان جنگ (ببخشيد – مدافعان «مداخله‌ی بشردوستانه») در مشروعیت نمادين‌شان کم داشتند، وال استريت ژورنال با خرسندی برای‌شان به سرعت توليد کرد و صداهای مخالف در داخل ايران را با انگشت نشان‌شان داد – و این ترفند چندان هم مؤثر واقع نشد چون اکبر گنجی سطر به سطر مواضع خاص صداهای مخالف داخل ايران (که بعضی‌شان هم‌اکنون محبوس زندان بدنام اوین‌اند) برای‌شان گوشزد کرد که مخالف مداخله‌ی نظامی‌اند. حتی قبل از اکبر گنجی، رييس جمهور سابق ايران، محمد خاتمی هم به طور مشخص گفته بود که اگر حمله‌ای نظامی رخ بدهد، اصلاح‌طلبان و غير اصلاح‌طلبان در برابر هر صدمه‌ای که به ایران بخورد متحد خواهند شد – و اين نکته‌ای است که حتی هاآرتص پيش روی خوانندگان اسرايیلی‌اش نهاده بود ولی همين نکته از چشم جنگ‌طلبان دور مانده بود.
تفاوتی شگرف و انکارناپذیر ميان مخالف بودن با فجايع جنايت‌آمیز جمهوری اسلامی و ستون پنجم توطئه‌ی آمريکا/اسرايیل علیه ایران شدن وجود دارد. ستون پنجمی‌های پسامدرن اين دو را با هم خلط کرده‌اند و از منزلت و شرافت يکی به خیانت‌ ديگری فرو غلتيده‌اند.
سرکوب‌های گسترده‌ی مخالفان، سلطانيسمی تهاجمی و بسياری دلايل ديگر نشان می‌دهند که این رژيم کريه به سوی زباله‌دان تاريخ می‌رود. و در عین حال، با نخستين بمبی که در ايران فرود بيايد، تمام این ملت زير آن بمب‌ها متحد خواهند شد، دقیقاً در همان اوقاتی که اين ستون پنجمی‌های پسامدرن واشينگتنی و لس آنجلسی سوار اس‌-یو‌-وی‌های‌شان می‌شوند و به نزدیک‌ترين بزرگراه‌ها در جست‌وجوی پناهگاهی می‌گریزند. چه کسی الآن کنعان مکیه، احمد چلبی و فؤاد عجمی را به خاطر دارد؟ نام‌های نانجیبِ آن‌ها که تحریک‌گر خشونت علیه عراق بود، اکنون پيداست و به حق روشن است که چرا از ياد رفته‌اند.
شايد پرتوان‌ترین پاسخ به این «مداخله‌‌جويان بشردوستانه» از یکی از چهره‌های شجاع مخالف به نام عابد توانچه صادر شده است که ديری نشده است که از زندان‌های جمهوری اسلامی بیرون آمده است. او در مصاحبه‌ای در شهر اراک ايران، بعد از اين‌که خوانده بود که جنگ‌طلبان ايرانی مستقر در واشينگتن از حوادث ليبی به ذوق آمده‌اند، نوشت که:
«من می خواهم زندگی کنم و اگر هم قرار باشد برای چیزی بمیرم، هوشمندانه و از روی اراده ی مختار برای آرمانهایم بمیرم و تاکید می کنم که فقط برای جان خودم تعیین تکلیف می کنم نه برای مرگ ۲۵ نفر به ازای هر ۱۰۰۰ نفر ایرانی [تخمينی از اين‌که در صورت وقوع حمله‌ی نظامی چند نفر کشته خواهند شد]. من می خواهم بدانم برای چه و برای که می میرم. نه آمریکا، نه ناتو، نه هر ائتلافی دیگری با هر تعداد پرچم و با مجوز هیچ نهادی، حق اعمال زورکی «دخالت بشر دوستانه» به من به عنوان یک ایرانی ساکن ایران را ندارد. بمب ها را می خواهد لیزر هدایت کند می خواهد خود خدا هدایت کند، من ریسک ۲۵ در هزار را برای مردن قبول نمی کنم و شماهم [خطاب به مداخله‌جويانی ستيزه‌جوی نظامی که از موقوفه‌ی ملی دموکراسی سخن می‌گويند] شما هم لطفا تا وقتی که ریسک مردنتان در حمله ی نظامی آمریکابه ایران _ به دلیل اینکه در واشنگتن هستید و از هر طرف با ایران یک اقیانوس و یکی-دو تا قاره فاصله دارید _ دقیقا برابر صفر است راجع به مرگ بنده و امثال بنده که ساکن ایران هستیم  اظهار نظر نفرمائید و هیزم زیر آتش «حمله ی خارجی» نریزید.»
پوست انداختن
سر برآوردن ستون پنجمی‌های پسامدرن در واقع تحول مثبتی برای آينده‌ی دموکراسی در ايران است – چون در واقع همه‌ی توهمات يکپارچگی دروغين ميان معترضان در داخل و خارج ایران رنگ می‌بازد و شکاف‌های روشن‌تری پديدار می‌شوند. چهره‌های برجسته‌ای که نام‌شان با مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور دور، مؤسسه‌ی بوش، و موقوفه‌ی ملی دموکراسی، گره خورده است اکنون پرچم‌داران ائتلافی استوار با نيروهای صهيونيست-نئوکان داخل ايالات متحده هستند حتی تا مرز تحریک آن‌ها به حمله به ايران می‌روند تا ايران را برای‌شان آزاد کنند.
ما بنيادی مستحکم داریم (جسارت اين رؤيا را دارم) برای پديد آمدن يک چپ جديد از خاکسترهای جنبش اصلاحی دهه‌ی ۱۹۹۰، که بعضی نيروهای پيشرو از دل آن رسته‌اند. بقیه‌ی آن‌ها یا به عرفان‌شان برگشته‌اند يا به ستون پنجمی‌ها پيوسته‌اند يا همه‌ی اعتراض‌های‌شان را وانهاده‌اند و به صف چپِ نوپديد پيوسته‌اند. این شکاف‌ها صداهای معترض را ضعیف نخواهد کرد. اين رخداد در واقع باعث تقويت آينده‌ی دموکراتيک جمهوری‌ای خواهد شد که خواهی-نخواهی جانشين اين حاکميت دينی متجاوز خواهد شد.
فرهنگ سياسی ايران در حال پوست انداختن است.
تنها توصيه‌ی من به اعضای فعال بريگاد ستون پنجم اين است که نگاهی به سرنوشت کنعان مکیه (مشهور به سمیر الخليل) بيندازند که به همان اندازه، اگر نگويیم بيشتر، اصرار به تشویق آمریکا به حمله به عراق برای آزادسازی آن کشور داشت. پنج سال بعد، در سال ۲۰۰۷، وطن او ویرانه بود و صدها هزار نفر از هم‌وطنان عراقی‌اش نابود شده بودند، کنعان مکیه در رنج و تعب بود و هنگامی که نيویورک تايمز از او خواست درباره‌ی نقش‌اش در حمله‌ی به عراق به رهبری آمريکا سخن بگويد، از اشتباهات هول‌ناک خود سخن گفت: تايمز گزارش می‌کند که: «مکیه، در روزهای پيش از جنگ عراق، بيش از هر چهره‌ی ديگری از حمله دفاع کرد چون این کارِ درستی بود – که رژيمی اهريمنی را نابود کنند و ملتی را از کابوس وحشت و رنج برهانند.»
حتی در همان سال ۲۰۰۷، وقتی که مقياس عظيم کشتار و خون‌ریزی‌های عراق هنوز آشکار نشده بود، نيويورک تايمز نتيجه گرفته بود که: «البته، حالا اين رؤیاها به باد رفته‌اند، و بر روی موجی از خون نابود شده‌اند. مصيبت عراق تصور تغيیری دموکراتيک در خاورميانه را از بنياد تضعیف کرده است. اين ماجرا، اين تصور را که قدرت نظامی آمريکا می‌تواند به اهداف و مقاصدی بشردوستانه برسد، به کلی مخدوش کرده است. و باعث شده است که مکيه و کسان ديگری چون او که توجيه‌گر حمله بودند خيره‌سر و ساده‌لوح به نظر برسند.» البته عده‌ای ديگر ممکن است اوصافی دقيق‌تر از «خیره‌سر و ساده‌لوح» را به کار ببرند. برای نسخه‌ی ايرانی کنعان مکيه، من سخاوت‌مندانه، در حال حاضر، عنوان «ستون پنجمی‌های پسامدرن» را به کار برده‌ام.
بدرود
با تمام اين اوصاف، منصفانه و دقیق نيست که همه‌ی کسانی را که پای «مداخله‌ی بشردوستانه»‌ را امضاء می‌کنند، جنگ‌طلبانی سنگ‌دل بناميم که هيچ دل‌شان برای وطن‌شان نمی‌تپد. بيش از سه دهه ارعاب و حکومت دينی جنايت‌آميز بدون کمترين شرافت انسانی باعث شده است که بسياری از ايرانی‌ها به راه‌هايی از سر استيصال بيندیشند. هزاران ايرانی سنگ‌دلانه در سياه‌چال‌های جمهوری اسلامی به قتل رسيده‌اند، صدها هزار نفر در جنگی طولانی و بی‌ثمر از ميان رفته‌اند، ميلیون‌ها نفر ناگزير به ترک وطن‌شان و به جان خریدن ذلت تبعيد شده‌اند و کل يک ملت به استخفاف تسليم در برابر استبدادی خبیث، پوسيده و فروتر از شأن انسانی کشانده شده است.
دو سال پيش،‌ توده‌های عظيمی از ايرانيان به خيابان‌ها ريختند تا آزادی‌های مدنی‌شان را مطالبه کنند – و با روگردانی خبيثانه و وقيحانه‌ای از شرافت انسانی مواجه شدند. ميليون‌ها ایرانی در سراسر جهان، که به هويت خويش مفتخر هستند، می‌خواهند به وطن‌شان برگردند و در کنار خانواده‌های‌شان در ایران باشند و آينده‌ای بهتر را برای فرزندان‌شان بسازند – ولی طاعونی به نام «جمهوری اسلامی» مثل بختکی بر سر اين ملت سايه انداخته است.
اما دقیقاً به همین دليل است که شتابيدن به سوی گزينه‌ای نظامی – تحت عنوان «مداخله‌ی بشردوستانه»، که ایرانيان در تبعيد مطلقاً‌ هيچ کنترلی روی آن ندارند، پاسخ مسأله نيست چون، از هر جهتی که تصور کنيد، پيامدهايی مصيبت‌بار دارد. ليبی ليبی است و ايران، ایران – اين دو کشور تا امروز برای آزادی‌شان کوشش کرده‌اند و خواهند کرد آن هم بر مبناهایی که هم میان هر دو مشترک است و هم برآمده از تاريخ‌های متفاوت خودشان است. هیچ کشوری الگويی برای کشوری ديگر نيست.
اما اگر جنگ پاسخ اين مسأله نيست، پس چه راهی باید جست؟
پاسخ در جعبه‌ی چوبین عطاری نیست. پاسخ در روحیه‌ی نوپديد آزادی‌خواهی نهفته است که اکنون از يک کرانه‌ی جهان به کرانه‌ی ديگر رسیده است و دیر يا زود باز هم به ایران باز خواهد گشت.
در قيام‌های اجتماعی و انقلابی، کنش‌گران تجمل و تنعم انتخاب الگو را ندارند تا مثلاً الگوی لیبی را در برابر الگوی تونس اختيار کنند. منطق جنبش‌های اجتماعی در متن ريشه‌های تاريخی آن‌ها تنيده شده است. یک نفر کارمند موقوفه‌ی ملی دموکراسی يا مؤسسه‌ی واشنگتن یا موسسه‌ی بوش يا استادی گمنام در کالجی در کاليفرنيا در مقام و موقعیتی نیست که آن الگوی خيزش دموکراتيک را از آن سوی کره‌ی زمین برای آن‌ها انتخاب و اختیار کند. حتی افرادی که بيشترین قرابت را با خیزش‌های اجتماعی دارند و رنج زندان‌های جمهوری اسلامی را کشيده‌اند – و حتی کروبی و موسوی که رأی میليون‌ها ايرانی به نام‌شان ثبت شده است – نمی‌توانند تصمیم بگيرند و تعيين کنند که خيزش دموکراتيک ایران به چه جهتی بايد برود.
آن خيزش دموکراتیک – آن خيزش ریشه‌دار، واقعی، پايدار و مصمم به پیروزی – راه خودش را خواهد يافت. وظيفه‌ی ما تحمیل روش به آن نيست، بلکه کشف و برانگيختن منطق درونی آن است. شرمندگی (و در واقع شرمساری) هميشگی با کسانی خواهد ماند که به این منطق گوش نمی‌دهند و آن را نمی‌آموزند و می‌خواهند تمايلات و مطلوبات خودشان را، هر اندازه که شريف يا خيانت‌آمیز باشند، به آن‌ها تحمیل کنند.
نه جمهوری اسلامی و نه هيچ دولت استبدادی – يا حتی دموکراتيک – ديگری حق توليد سلاح‌های کشتار جمعی را ندارد که به خاطرشان دنیای شکننده‌ی ما در ترس و لرز به سر می‌برد. اما ترکيب و صحنه‌آرايی فعلی قدرت منطقه‌ای و جهانی از هيچ اتوریته‌ی اخلاقی‌ای برخوردار نيست که به جمهوری اسلامی بگوید سلاح هسته‌ای نسازد. جمهوری اسلامی نهايتاً به نحوی به توانايی هسته‌ای تسلیحاتی خواهد رسيد – و دولت پادگانی و آپارتاید اسرايیلی که خودش روی صدها بمب هسته‌ای نشسته و حتی از امضای معاهده‌ی عدم تکثير سلاح‌های هسته‌ای هم امتناع می‌کند، هيچ کاری برای جلوگيری از آن نمی‌تواند بکند. هر کاری که اسرايیل و متحدان آمريکايی و اروپایی‌اش بکنند، در واقع باعث سرعت بخشيدن به اين امر محتوم خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی را به حال خود رها کنند، به این توانايی نزديک‌تر خواهد شد. اگر به آن حمله کنند – و نشانه‌هایی هست که در نبرد فيزيکی و سايبری این اتفاق هم‌اکنون آغاز شده است – ايران اين پروژه را بيشتر پيش خواهد برد.
اين پارادوکس تنها زمانی حل خواهد شد که رياکاری عظیم اسراييل و آمريکا که انگشت اتهام را به سوی جمهوری اسلامی به خاطر برنامه‌ی هسته‌ای‌اش می‌گيرند، حل شود. جمهوری اسلامی و دولت يهودی اکنون درست مانند دو گاوچران اوباش به هم زُل زده‌اند – و سرنوشت يکی بسته به سرنوشت ديگری است. وزير دفاع اسراييل، ايهود باراک، اسراييلی را تصور می‌کند که «ويلایی در جنگل» باشد (مضامين نژادپرستانه‌ی تشبیه محبوب او ديوانه‌کننده است). اما از منظر بوميانِ آن «جنگل»، هم دولت يهودی و هم جمهوری اسلامی دو پادگانی به نظر می‌رسند که محکوم به منحل و مضمحل کردن يکديگرند – برای هميشه و به سود ايرانی‌ها و اسراييلی‌ها، فلسطينی‌ها و عرب‌ها، مسلمان‌ها و کل بشريت.
چه اين پارادکس حل شود و چه نشود، نه دولت یهودی، نه جمهوری اسلامی و نه در واقع امپراتوری مسيحی‌ای که بر هر دوی آن‌ها نظارت دارد، نخواهد توانست از نيروی تاريخ که در راه آن‌هاست جان به در ببرد. ممکن است اسم اين را انتفاضه در فلسطين بگذاريم، انقلاب خیمه‌ای در اسراييل، جنبش سبز در ايران، بهار عرب در جهان عرب، اينديگنادوها در اروپا، يا اشغال وال استريت در آمريکا و سراسر جهان، اما همه‌ی پارادکس‌ها و رياکاری‌ها دير يا زود در برابر اين نيرو فرو خواهند پاشيد.
زيست‌بوم طبیعی مردم عادی که در برابر همه‌ی انواع بی‌عدالتی و استبداد قيام می‌کنند، موضعی اخلاقی است نه نظامی. کسانی که جنگ را با ارایه‌ی توجيه سياسی برای آن تشویق می‌کنند، این موضع اخلاقی را از بن ترک گفته‌اند. آن‌ها به ياری و کمک اعمال خشونت‌آميز رفته‌اند که آماج اين اعمال زندگی توده‌های ميلیونی بی‌گناهان و انسان‌های بی‌دفاعی است که آن‌ها خود هيچ کنترلی بر آن ندارند و در برابرش هيچ حفاظی ندارند – و در عین حال، همین افراد بايد ورای اين اعمال، جهانی بهتر و عادلانه‌تر را تصور کرده و به آن برسند.
  1. بامداد says:

    با سلام و درود
    با تشکر از زحمتی که کشیده اید.
    می خواستم از شما کسب اجازه کنم و ترجمه تان از نوشته آقای دباشی را در بامدادی عینا منتشر کنم.
    صرف نظر از علاقه شخصی ام که آن را در آرشیو بامدادی داشته باشم امیدوارم این کار باعث شود چند نفر بیشتر آن را بخوانند.
    ——————————
    بله حتماً. مقاله عمومی است. من فقط ترجمه‌اش را انجام داد. مقاله هم برای نشر عمومی نوشته شده. ترجمه‌ی من هم همین کار را می‌کند. با ذکر مأخذ و نام مترجم، حتماً‌ اين کار را بکنید.
    د. م.

  2. مصطفی says:

    این که مردم رنج دیده در نهایت بی عرضه گی دست به دامن عامل خارجی بشن که همیشه نسبت به اون توهم هم دارند شاید کمی قابل درک باشه و دل خوشی روشن فکر ها این باشه تا ما سعی به تغییر تفکر مردمی باشیم که کمتر مطالع داشتند اما این که فردی مطالعه داشته باشد و بخواهد تاریخ تلخی دوباره تکرار شود…
    واقعا متاسفم

  3. با سلام
    ممکن است روشنفکران نتوانند مانع حمله نیروهای خارجی در شرایطی مانند ایران و عراق بشوند ولی روشنفکران ( شبه روشنفکران ) می توانند مجوز تبلیغاتی برای حمله را به کشورها بدهند. به همین دلیل دباشی بدون رودروایسی ره روشن شدن مواضع جریانات روشنفکری کمک می کند. نکته ای که قابل توجه است این است که برخی از افراد و جریاناتی که در داخل کشور مشروعیت داشته و از حمایت مردم ناراضی هم برخودار بوده اند متاسفانه در مهاجرت و تبعید، به دلیل مشکلات راه و یا ضدیت های صرف ، به دامن خارجی ها می غلطند . جاده صاف کن دخالت خارجی ها می شوند . افرادی مانند علی افشاری و جریاناتی مانند مجاهدین خلق که قبل از عزیمت به عراق ، ار مشروعیت بالایی در ایران برخورداربودند و اپوزیسیون رژیم محسوب می شدند .
    روزنامه نگار تورنتو

  4. naeim says:

    خیلی خوب بود ولی من یک تعریف از حکومتها بعداز سال ۱۲۶۰
    ه ق دارم .حکومتها پس از فروپاشی تمام امپراتوریها .در سه قالب ظاهر میشوند ۱ ..حکومت پانسمانی ۲ حکومت تعدیلی ۳ .حکومت سرطانی …هر کدام از اینها خدماتی به جامعه خودشان میکنند .رویه برخورد با هر کدام از این بیماری ها متفاوت است .حالا شما دکتر ما باشید!چه داروئی را تجویز میکنید با سرطان آرامبخش سازگار نیست .

  5. سیامک says:

    به شما و آقای دهباشی می گویم که فکر نان باشید که خربزه آب است! شما از میزان رنجی که مردم کوچه و بازار می برند بی خبرید!بازخوانی حوادث جنگ جهانی اول و دوم نمایی عمومی از حوادث اکنون را می دهد. وظیفه روشنفکر ارزیابی صحیح حوادث و تلاش برای بازکردن گره های کوری است که بیخردان بر آن زده اند. سیاست خارجی ما همانند کشتی غول پیکری است که در مسیر برخورد با دیگر کشتی هاست. ممکن است بتوانیم سرعت این برخورد را موقتا کم کنیم, ولی تا سکان چرخانده نشود برخورد اجتناب ناپذیر است. در جنگ اول و دوم جهانی نیز خیلی از کشور ها حتی آلمان نازی مایل به شروع جنگ نبودند ولی فشار های غیر قابل اجتناب (بخوانید اینرسی کشتی ها!) آنها را به جنگ کشاند..نه خود کنند نه به کس دهند – بگندد و به سگ دهند! نه خودشان عرضه کاری دارند و نه می گذارند دیگران کارشان را بکنند. اینبار باسم وطن پرستی می خواهند جمهوری اسلامی را نجات دهند
    درسال پیش و در دوران تظاهرات اعتراضی در کامنتی برای دوستی که از احتمال بروز خشونت توسط حکومت بر علیه تظاهر کنندگان نگران بود نوشتم::” دوست عزیزم.این را نوشتم تا ترس مردم بریزد! و نیز به مرگ بگیریم تا به تب راضی شویم و تصور نکنیم که حالا با دو تا کشته در روز ۲۵ بهمن خیلی خین و خین ریزی کردیم! و اگر یکروز حکومت ۱۰ نفر را کشت مردم فوری مردم بترسند و بخاطر پرهیز از خشونت تسلیم شوند!(از مردم لیبی یاد بگیریم) شما متوجه باش که ما با مشتی دیوانه طرف هستیم! برخی آنها حتی از قذافی هم دیوانه تر هستند! چون قذافی هر چه هست ادعای نیابت امام زمانی و پیامبری ندارد. از طرف دیگر این امری مسلم است که در صورت سرکوب مردم ایران خطر حمله به ایران صد در صد است و در اینصورت دامنه کشتاری که من و شما از آن وحشت داریم صد ها برابر بیشتر از چیزی است که فکر می کنیم. لازم به یاد آوری نیست که در جریان حمله به عراق فقط ۵۰۰ هزار کودک عراقی جان خود را از دست دادند. حال اگر قرار باشد بین یک سقوط خونین حکومت و خطر جنگ یکی را انتخاب کند کدام راه بصرفه خواهد بود” و ترسم از همین روز بود! ملتی که بی تفاوتی پیشه سازد و هر کسی با بهانه ای مثل بما چه؟ ما ترک هستیم و این دعوای فارس هاست! می زنند می کشن!شهرستان ما کوچیکه!بابا ول کن سیاستو! سیاست پدر و مادر نداره! از حضور در صحنه اجتماعی سرباز زند, بعدا باید بهایی ۱۰۰۰ برابر پردازد! ما خامنه ای را ادب نکردیم و حالا گردش روزگار باید او را ادب کند! حالا باید جامعه جهانی با بمب و موشک او را ادب کند!(هر که را ام و اب ادب نکندی – گردش روزگار او را ادب کندی). وقتی ما مانند مردم عراق مثل موشی هراسان در زیر بمباران اینور و آنوربدویم آنگاه عقل ما سر جایش خواهد آمد و حساب کار دستمان خواهد رسید که نه بابا “باتون خوردن در تظاهرات” , از بمباران و مو شک های کروز و کشته شدن و معلول شدن و خیلی بهتر بود! بعد از این اگه تظاهراتی شد مطمئنا همه با “کله” خواهند دوید! حاضر نبودیم یک هفته اعتصاب کنیم حالا با نابودی کارخانه ها قطع برق و آب گاز و تلفن و بنزین و….باید بیکاری های چند ساله را تحمل کنیم! بعد از این اگر دعوت به اعتصاب شد, با جان و دل در آن شرکت خواهیم کرد! وقتی شهرستان ها هم طعم تلخ جنگ را شنیدند, آنگاه یادمان خواهد بود که ایران فقط تهران نیست و شهرستانی ها هم باید در جنبش اعتراضی شرکت کنند! ما مانند بیماری بودیم که از ترس نیش سوزن ,آمپول خود را به موقع نزد و حالا باید بهای عفونت خود را باید با قطع دست و پا بدهد! ما فراموش کردیم که بهایی که مردم ایران خرده خرده می پردازند از یک جنگ تمام عیار بیشتر خواهد بود. یاد خواهیم گرفت دنیا جایی برای بی تفاوتی نیست! شما به سیاست کار ندارید ولی سیاست به شما کار خواهد داشت! و خواهید دانست که آن همه سینه دردیدن ها برای اصلاحات, برای پرهیز از چنین روز شومی بود.( سرچشمه شاید گرفتن به بیل – چو پر شد نشاید گذشتن به پیل!) و حالا کاری از دست ما بر نمی آید! تاریخ بی رحمانه تصمیم خود را گرفته است و خشک و تر را با هم خواهد سوزاند.پس نوش باد!تاریخ جایی برای بی تفاوتی نیست!
    یاد حرف امیر کبیر در سریال او می افتم که در لحظه بریدن رگ هایش در حمام فین کاشان گفت:
    اگر چه سخت است مرگ ولی شوق رفتن از میان شما آن را آسان می کند!
    بسیاری از مردم نیز می گویند: اگرچه سخت است جنگ! ولی شوق رفتن این دارو دسته آن را آسان می کند.
    اینبار نوبت وطن است تا خامنه ای پشت آن پناه بگیرد! اول اسلام را سپر بلای خود کردند و بعد از داغان کردن آن حالا نوبت وطن است تا آن را دستمایه حکومت ننگین خود سازند. اینجا یک مغلطه تاریخی دارد اتفاق می افتد. حمله به جمهوری اسلامی , حمله به ایران قلمداد می شود!صبر قدرت های جهانی هم حدی دارد و شاید مردم دیگر کشور ها باندازه مردم محنت کشیده ما “صبور و پذیرای ظلم ” نباشند! از طرف دیگر اینترنت نشینان ایران منعکس کننده آرای واقعی مردم ایران نیستند تنها منعکس کننده بخشی از آن هستند.می گویند در جهنم مارهایی هست که مردم پناه می برند به اژدها! دیدگاه عوام جامعه ایرانی متمایل به دخالت قدرت های خارجی است. که در اینصورت بازی به شکلی که ۱۲۰ روشنفکر ملی مذهبی تصور خواهند کرد پیش نخواهد رفت. عده ای می گویند ملی مذهبی ها یک بار اشتباه کردند و نتیجه آن جمهوری اسلامی شد و حالا می خواهند اشتباه دوم را بکنند و به اسم “وطن پرستی” آن را نجات دهند! می توان تصور کرد که حمله به ایران چیزی شبیه حمله به افغانستان خواهد بود. زیر ضرب قرار گرفتن بازو های اقتدار حکومت مجالی برای رها شدن خشم توده عاصی کوچه و خیابان و متعاقب آن سقوط حکومت خواهد بود. یک فرض بسیار محتمل دیگر آن است که پس از چشیدن ضرب شصت. عقلای حکومت نقش بارز تری را ایفا خواهند کرد.و عقب نشینی حکومت برای نجات باقیمانده اقتدار خود آغاز خواهد شد. به احتمال زیاد خامنه ای اگر جان بدر ببرد استعفا خواهد داد و شورایی جای او را خواهد گرفت و این امر کمک بسیاری به نضج گرفتن حرکت های مدنی مردم خواهد کرد. عقب نشینی پله پله خواهد بود.

  6. Pedram says:

    آقا جان شما اصلا نفهمیده بودی دعوای اخیر را، اشاره آقای دباشی را هم که اشتباه فهمیده بودی. چجوری معتقدی دعواهات اخیر و نقد دباشی خطا بوده است. نکند ارادت چشم شما را کور کرده است.

  7. امیر says:

    ممم… ممنون از ترجمه…من قبلا از طریق اشتراک یک دوست متن انگلیسی رو خونده بودم البته و حالا… من نه خارجم نه کتک نخورده… هنوزم چیزی نگذشته به نظرم از باتومایی که جای شما و نویسنده مقاله در همین خیابونای تهران خوردیم… ازاینکه اینور اونورمون همسن و سال دیدیم که تیر(البته شاید بگید اشکال نداره،پلاستیکی بوده) خوردند و… مممم … مخالفت شما با دخالت نظامی تو ایران قابل درکه… واسه مقاله نوشتن که خیلی خوبه… واسه به رخ کشیدن کلمات بزرگ!!… اخ نمیدونم چی بگم اصلا… من آدم خشنی نبودم هیچ وقت..خودم هرچقد این چن سال کتک خوردم اما تا حالا هیچ کی رو نتونستم بزنم… مرگ کسی رو هم نمیتونم ببینم…. اما چیزی که شما در نظر نمیگیرید به نظرم مساله گرفتار شدنه… یعنی فک نمیکنم یه ذره هم درک کنید… خوب من اینم بگم که افتخارم همیشه بالاترین گرایش بالاترین رشته بالاترین دانشگاه درس خوندن بود…البته شما فک میکنم باتوجه به نظراتم منو جزو عوام تحت فشاری بدونید که تن به وطن فروشی میدند…خوب باشه ما هم وطن فروش باشیم… من آدمای زیادی رو میشناسم که وطن که سهله..تن ، جون،کودک،بچه،… هم میفروشند …ومن به اونا هیچی نمیگم که هیچ…نمیتونم حتی بگم نه!…اما شما اصلا اینو درک نمیکنید…. شما نمیتونید ببینید که وقتی شورشیهایی با جمعیت یک دهم یک کشور حتی شاید خیلی هم کمتر، همه منابع مالی و جانی و… کشوری رو گرفتند و … اه،دیگه خودم هم حال ندارم این حرفا رو تکرار کنم…اما من..ما زورمون بهشون نمیرسه… اصلا هم حرفای قشنگ و حسهای زیبایی که در انتهای مقاله یه جاها به جای کمک خارجی برای بیرون کردن این جونورا پیشنهاد شده مثل نصایح احنمالی من به یه تن فروش،تو کت زندگی نابود شده و ازدست رفتم نمیره …راستش خیلی هم شرمنده نیستم از بی سوادی و بی شعوری خودم و این حس خیانت به وطن!!! که شما البته میگین و من چیزی جز فراموشی و سر راه ولشدگی از این مادر ِ وطن ندیدم… امیدوارم درک کنید که من هم از کشته شدن و کشتن بیزارم و خیلی بیشتر از شما لمسش کردم…اونم تو خیابون!!! … اما به نظرم دیگه دوران اینکه ما فک کنیم هنوز وزنی داریم که باهاش کفه ای رو پایین بکشیم گذشته..دیر شده…. بازهم انتخاب شده بد و بدتری… اه…. آره اما…همینطوره… و آمریکا به نظر من ، از چین و سوریه و اعراب و اسراییل و ج.ا بهتره…خیلی بهتره/

  8. اقای دباشی از حقیقت های عمومی می گویند ولی در نهایت از جمله روشنفکران شرقی دهه ۸۰ اوریانتالیسم هستند که غرب برایشان « دشمن» است. اعتراض مردم ما برای بمب اتم نداشتن حکومت نظامی نفتی ایران دال بر این نیست که موافق مداخله بشردوستانه ( نظامی) غربی ها هستیم. روشنفکر غربی نظیر نعام چامسکی همه زندگی اش در حال جنگ با سوداگران غربی است ولی رئیس دانشکده ای در دانشگاه ام.آی. تی است که هزینه اکثر تحقیقات و پروژه هایش را پنتاگون می دهد.
    غربی ها جتما نیم میلیون انسان را در عراقِ معاصر کشتند ولی اختراعات و اکتشافات بهداشتی درمانی انها صدها میلیون انسان را از ویروس و باکتری و بیماری های مزمن نجات داد و می دهد
    غرب سیستم بازار ازاد بد است، خیلی هم بد و جنایتکار ولی در ذات منفعت فردی طلبانه اش سرشار از زیبای و خوبی و حرمت به بشریت هم هست
    اقای دباشی از ماجراجویی اسرائیل و امریکا می گوید ولی صحبتی در باره ؤزیم نظامی نفتی و بحران طلب ایران . فاجعه میهن سوز بمب اتمی قراضه ای که می خواهند داشته باشند نمی کند.
    اصلا داشتن یک بمب قراضه فقط به نفع دارندگان بمب های اتمی جهان است که با ایجاد ترس ایرانِ اتمی به جهان مهلت به زیر سئوال بردن خودشان را نمی دهند
    اینکه شرقی ها تشخیص داشتن جنبش مدنی و حقوق بشری داشتن شان از غرب آمده اس هم نوعی نئو اوریانتالیسم است از طرف غرب و هم همان دیدگاه صدام و قذافی و خامنه ای است که پوپولیسم ضد بشری شان را تحت لوای اوریانتالیسم قدیمی شده پنهان کرده اند.
    جنبش سبز ایران بزرگ در سراسر جهان خواهان مخالف بی چون و چرای مداخله نظامی غرب است.

  9. ali says:

    همون آقای دهباشی که تو گوشه آمریکا لم داده.اگر فقط بهش بگی شب ها(مثلا)حق نداری دیگه آبجو بخوری.زمین و زمان را بهم میدوزه و میگه این حق منه.حالا مردم بدبخت ایران ۳۰ سال زیر دست یکی از جنایتکارترین حاکمان دنیا هستند و از هر حق مسلم انسانی دور هستند.شعار دادن خیلی آسونه آقای دباشی!! با یک مثال پوشالی بودن و غیر واقعی بودن حرف های این استاد دانشگاه را برایتان نمایان میکنم.فرض کنید در همسایگی همین آقای دباشی یک خانواده عجیب زندگی کنند که پدر خونه هر روز یکی از بچه ها یا زنش را بشدت کتک بزند.همین آقای دباشی اولین نفر خواهد بود تا به پلیس خبر بده بیان و یارو را بگیرن و بعد همین استاد دباشی در سایت خودش از حرکت انقلابی و بشردوستانه خودش خواهد گفت. برین جمع کنین دکون و دستکتون رو بابا.مردم دارن له میشن.چرا تو باید تو آمریکا بهترین دوران عمرت را در آسایش طی کنی و یک نوجوان تو ایران نتونه مثلا به یه دختر از دور نگاه کنه؟؟اگه جرات داری بلند شو بیا ایران و پای حرفت وایسا. عین همین مصداق را من برای گروه های به اصطلاح اپوزوسیون که مردم را شیر میکنند را نیز بکار میبرم.جمع کنین بابا این جنگولک بازی رو

  10. جمشید says:

    باعرض تشکراززحمات شما
    شایدبدنباشدکه به این مقاله هم عنایت کنیدتا آقای دبّاشی،تنها به قاضی نروند و…..
    http://www.iranpressnews.com/source/112525.htm

  11. سیروس به آيين says:

    دوست عزیز،
    ایراد من به این مفاله این است که تمایل جمهوری اسلامی به جنگ را نادیده گرفته است. در این ترجمه خوب و روان حیف است که لغرش‌هایی از این دست راه بیابد:«آن‌چه که می‌گويند و می‌کنند تکرار کابوس ارولی است از سرِ نو» یا «هر آن‌چه که اين مدافعان جنگ» «که» پس از «آنچه» زیادی است.
    ———————–
    ممنونم. چشم. اصلاح می‌کنم.
    د.

  12. حامد says:

    دوست گرامی، پروفسور دباشی جنگنده و سنجشگری ای ست بسیار شجاع و صریح، البته در عرصه ی بی پایان کاغذ سفید و پشت سکوهای سخنرانی و راهپیمایی های روشنفکرانه زیر پشتیبانی پلیس نیویورک و واشینگتن، با لبخندی ملیح در برابر دوربین های عکسبرداری و هنگام افتخار دادن به مهمانان برای گرفتن عکس های یادگاری. آقای عزیز، انسان واقعی، انسان کوچه و خیابان، ولی با این بحث های روشنفکرانه فرق دارد و روانش پیچیده تر از این حرف هاست. آدمی، جامعه ای، به هزار و یک علت می تواند خواهان حمله ی بیگانه به سرزمینش شود (یا نشود)، و در همین حال آدمی یا جامعه ای باشد(یا نباشد) پر از فضیلت ها و شرافت ها و دانایی ها که هیچ ربطی به برچسب نچسب پروفسور شما ندارد. “ستون پنجم پست مدرن”؟ فکر می کنم حمید دباشی دوست دارد مثل ژنرال اسپانیایی عبارتی اختراع کند و در آینده به نامش سکه بزنند. ولی همانطور که خودش هم درباره ی این ژنرال نوشته، آدم ها، عبارت و واژه و مفهوم اختراع نمی کنند که فقط اختراع کرده باشند. عبارت ها و واژه ها و مفهوم ها رابطه ی مستقیمی دارند با دنیای بیرون از ذهن و رویدادهای این جهان بیرونی. به هر حال تا اختراعش بهتر جا بیفتد ای کاش این فرد در آغاز نوشته اش واژه ی “پست مدرن” را هم در کنار “ستون پنجم” تعریف می کرد. آیا چنین کاری می کرد؟
    ———————-
    دوست عزیز،
    يادداشت بعدی مرا بخوانید و کمی از اشخاص و افراد فاصله بگيرید. دباشی هم می‌توانست مستقيماً در نوشته‌اش از افراد نام ببرد که نبرده است:
    http://blog.quqnous.ir/archives/2011/12/post_2222.shtml
    تعبير پسامدرن هم در کنار ستون پنجم روشن است و شرح و توضيح‌اش در متن مقاله آمده است. مقاله را دوباره دقیق بخوانيد. مفاهیم استقلال و استعمار و امپرياليسم کاربرد مدرن دارند و نقد ظریف دباشی به کسانی است که اين‌ها را از مد افتاده می‌داند (و لهذا رسماً لباس پسامدرن می‌پوشند).
    د.

|