۳

بهارِ آمده از سيمِ خاردار گذشته…

 قطعات زير  از آلبوم «به نام گل سرخ» است با صدای سالار عقيلی و آهنگسازی حميد متبسم به همراه گروه دستان. قطعات در چهارگاه هستند. دو سه روزی است هوش و حواس‌ام به اين ترانه‌هاست. شعر، موسیقی، دستگاه، سازها و صدای خواننده هر کدام به شکلی مشغول‌ام کرده است. من قطعات تصنیف ديباچه را انتخاب کرده‌ام و اين‌جا آورده‌ام. طالبان، می‌توانند کل آلبوم را فراهم کنند و گوش بدهند. این روزها، حال و هوای ما، در سطر سطر این شعر شفیعی کدکنی متجلی است. می‌خواستم چیزی برای سيمین خانم بهبهانی بنويسم. ديدم همین شعر شفیعی کافی است. حیف است در چنین وقتی، اميد و ایمان را صرف جایی کنم که گوش شنوایی نیست و دستی به یاری بلند نمی‌شود و دلی به شوقی نمی‌تپد. جای ما، جای دل‌های پر شوق و امید است نه جای دلمردگی و یأس و کند کردنِ پای روندگان.

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی – «در کوچه باغ‌های نشابور»

يادداشت‌های مرتبط

  1. ق.م says:

    امشب پس از ۶ روز توانستم سري به وسط شهر بزنم بماند كه از شلوغي مجبور شدم با اتوبوس بروم زمان برگشتن هم بهتر ديدم از ميدان آزادي تا خانه پياده بر گردم بجز شور و شوق مردم و حركت پرچم هاي سبز چيزي نبود اگر گاهي از طرفداران احمدي نژاد كسي در ميانشان گير مي افتاد با دولت سيب زميني بدرقه اش مي كردند ما جرا ي خودكارهاي بي رنگ كه پس از مدت كوتاهي رنگ آن نا پديد مي شود هم لو رفته بود از همه مهم تر شعار هايي بود كه بچه ها توي ماشين ها مي دادند دختر بچه ۱۰ ساله اي كه با نوارسبز رنگ داد مي زد هم خوشكله هم نوره شنبه رييس جمهوره و…. مهم اين است كه چگونه از راي مردم صيانت شود هرچند كه هشدار داده بودند (اگر خيانت شود ايران قيامت شود .) اما چه عاملي باعث اينهمه بي اعتبار شدن يك رييس جمهور شده كه تا اين اندازه مورد لعن و طعن قرار گيرد هر چند همه مي دانند ولي بايد از خودش پرسيد.
    در اين ميان چهره طرفداران احمدي نژاد كه مانند غريبه ها وقتي شادي طرفداران موسوي را مي ديدند معلوم مي شد كه تنها نمي توانند گريه كنند و خشم همراه با خنده چهره شان را به هم ريخته بود بسيار ديدني بود . تا شنبه …..

  2. mansoreh says:

    سلام
    ما هم خسته شدیم از این همه راست نمایی و فریب… این چند وقت موسیقی هم دیگر علاج درد نمی کند..
    حافظ را باز کردم شاید دوایی کند این درد را…
    سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش… که دور شاه شجاعست می دلیر بنوش..
    این بیت زیر همیشه معنایش برایم گنگ بوده اگر لطف کنید و اندکی توضیح دهید کمال تشکر رادارم..
    ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند.. امام شهر که سجاده می کشید به دوش

  3. سیروس به‌ آیین- آژنده- says:

    دوست عزيز که دلتان پر اميد است و به شوق می‌تپد، اميدتان پر دل‌تر و و شوقتان پر تپش‌تر باشد، اما بگذاريد برای شما خاطره‌ای نقل کنم. در آن سالها که شايد هنوز خردسال بوديد( با حساب اينکه سال ۷۲وارد دانشگاه شده‌ايد) همان سالهای نخست وزيری موسوی، مصادف با ورود هم نسلان من به غرب است. آن سالها هنوز می‌شد که در کافه‌ای يا رستورانی، با بازماندگان روسهای سفيد، که از سفيد بودن تنها رنگش بر موها و ابروهايشان باقی مانده بود، همدم و هم‌پياله شد. وقتی که شوق و اميد ما را می‌ديدند که می‌گفتيم نمی‌شود مردمی که انقلاب کرده‌اند را دوباره اسير کرد و انقلابشان را مصادره، و ما به زودی به ايران برمی‌گرديم، در خشت خام چهره‌ی ما آيينه‌ی اميدهای جوانی خود را می‌ديدند و سری تکان می‌دادند و لبخندی تحويل که معنايش را امروز که خودم ايرانی سفيد شده‌ام می‌فهمم. قصدم ادای پير مردها را در آوردن نبود، خواندم که نوشته‌ايد می‌خواسته‌ايد چيزی برای خانم سيمين بهبهانی، ونه سيمين خانم بهبهانی، بنويسيد، گفتم اين خاطره را برايتان نوشته باشم که به قول همان پيرمردها که در جلدشان رفته ام: غرض نقشی بود.
    ارادتمند، سيروس به آيين
    ————————-
    اتفاقا نکته‌ی خوبی را نوشتید. یادآوری خوبی است که بنویسم چرا امثال «سيمین خانم» هم در تداوم این وضعیت ذلت‌بار برای ما نقش داشته‌اند و آن خشت خام پیران و آینه‌ی ما جوانانِ خردسالِ سال ۷۲ به دانشگاه رفته نتوانسته حریف این همه بی‌عملی و بی‌مسئوليتی شود. دريغ که همه چيز را هنوز از زاویه‌ی تسویه حساب می‌بینیم و عزت و آبادانی ملک و ملت و خودمان زیاد برای‌مان مهم نیست.
    د. م.

|