۱

بدايت کار و ثمره‌ی سلوک

Print Friendly, PDF & Email
عين‌القضات بارها در نامه‌های‌اش و ساير نوشته‌های‌اش به خواننده يادآوری می‌کند که آن‌چه می‌خواند مطالبی است ارزش‌مند که جای ديگری نمی‌تواند بيابد. خواننده‌ی ناآشنا ممکن است گمان کند اين سخنان از سر تکبر يا عجب است. چنين تصوری بسيار از واقعيت فاصله دارد. عين‌القضات در عين جوانی، هر چند شاگردی بزرگانی چون برادران غزالی را کرده است، خود عارفی اهل سلوک و کشف و تأمل است و مواجيد معرفتی بلند او نتيجه‌ی سلوک است.
عين‌القضات در آغاز نامه‌ی هشتاد و ششم می‌گويد:
«و به حقیقت دان که آن‌چه تو فهم کنی از مکتوبات من، بر قدر فهم و عقلِ تو بود. و آن‌ را به تحقيق فهم کردن روزگاری دراز می‌بايد و سلوکی تمام، چه آن‌ راهِ پانزده سال سلوکِ من است. و باشد که آن‌چه به پانزده سال بر من کشف شد به پنجاه سال بر ديگری کشف نشود، تا گمانی غلط نبری. و تا در ميان اين أشغالِ بی‌کرانه هستی، فهمِ تو بدان حقایق نرسد». (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۵)
عين‌القضات، سرّ قدم‌های بلندی را که برداشته است به ما نشان می‌دهد اما هم‌چنان اين راه، راهِ آسانی نمی‌نمايد و در خلال همين عبارات هشدار می‌دهد که مخاطب او گرفتار مشغوليت‌های بی‌کرانه است که مانع سلوکِ اوست. اما او در همين نامه، پرده از مهم‌ترين و ابتدایی‌ترين مانع سلوک بر می‌دارد:
 
«بدايتِ اين سلوک آن است که اول از تقليد مورّث برخيزد و بر تعصبِ کفر و اسلام، ستيزی پيش روی خود آورد (*) که در مذهبِ ما کفر و اسلام يک رنگ است. و اين بدايتی است که عمرهای دراز سلوک برند و هيچ کس بدين بدايت نرسد. و چون بدايتِ سالکی فوق النهايات بود، تو چه دانی که نهايتِ او چه بود.» (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۶)
اين‌جا دو نکته‌ی مهم است: يکی اين‌که عين‌القضات به مخاطب‌اش توصيه می‌کند که دست از تعصبِ دينی بکشد و معيارش برای فهم حقیقت اين نباشد که فلان ملبس به جامه‌ی مسلمانی هست يا نه (و در جاهای ديگر هم آورده است که اختلاف مذهب نمی‌تواند و نبايد مانع فهم حقيقت شود). از همين روست که نزدِ او، معيار نه کفر است و نه اسلام بلکه بايد پی چيزی بالاتر از اين گشت. باقی ماندن بر مذهب به ارث رسيده و تقليدی از پدر و مادر، راهی را برای رسيدن به حقيقت در اختيار اهل سلوک نمی‌گذارد. از راه تقليد، به تحقيق نمی‌توان رسيد.

نکته‌ی ديگر اين‌که ساده‌دلان چه بسا گمان کنند بی‌مبالاتی و لاابالی‌گری همان چيزی است که قاضی همدانی در باب يک‌رنگ دانستن کفر و اسلام می‌گويد. بی‌شک – و بديهی است – که چنين خيالی در خاطر قاضی سخت‌گير و اهل دردی چون عين‌القضات به دشواری خطور می‌کند. سراسر زندگی او حکايت از پرهیز و ايمان و تقوا دارد، اما چیزی که از اين دين‌ورزی بيرون می‌آيد درست همان چيزی است که دين‌ورزان متعارف و علمای ظاهری از آن دورند: از دين‌ورزی او تعصب نمی‌زايد. او با دین‌ورزی‌اش هيچ کس را بی‌بهره از حقیقت نمی‌انگارد. گذشته از اين، هيچ ملاک و معياری مانع از اين نمی‌شود که ذهنِ او به روی انديشه‌های تازه بسته بماند. از همين روست که فرق نهادن ميان کفر و اسلام نزدِ او (و برتری دادن يکی بر ديگری در مقام معرفت) چيزی نيست جز مانع سلوک. از همين‌جاست که سلوک آغاز می‌شود. بدايت سلوک عرفانی او آن‌جاست که از تقسيم‌بندی‌های زاهدانه و فقيهانه عبور می‌کند و پا بر فرق علت‌ها می‌نهد و همين است که تولدِ تازه‌ی اوست.

همين مضمون کلیدی در بدايت سلوک است که یاريگر قاضی همدانی است در درک‌های باطنی و تأويلی از دین. او پرهيزی و ابايی ندارد از اين‌که ظاهريان به واسطه‌ی تعابير شطح‌آميز و نامتعارف‌اش از دين، او را کافر هم بنامند. نزدِ او فرقی ميان اين دو نيست وقتی که ظاهريان بخواهند معيار تشخيص‌اش باشند. درباره‌ی اين آراء شاذ او خصوصاً وقتی که به تفسير باطنی او از نماز، روزه، حج، قيامت و احوال بعد از مرگ برسيم (مثلاً درباره‌ی عذاب قبر و برانگيخته شدن از گور)، بيشتر می‌توان سخن گفت.

(*) تعبیر «ستيز پيش روی خود آوردن»، این‌گونه که من می‌فهمم، يعنی گریبان خويش را گرفتن و با خويش چالش کردن.

  1. داریوش جان! عبارت «ستیز پیش روی خود آوردن» را درمیانه‌ی یک قلّاب، معنایی امروزین بیاری برای فهم مخاطب بسا مناسب است.

|