برای رفیق نازنینم م. م.
رنج، این سندِ مِلک
یک چیزی هست که ما ایرانیها خداوندگار آنیم: نگهداشتِ رنجمان. نه به معنای آن تحملِ کاذب که در شعرها میخوانیم — نه، به معنای مالکیت. به معنای انحصار. گویی رنج، سند ملک است؛ گویی هر که بیشتر کشیده، حق بیشتری دارد. هر که کمتر سوخته، در محضر درد، حق ندارد سخن گوید.
این ریشهی آن شکافی است که سالهاست بهش میگوییم «داخل و خارج» — اما اسمش را درست نگذاشتهایم. این شکاف، صرفاً اختلافنظر سیاسی نیست. دعوای نسلی هم نیست. حتی دعوای ایدئولوژیک هم نیست — گرچه خود را به این صورتبندیها میآراید. این، برخورد دو جهانِ موازی است که سالهاست در کنار هم موجودند و هیچوقت واقعاً همدیگر را ندیدهاند. شاید هم نخواستهاند ببینند.
جهانِ بقا، جهانِ گفتگو
ایرانیِ داخل، صبح که از خانه بیرون میرود، نمیداند امروز چه خبر است. نه به شکل استعاری — آن استعارههای بیمایهای که در مجالسِ روشنفکری به کار میبرند — نه، به شکل واقعی و برهنه. ممکن است همسایهاش، دوستاش، رفیقاش را دیشب برده باشند و صبح، خبری از او نباشد. ممکن است حقوقش این ماه نرسیده باشد و فردا، برای نان، بلای جان شود. ممکن است بچهاش در خیابان بوده باشد، و صبح، بازش نیاوَرده باشند خانه. در چنین فضایی، مغز آدم کمکم از «حالت گفتگو» میآید بیرون و وارد «حالت بقا» میشود. و در حالت بقا، کسی حوصله و تاب استدلال ندارد. باریکبینیهای نظری، بحثهای روشنفکری، اختلافنظرهای سیاسی — همه تبدیل میشوند به نوعی توهین. توهین به رنج واقعی. معیار ساده میشود: تو اینجایی یا آنجا؟
ایرانیِ خارج، در جهانی زندگی میکند که — با همهی دردِ غربت و تبعید، که بیتردید واقعی است — قانون دارد، آزادی نسبی بسیار بیشتری دارد، هوا دارد، نفس دارد، وقت دارد. وقت برای فکر کردن. وقت برای تحلیل. وقت برای اختلافنظر. اگر داخل در میانهی آتشسوزی است، خارج در اتاق پایش نشسته — با مانیتور، با آمار، با نظریه. و وقتی از آن اتاق، با همان لحنِ تحلیلی، رو به آتش حرف میزند، آنکه دارد میسوزد چه میشنود؟ یک نسخهپیچی سرد. یک «آروغ روشنفکری» که روی زخمِ باز نمک میپاشد.
و از اینجا به بعد، رنج تبدیل میشود به سرمایه. به کالا. به ابزار تمایز.
رنج، این دوگانهی نفرینشده
ایرانیِ داخل با خودش میگوید: من ماندم. زیر این سقف، زیر این فشار، زیر این آسمانِ بسته. پس این مسئله مالِ من است. آنکه رفته، هر چقدر هم که دلش بسوزد، هزینه نداده — پس حق ندارد نسخه بدهد. و ایرانیِ خارج با خودش میگوید: من را بیرون انداختند، یا مجبور شدم بروم. ریشهام آنجاست. هر روز با خبرها خرد میشوم. هویتم معلق است بین اینجا و آنجا. چرا باید مدام به خیانت متهم شوم؟ چرا باید خاموش بمانم؟
این دو رنج، بهجای آنکه همدیگر را ببینند، همدیگر را نفی میکنند. هر کدام فکر میکند رنجِ دیگری یا کمتر است، یا دروغ است، یا در خدمتِ چیز دیگری است.
حافظهی بدبین، وسواسِ دسیسه
بیاعتمادی تاریخی هم روی این زخم نمک پاشیده. ما ملتی هستیم که انقلابمان دزدیده شد — نه یک بار، چند بار. کودتا دیدیم — نه یک بار، چند بار. بارها از قدرتهای خارجی و داخلی بازی خوردیم — و الآن هم در حال بازی خوردن هستیم. اپوزیسیونهای ما همدیگر را خوردند. این حافظه، یک چیز میسازد: وسواسِ دسیسه. هر صدای بیرونی — چه دولتی، چه اپوزیسیون — از پس این پرده شنیده میشود که «حتماً پشتش چیزی هست». و بخشی از اپوزیسیون خارج هم، با خودشیفتگی و نمایشهای رسانهای و دعوای قدرت، این سوءظن را هر روز تغذیه کردهاند. نتیجه این است که داخل، کلِ بیرون را با معیار رفتار چند چهرهی پرسروصدا قضاوت میکند. و بیرون هم کلِ داخل را گاهی «منفعل» میبیند، گاهی «هیجانزده»، گاهی «بازیخورده».
زبانها که از هم فاصله بگیرند
زبانها هم از هم دور شدهاند — و این را جدی بگیرید. زبان فقط کلمه نیست؛ زبان، جهانِ تعبیر است. داخل از «وحدت»، «اقدام»، «هزینه دادن» حرف میزند. بیرون از «پلورالیسم»، «خطر پوپولیسم»، «هراس از تکرار ۵۷». وقتی داخل میگوید «وحدت»، بیرون میشنود «حذف صداهای متفاوت». وقتی بیرون میگوید «تحلیل»، داخل میشنود «ترمز کردن». وقتی داخل میگوید «نقد رهبر نمادین خیانت است»، بیرون میگوید «این همان کیششخصیت است که همیشه فاجعه ساخته». این دو زبان، مدام در هم خطا میبینند. و هر کدام مطمئن میشوند که دیگری یا نمیفهمد، یا نمیخواهد بفهمد.
فراتر از سوءتفاهم: ترومای جمعی
آنچه در نهایت میبینیم، سوءتفاهم ساده نیست. حاصلِ ترومای جمعی است، تجربههای زیستهی نابرابر، رنجهای مختلف، و زبانهایی که دیگر یکدیگر را نمیشناسند. دو سوی یک پیکرِ پارهپاره که هر کدام فکر میکنند مالکِ واقعیِ درد هستند — و در نتیجه، مالکِ واقعیِ حقِ حرف زدن.
آیا میشود این شکاف را کم کرد؟
پلِ دردناک: شروعی نه با حرف، با پذیرش
جواب صادقانه این است: نه بهزودی. و نه با حرف. اما یک جایی باید شروع کرد. وگرنه، این سیلِ سهمناکِ حادثه که روزی فرا خواهد رسید، همه را خواهد برد.
اولین قدم این است که هر دو طرف بپذیرند رنجِ دیگری واقعی است — حتی اگر جنسش فرق داشته باشد. این ساده به نظر میرسد. ولی ساده نیست. چون پذیرفتن رنجِ دیگری، در ذهنِ کسی که خودش دارد زیر فشار له میشود، شبیه این است که بگویی «درد تو هم مهم است» — و این جمله، در اوجِ درد، میتواند مثل سیلی باشد.
چه باید کرد؟ (برای آنکه در خارج است)
ایرانیِ خارج، اگر میخواهد شنیده شود، باید قبل از هر تحلیلی، صریح و بیتعارف بگوید: «آنکه در خطر مستقیم است، محور اصلی این ماجراست — نه من.» یعنی بهجای نسخه دادن، از موضع حمایت عمل کند. همصدایی، نه رهبری. ترجمهی صدای داخل به زبان جهان، نه تفسیر آن از بالا. زبان تحقیر، لحن واعظانه، تئوریزه کردن مرگ و «تلفات اجتنابناپذیر» — اینها فقط دیوار میسازند. و اگر نقدی هم هست — به رهبر نمادین، به شکل مبارزه — باید با حساسیت به موقعیتِ جانی و روانیِ داخل گفته شود، نه با لحنِ «قضاوت از کنج عافیت».
اما مهمتر از همه این است: ایرانیِ خارج باید صادقانه از خودش بپرسد — «آیا این کاری که میکنم واقعاً به درد داخل میخورد، یا فقط وجدانم را آرام میکند؟» فرق است بین کسی که صدای یک زندانیِ گمنام را به گوش جهان میرساند، با کسی که نامش را روی پوسترِ کنفرانسهای حقوق بشری میبیند و آن را «مبارزه» مینامد. فرق است بین کسی که منابع را بیواسطه و بیادعا در اختیار فعالانِ داخل میگذارد، با کسی که از همان منابع، ساختار سیاسیِ خودش را تغذیه میکند.
مهمترین کاری که ایرانیِ خارج میتواند بکند این است که «نردبانِ دیده شدنِ خودش» را از «بلندگوی صدای داخل» جدا کند. این دو را با هم خلط کردن، دقیقاً همان چیزی است که دهههاست ریشهی اعتماد را جویده است. این ریاکاری را باید متوقف کرد. بس است دیگر.
چه باید کرد؟ (برای آنکه در داخل است)
ایرانیِ داخل هم، اگر بخواهد بیرون را منصفانهتر ببیند، باید یک جایی بپذیرد که رفتن، همیشه مترادف خیانت نیست. تبعید هم نوعی لهشدن است — فقط در ابعادی دیگر، با صدایی خاموشتر. باید بپذیرد که دیاسپورا یکدست نیست؛ طیفی است از فرصتطلب و پوپولیست تا شرافتمند و بینام و فداکار. محاکمهی کل بیرون با معیار رفتار چند چهرهی پرسروصدا، همان اشتباهی است که از بیرون نسبت به داخل میشود — و هر دو به یک اندازه ناعادلانه است.
این فقط مسئلهی ما نیست
این شکاف، فقط مسئلهی ما نیست. یک الگوی تاریخی است.
تقریباً هر جامعهای که خشونت سیاسی و استبداد و موج بزرگ مهاجرت را تجربه کرده، این دوگانه را داشته. در یوگسلاویِ دههی نود، دیاسپورای صرب و کروات و بوسنیایی، همزمان هم صدای قربانیان بودند و هم گاهی هیزمِ آتشِ تعصب. بخشی از رسانهها و فعالانِ خارج از بالکان، با روایتهای یکطرفه، کینه را تشدید کردند. اما همین دیاسپورا بود که بعدها در مستندسازی جنایات جنگی، در روند صلح، در ساختنِ پلهای گفتگو میان جوامعِ دشمنشده، نقشهای مهمی بازی کرد.
در شیلیِ پینوشه، هزاران فعال و هنرمند و روشنفکر به تبعید رفتند. سالها، میان تبعیدیها و داخل، سوءظن دوطرفه بود: داخل آنها را متهم میکرد که رنج واقعی را نمیفهمند؛ تبعیدیها، برخی نیروهای داخل را به سازشکاری متهم میکردند. اما در دهههای بعد، همین شبکهی تبعیدیها بود که با دانش و ارتباطات و تجربهی انباشتهشده، کمک کرد تا گذار به دموکراسی و دادخواهی ممکن شود. شکاف هرگز کاملاً پاک نشد — اما به سطحی رسید که کار مشترک در آن ممکن بود.
سوریه، اما، درسِ تلختری داد. بخشی از اپوزیسیون خارج، با توهمِ نمایندگیِ تمام مردم، وارد بازیهای ژئوپولیتیک شدند. داخل، زیر بمباران و محاصره، گاه همهی بازیگران بیرونی را به یک چشم میدید — هم قدرتهای جهانی، هم اپوزیسیون تبعیدی. وقتی دیاسپورا بهجای گوش دادن به کفِ جامعه، نقش «دولت در تبعیدِ خودخوانده» بازی میکند، اعتماد از اساس ویران میشود — و این ویرانی، گاهی برگشتناپذیر است.
در همهی این نمونهها، یک چیز ثابت است: بدون پذیرشِ متقابلِ رنج، بدون تواضعِ سیاسی و عاطفی، بدون نقشیابیِ واقعبینانه، شکافِ دیاسپورا–داخل نه تنها پر نمیشود — بلکه گاهی خودش تبدیل میشود به سوختِ فاجعهی بیشتر. اما هر جا که بخشی از نیروهای داخل و خارج توانستهاند از سوءظن فاصله بگیرند و بهجای اثباتِ مظلومیتِ خود، به کارِ مشترک فکر کنند — چیزی ساخته شده. نه معجزه. اما چیزی واقعی.
ایران، بین بلگراد و دمشق
مسئلهی ایران، هم فراتر از خاورمیانه است و هم شبیه آن. بخشی از همان الگوی جهانیِ جوامعی است که استبداد و خشونت و مهاجرتِ گسترده را با هم تجربه کردهاند. از بلگراد تا سانتیاگو، از دمشق تا تهران، یک اصل تکرار میشود: تا وقتی رنجِ دیگری را فقط رقیبِ رنجِ خودمان ببینیم — نه مکملِ آن — سوءتفاهم ادامه خواهد داشت.
هر وقت بتوانیم بگوییم «تو نوع دیگری از جهنم را زندگی کردهای» — چه در داخل، چه در تبعید — آنوقت اولین خشتهای این پل، آرام و شاید دردناک، اما واقعی، گذاشته میشود.
خشت اول
این جمله ساده است. گفتنش، اما، یکی از سختترین کارهایی است که آدم میتواند بکند.
من این را میدانم. شما هم میدانید.
اما همین دانستن، گام اول است.
یادداشت: این نوشته از موضع کسی نوشته شده که نه در برج عاج نشسته، نه ادعای بیطرفی دارد. من، همچون هر انسان دیگری، در جای خاصی ایستادهام. اما کوشیدهام تا صادقانه، هر دو جهان را ببینم. نه برای اثبات یکی، نه برای نفی دیگری — بلکه برای ساختن پلی که هیچ کداممان به تنهایی نمیتوانیم بسازیم.
اگر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید خوبی را مبر
— هوشنگ ابتهاج (سایه)
نوشتههای مرتبط:
- تفاوت تجاوز و دفاع کیوان حسینی (نقل از حساب اکس نگارنده) مخالفت با جنگ،...
- ما دیگر آن آدمهای سابق نیستیم محمدرضا نیکفر پایان یک درگیری به قول ترامپ «دوازده روزه»....
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- مواضع رضا پهلوی فاجعهبار و خودشکن بود ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ سرویس سیاسی انصاف نیوز: داریوش محمدپور، پژوهشگر...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...