۵

مثال سليمان

بگذاريد اول بگويم چرا نوشته‌ام «مثال سليمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. می‌شد بنویسم «اسطوره‌ی سليمان» يا «داستان سليمان» يا هر کلمه‌ی دیگری که افاده‌ی معنای قصه‌ها و روایت‌های مربوط به سلیمان نبی را بکند. کلمه‌ی «مثال» را من بر حسب معانی مرتبط با آن در قاموس قرآنی می‌فهمم و به کار می‌برم، نه در معنای متعارفی که در زبان عامه آمده است. به عنوان نمونه، در تعبیرهای رمزی و نمادينی که از قرآن می‌شود، مثال داريم و ممثول. مثلاً در سنت باطنی، وقتی از جوی آب در بهشت ياد می‌کنند، مراد علم بديهی است (توجه کنيد که علم، چیزی «نوشیدنی» و نيوشیدنی در این تفسیر تأویلی به شمار می‌رود) و بر همين قياس، جوی‌های دیگر بهشت، مثل جوی شیر و عسل و شراب هم اشاره به درجات و مراتب بالاتر علم دارد. اين‌جا، آب مثال است و علم ممثول. می‌خواهم از مثال سلیمان استفاده کنم و نکته‌ای را درباره‌ی وضعيت سياسی فعلی ایران بازگو کنم. پيش از آن کلیاتی را درباره‌ی سليمان می‌گويم که برای همه آشناست.

می‌دانیم که سليمان پادشاه و پیامبری بود که زبان مرغان می‌دانست (و هنرمندی عطار را ببينيد که مثنوی منطق الطیر را می‌سراید و هدهد که در داستان سلیمان از او ياد شده است و پیام سلیمان را برای بلقيس ملکه‌ی سبا برد، راهنمای سفر معنوی و باطنی سی‌ مرغِ قصه‌ی سيمرغ او هستند). سلیمان صاحب دولت و حکمت بود یعنی علاوه بر ملک پادشاهی ظاهری، سلطنت معنوی حکیمانه را هم داشت. او در دعایی که می‌کرد،‌ تمنای‌اش داشتن دولت توأمان با حکمت بود. از این روست که سلیمان نماد حکمت است (با تمام معانی بلند، عميق و دقیقی که در فرهنگ قرآنی از حکمت مراد می‌شود). خواجه‌ی شيراز می‌گوید که:
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

سلیمان، فرمانروای جن و انس بود و دیوان هم به فرمان او بودند. در داستان بلقيس، حکايتی از دیوی در میان است که تخت بلقيس را به طرفة العینی حاضر می‌کند. سلیمان، بر باد فرمان می‌راند و همه‌ی شوکت پادشاهی را نیز داشت. سلیمان نگینی داشت که بر آن اسم اعظم نقش بود و کلیدی بود برای گشودن قفل‌هایی که به شيوه‌های عادی بشری گشوده نمی‌شد. ارزش آن انگشتر به اسم اعظمی بود که نقش نگین سلیمان بود و پيوند با جان و خرد سلیمان هم داشت. وقتی که يکی از گروه دیوان، انگشتر سلیمان را ربود و در لباس سليمان بر تخت نشست، سلیمان ترکِ مُلک کرد و بر آن ترک نیز صبر کرد. اما پادشاهی آن دیو ديری نپاييد و حکومت باز به دست سلیمان افتاد. این معنا را حافظ بسیار در شعر خود تضمین کرده است. یک بیت که سخت معنادار است و جان‌مايه‌ی امید و شعله‌ی حیات در آن است، این بیت است:
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنين عزیز نگينی به دست اهرمنی
هم‌او می‌گوید که:
سزد کز خاتم لعل‌اش زنم لاف سلیمانی
چون اسم اعظم‌ام باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
و اين تقابل سلیمان و اهریمن، تقابل معنی‌داری است. جای ديگری، حافظ می‌گويد:
با دعای شبخیزان، ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

این بیت را می‌توان گره زد به عاقبت کار سلیمان. حتی همان نگين و حکمرانی هم بدون آن اسم اعظم نمی‌پاید. و از این اسم اعظم هم که عبور کنیم، باز حتی برای سلیمان هم مرگ از راه می‌رسد و شوکت ملک ظاهری را بر باد می‌دهد. اين‌جاست که قصه‌ی موریانه مهم می‌شود. موریانه‌ی خرد و حقیری که دو بار در داستان سلیمان چهره می‌نماياند. يکی هنگامی است که پادشاه موران به طایفه‌ی خود می‌گويد از سر راه سلیمان کنار بروید، مبادا او و ياران‌اش شما را زیر پا له کنند و نابود کنند (به ياد بیاورید آن بيانیه‌ی موسوی را که در آن گفته بود از سر راه ويرانگری و غارت اين طایفه‌ی زورمدار کنار برويد و مگذاريد در نهیب سیلاب قدرت‌نمايی‌اش، به شما آسیب برسانند). مورد بعد، داستان آخرِ کارِ سلیمان است. سلیمان تکیه‌زده بر عصای خويش هنگام ساخت مسجد الأقصی از دنیا می‌رود و کسی ملتفت وفات او نمی‌شود. موریانه‌ها، عصای سلیمان را می‌خورند و جای که عصا دیگر تاب جسد سليمان را نمی‌آورد، بدنِ قائم سليمان بر زمین می‌افتد و همگان از وفاتِ سليمان با خبر می‌شوند.

مثال سليمان، مثال قدرت است و این قدرت این روزها تجلی آشکاری در سیاست روز جمهوری اسلامی دارد. يعنی آن‌چه که اين روزها از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود، شوکت و قدرقدرتی سلیمانی است، با این تفاوت بزرگ که از مثال سليمانی قصه‌ی امروز ما، بدون شک نه آن حکمت اسطوره‌ای و مثال‌زدنی باقی مانده است (و گمان نمی‌کنم دیگری جایی در سیاست رسمی باقی مانده باشد که نشان از بی‌حکمتی و در مرتبه‌ای فروتر نشان از بی‌خردی نباشد). دقت کنید که وقتی سخن از حکمت می‌گويم، از دانشی معنوی سخن می‌گویم که در آن پاره‌ای از ارزش‌های بلند پايگاهی کلیدی دارد و از عقل معاش یا عقل حفظ قدرت ظاهری سخن نمی‌گویم. تفاوت مهم دیگر این است که بر خلاف تصور پاره‌ای از کسانی که یأس و ناامیدی و نوعی عمل‌گرایی منفعلانه در آن‌ها رسوخ کرده است، آن شوکت ظاهری هم از میان رفته است. عصای سلیمانی را موریانه خورده است و همین موریانه‌های خرد چنان دماری از روزگار این سليمانِ دروغین در آورده‌اند، که بادی کافی است تا تهی‌دستی و مرگ این خالی از شوکت و حکمت را صلا در دهد.

این‌جاست که حکایت مشروعيت سیاسی در ميان می‌آید و باز هم مثال سلیمان مددرسان ما در فهم این وضعیت بغرنج و بحرانِ دامن‌گستر دارد:
اگر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
این معنا هم اشاره به فروپاشی مهیب و بلندبانگ مشروعیتی دارد که تا به امروز به لطایف و حیل خود را بر پا داشته بود و هم حکايتی از نمايش دروغين دموکراسی و رأی مردم دارد. آن‌که امروز غاصبانه خود را نماینده‌ی مردم می‌داند و اسباب مکانیکی رأی‌گیر و انتخاباتی را که دیگر نیست، تکیه‌گاه اعتبار و مشروعیت خود می‌شمارد، غافل است از این معنای لطیف و ظریف که این نقش نگین بدون آن انگشت سلیمانی فاقد هر خاصیتی است و عاقبت‌اش پریشانی و پشيمانی است.

امشب در راه بازگشت، آلبوم گلبانگ شجريان را – که خدای‌اش تندرست و دولت‌مند نگاه دارد – گوش می‌دادم. یک بخش این آلبوم (که بخشی از آلبوم‌های دوگانه‌ی گلبانگ است)، آواز و تصنیفی در آواز دشتی است روی دو غزل از حافظ. غزل تصنيف غزلی است عاشقانه و روح‌نواز و غزل دوم، حکایتی از حال ماست. این غزل که مطلع‌اش اين بیت است:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی…
ابیات دیگری دارد که حکايت از همین روزگار است: روزگاری که در آن درون‌ها تیره است و نه درمان دلی هست و نه درد دینی (غلبه و سلطه‌ی ریاکاری و دین‌فروشی ندیدنی نیست)؛ حکایت از روزگاری است که مردمی خرقه‌پوش شده‌اند به نام دين‌ورزی و صلاح اما خدا بیزار است از اين خرقه، «که صد بت باشدش در آستینی».

این است که فکر می‌کنم اين روزها، شعر درمانی جان‌بخش بر زخم‌ها و دردهای خردسوز و طاقت‌گداز و آتش بی‌مهاری است که در خشک و تر ما افتاده است. اين‌جاست که حافظ به فریاد ما می‌رسد. از یاد نبریم که حافظ در زمانی می‌زیسته که در شمار تاریک‌ترین دوران‌های تاریخ ایران بوده است اما هم‌چنان چشمه‌های حکمت است که از پرواز بشری ذهن و ضمیر او می‌تراود. نمونه‌ی امروزی حافظ هم که برای شما سخت آشناست و بسیار از او نوشته‌ام: سايه‌ی نازنین که – به باور من و به عقل ناقص‌ام –  بيت‌بیت غزل‌های‌اش، زلال حکمت است و حکايت فريادِ روحِ بی‌تاب و تعالی‌طلب آدمی است و قصه‌ی امیدی که فرو نمی‌میرد و هم‌چنان بالنده و تابنده در انديشه‌ی زیستن است. قصه‌ی ما، همين قصه‌ی ناتمام وفاست که هیچ کدام از این جورهای زمانه نتوانسته و نمی‌تواند ریشه‌اش را بر کند: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن / به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی! کاش حاکمان خالی از کفايت و درایت امروز کمی بیشتر تاریخ می‌خواندند و با زمين و زمان، با آدمی در نمی‌افتادند و با گلاويز شدن با دانش و معرفت عرض خود نمی‌بردند و زحمت ما نمی‌داشتند. زودا که ايام شوکت این سلیمان دروغين به شماره افتد و آن وقت است که خواهند دانست يعنی چه که: گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که اين سخن به مثل مور با سلیمان گفت!

برای این‌که لحظه‌های‌تان با طراوت و خوش شود، اين تصنیف و آواز را بشنوید و دعا کنید به جان حافظ و شجریان که جان‌ و خرد ما را نورانی و خوش کرده‌اند.

پ. ن. اگر سرعت اينترنت‌تان کند است،‌ فايل ممکن است ديرتر بار شود. بايد صبور باشيد. فکر می‌‌کنم به «صبر» بيرزد!

  1. م.ع.رحمتی زاده says:

    استفاده کردم

  2. هیچکس says:

    سلام.من همیشه خدا را شکر می کنم که ایرانی ام و فارسی می دانم تنها به این دلیل که چنین میراث روح پروری در ادبیات و حکمتمان داریم.و من توان بهره مند شدن از آن را دارم.

  3. علیرضا says:

    آدم واقعا در میمونه ازین آمیخته بودنِ عجیب و غریب قرآن با ادبیات (شعر/مثل/قصه/خطابه/…) .
    قسمت عمده ای از ماندگاری کتاب هم بخاطر همین سیاق سحر انگیزی ست که دارد. و گر خدا بجای آن بروشور میفرستاد!
    عبدالعلی بازرگان (موریانه مرگ حکومت ها) یک اشاره ای به این داستان (مثال) حضرت سلیمان میکند با تکیه و تاکید بیشتر بر عصا ! http://www.bazargan.com/Abdolali/main3.html
    الانا خیلی شعرها رو آدم وقتی میخونه انگار داره از نو میخوندشون.
    ادبیات خیلی عزیز شده این روزا (شما(ما) بیشمارید)!
    بجون آهنگسازا و نوازنده هام دعا کنید D:

  4. حامد says:

    سلام
    اقا یک اشتباه را تصحیح کنید.
    درمثال سلیمان دیو نبود که تخت را حاضر کرد.بلکه سلیمان وقتی پرسید کی میتونه این کار را بکنه؟اول دیوی جواب داد قبل از اینکه ازجات بلند شی من میارمش.
    بعد انسانی که خدا به او علم داده بود گفت درکمتر ازچشم به هم زدنی این کار را میکنم(یعنی زودتر ازان دیو)وبعد این شخص بود که تخت را حاضر کرد.
    بعدم خاستم بدونم این طرح زیبایی که دراشعار حافظ درانداختید را از چه منبعی گرفته اید؟معلوم است که اطلاعات زیادی داری.منظورم ایه که داستان ناقص قرانی سلیمان را ازکدام منبع تکمیل کردید؟سپاسگزارم.
    ———
    ممنون. چشم. اصلاح می‌کنم. جزييات قصه در قصص انبيا آمده است. در مراجع و منابع متعددی هست.
    د. م.

  5. Anonymous says:

    تاكنون داستان سليمان كمتر شنيده بودم به گاه نوجواني جسته و گريخته قصص انبيا را فقط از پدرم شنيده بودم اما مقاله زيباي شما انگيزه مطالعه داد و اين نيز بهانه بود براي اظهار تشكر از ملكوت عزيز

|