در این نوع مردنها فضیلتی نیست؛ زنده باشید!
صوفیان ما نوعی مرگ را کشف کرده بودند که عظمت و ابهتی داشت. مرگی که آدمی پیش از مرگ میمیرد، مرگی بود که زادن دوباره
صوفیان ما نوعی مرگ را کشف کرده بودند که عظمت و ابهتی داشت. مرگی که آدمی پیش از مرگ میمیرد، مرگی بود که زادن دوباره
آیات انتهایی سوره آل عمران مضامینی مناجاتگونه دارد که به خیال من جان جان رابطهی قرآن با درون مؤمنان است. آیاتی هستند که در ترازی
اين يادداشت را ۱۵ سال پيش نوشته بودم و بخش عمدهاش را دوباره اينجا بازنشر میکنم. آن نکاتی که آن موقع از خواندنش به خیالم
«عجبا بنی آدم! مصطفی – صلعم – چنین میگويد: لو علمت البهائم من الموت لما أکلتم منها سمینا. در گوشهیی هر روز ساعتی خلوتی میکن
يکی از مستمسکهای مهم مخالفان ظنی بودن معرفت انسانی، دين است. استدلال آنها اين است که اگر یقين را بگذاریم کنار خدا و دین و
شب قدر به روایت عامهی مسلمانان و عوام از میان خواص، سپری شده است. برای اهل معنا شب قدر چنان پوشیده و در پرده است
میخواستم شرحی بنویسم بر این عبارات از نامههای عینالقضات. ديدم به قدر کافی گویاست. اينقدر خواستم بیفزايم که – چنانکه آدمهایی مثل عینالقضات دریافته بودند
عينالقضات در نامهها تعبیری شگفتانگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف
دريافتن شأن خودی آدمی مقام تناقض است. تناقض است چون به آسانی میتواند از معرفت نفس به مغاک نخوت و خودپرستی بلغزد. آدمیزاده – بدون
انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمیرفتم. وقتی خاطراتام را جستوجو میکنم، تصوير مبهمی از پدرم میبينم که
در سراسر پهنهی تاریخ و فرهنگ مسلمان – ايرانی – به ندرت میتواند نويسنده، فيلسوف و شاعری پيدا کرد که آثارش از تأثير تعيينکنندهی زبان
مقالهای که هفتهی پيش حميد دباشی در وبسایت الجزیره به زبان انگلیسی منتشر کرد، فضایی جنجالی و تبآلود میان نويسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی
ما آدميان با کلمه زندگی میکنيم. این کلمهها، این واژهها، صورت دارند و معنا. گاهی اوقات، صورت کلمات تغييری نمیکند اما چنان اين کلمات از
با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان و در رسيدن اين فرصتِ مغتنم بهرهمند شوم و چيزهايی بنويسم که در اوقات ديگر،
تصویری که ما از انسان، از خودمان، داريم، تصويری است متغير. در اين تصویر، روایت غالب اين است که انسان موجودی است ظلوم و جهول.
پيشتر اشارهای کرده بودم که عادتستيزی نزدِ عينالقضات يکی از ارکان مهمِ راه سلوک است. اما اين نکته نيازمند شرح و توضیح است به اين
در ميان اهل ايمان، ماجرای شک، ماجرايی است پيچيده و هنگامی که آتشاش افروخته شود، پيامدهای مهيبی دارد. عامهی اهل ايمان، خصوصاً کسانی که تلقی
عينالقضات بارها در نامههایاش و ساير نوشتههایاش به خواننده يادآوری میکند که آنچه میخواند مطالبی است ارزشمند که جای ديگری نمیتواند بيابد. خوانندهی ناآشنا ممکن
مدتهاست – بلکه سالهاست – در اين فکرم که روزی بايد پارههای مختلف و قطعات پراکندهای را که از نظام انديشهی عين القضات همدانی در
صاحب سيبستان پای يادداشت قبلی من در گودر حاشيهی – بهجای – زير را آورده است: «فکر میکنم تقسیم ظاهر و باطن به عوام و
کلمات سرگذشت دارند. واژهها موجوداتی زنده هستند که میبالند و رشد میکنند، قد میکشند و بار و بر میدهند. کمتر واژهای هست که به مرور
بگذاريد اول بگويم چرا نوشتهام «مثال سليمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. میشد بنویسم «اسطورهی سليمان» يا «داستان سليمان» يا هر کلمهی دیگری
«اکنون بدانکه او را چندين هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن همچنان است که چراغ نسبت به آفتاب. باش،
بعضی حرفها – يا بعضی رازها – لازم نيست به صراحت گفته شود. بعضی در افشای برخی اسرار، دلیری ورزیدهاند و جان در سر این
«قومی را محبت خدای تعالی فرانماز و روزه آرد، و قومی را فرمانِ خدای، و قومی را اجلال و اعظام، و قومی را هیبت و
«اولاً بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علماش حاصل کنی پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد «فويلٌ
بارها نوشتهام که عين القضات همدانی چه اندازه در شکلگيری احوال باطنیام نقش داشته است. امشب به چندين دليل، نامهها را تورق میکردم پس از
يکی از نماز پرسيده بود و چگونگیاش (و البته به جوانب خصوصی ماجرا توجه داشت). گفتم خوب است این قطعه از نامههای عینالقضات را نقل
حافظ میگفت که: «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». راست میگفت، اما به باور من نه همه جا. علیالخصوص در روزگار ما و با اين انبوه
هنوز مبهوتام. باورم نمیشود که آن که چند ماه پيش در کنار ما سيزده به در را در گرينويچ گذارند و جوانانه به دنبال توپ
نامههای عينالقضات همدانی را میخواندم و مروری بر تجربههای گذشته میکردم. به قطعهی زير برخورد کردم و میخواستم آن را در حاشيه بياوريم، ديدم دريغ