برای رفیق نازنینم ب. ب.
بگذارید رک و بیمحابا بگویم که در تلاطم احوال و فراز و نشیب زمانه، پناهگاه و سنگر جان و خرد من، ایمان است. و این نیاز به توضیح دارد. و ابتدا بدون هیچ تعارف یا شرمساری و خجلتی تکرار میکنم من مسلمانم. شیعهام. با همهی اوصافی که پیشتر شرحاش را آوردهام. و از این بابت نه سرافکندهام و نه آن را پنهان میکنم. چنانکه هر انسان دیگری حق آزادی وجدان و عقیده دارد، من نیز دارم. ولی مغالطهای مهیب پشت حملات عنیف پارهای از طعنهزنان نشسته است که ایمان را یکسره از ساحت زندگی عمومی انسان، جدا میکنند. مهمترین مستمسک آنها برای تبعید ایمان به عرصهای بیرون از مسئولیت اجتماعی، عقلانی، فرهنگی و سیاسی، البته کارنامهی ننگین جمهوری اسلامی است. عموم آدمیان – از عارف گرفته تا عامی – چنان زخمخوردهی تهتکِ دستِ قدرت بر چهرهی ایمان به اسم «جدا نبودن دین از سیاست» بودهاند که تمام وضعیتهای ممکن را فرومیکاهند به دوگانهی «سیاست به رنگ دین» یا «سیاست رقیب دین». خارج از این دو گزینه وضعیتی را تصور نمیتوانند کنند.
موضع من البته درست خلاف این است. به خیال من سیاست در امر باور و اعتقاد دینی انسانها باید بیطرف بماند. یعنی دینداران حق ندارند باور دینیشان را در صحنهی سیاست و اجتماع بر سایر انسانها تحمیل کنند (آن کاری که پنج دهه جمهوری اسلامی با ویرانگری تمام انجام داده است). دیندار – درست به اندازهی بیدین – حق دارد هویتاش را ابراز کند. هم دیندار و هم بیدین حق دارند لنگرگاه فکریشان را در مؤلفهی هویتی خودشان بجویند. انتظار نابخردانهای است از انسان بیدین که مشی سیاسی یا اجتماعیاش را بر پایهی باور دینی تبیین کند و البته عکس آن نیز صادق است. یعنی درست به همان اندازه حق نداریم – و این مقولهای است مدرن؛ انسان پیشاتجدد حق انتخاب عقیده را به آدمی نمیداد – از انسانی بخواهیم باور دینی داشته باشد یا نداشته باشد. یا در فهم اجتماع و سیاست از باورهای ایمانیاش الهام بگیرد یا نگیرد. تفاوت ظریف در همان پرهیز از تحکم و اجبار و آمریت است. مضمون فخیم کثرتگرایی دقیقاً همینجاست که به کار میآید. لازمهی کثرتگرا بودن این است که به هر انسانی اجازه بدهیم تا جایی که حقوق و آزادیهای انسان دیگر را خدشهدار نکند برای تحکیم هویتاش به هر پشتوانهای که خواست تکیه کند چه ایمان باشد چه بیایمانی. آنچه نوشتم خلاصهای است فشرده از نقد الماسگونهی خرد عصر روشنگری و روزهای نخست پس از انقلاب فرانسه یا تجدد اروپامحور. نام اندیشمندان فرزانه و بلندآوازهای هم به این رویکرد گره خورده است از جمله محمد ارکون. شرحاش باشد برای بعد ولی در آثار علمیام – و در کلاسهای درسام – به اینها اشاره کردهام.
سیاست به تبع همین رویکردها و البته رویکردی بسیار ریشهدارتر در فرهنگ عوام، تصویری پر-اعوجاج دارد. حتماً شنیدهاید: سیاست پدر و مادر ندارد. یا سیاست جای اخلاق نیست و سخنانی از این جنس. و این سخن متواتر را تقریباً محال است کسی نشنیده باشد. لذا توصیهی فوری همگان چیست؟ از سیاست بپرهیزید! ولی در عمل همهی انسانها به درجات مختلف در دورههای مختلف حیاتاش با سیاست آمیختهاند. سیاست از زیست بشر جدا نیست؛ چنانکه ایمان یا بیایمانی از زندگی او جدا نیست. ما از سیاست ناگزیریم. تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که نوع سیاستورزیمان را اختیار کنیم. آیا سیاست ما مدنی است؟ خشونتپرهیز است؟ اهل مداراست؟ با اقتصاد خردمندانه رفتار میکند؟ در مواجهه با دیگری به حذف و نابودی رو میآورد یا آغوشی گشوده برای فهم دیگری و باز کردن جا برای تفاوت دارد؟ میبینید؟ با پرسیدن همین جنس سؤالها بلافاصله مشخص میشود سیاست یک قالب واحد «بیپدر و مادر» نیست.
الگوی من برای عمل سیاسی البته اصول ایمانی من است. ایمان من با انسان بودن من و با وجدان من گره خورده است. اینها از هم جداییناپذیرند. سرلوحهی فهم ایمانی و وجدانی من در سیاست این است: هر که در این سرای درآید نانش دهید و از ایماناش مپرسید. این مشی ماست. اینکه راهزنان دین محمد (یا هر آیین دیگری) خون آدمیان را به خاطر تفاوت میریزند، دلیلی نیست بر دست کشیدن از ایمان. و البته ذهنهای سادهاندیش و خطی که پاسخ سیاه و سفید و فوری برای همهچیز میطلبند کمتر زیر بار این نکتهی درخشان میروند. من در سیاست به دروغ گفتن، به بهتان زدن به این و آن، به حذف دیگری باور ندارم. و دقیقاً از همین موضع، به دیگری نیز اجازه نمیدهم صدای مرا خفه کند. هرگز مرعوب هیچ نهیبی برای نگفتن حقیقت نمیشوم.
میرسم به «حقیقت» که استوانهی همهی بحثهای ماست. من به وجود حقیقت عینی باور دارم. خردگرای نقادم. حقیقت پوچ و توهمی نیست. حقیقت زاییدهی خیالات آدمی نیست. تفاوت حقیقت آبجکتیو با فهم سابجکتیو از حقیقت همینجاست. با اذعان به این نکته، تکلیف فوری انسانهای خطاکار فروتنی معرفتی است. و درست همینجاست که لغزشگاه اول انسانها رو مینمایاند: چون ما همه خطاکاریم، از کجا معلوم که در درک حقیقت خطا نکرده باشیم؟ سخن کاملاً درستی است. ولی پیامدهای مختلفی از آن میتوان دریافت کرد. یک گزینه، به تعلیق درآوردن هر تصمیم و اختیار عقلانی و اخلاقی و سیاسی است. گزینهی دیگر، خطر کردن است و شهامت پذیرفتن خطاست. یعنی قبول کنیم که خطاپذیریم ولی عمل اخلاقی و سیاسی را از بیم خطا کردن به تعلیق در نیاوریم. اینجا دقیقاً مرز نسبیتگرایی است با کثرتگرایی. بخشی از این مقاومت در برابر کاربست اخلاق در سیاست، عموماً از جانب کسانی صادر میشود که مشی خاصی را در برابر مشی دیگر نمیپسندند ولی حامی خجالتی باطل میشوند و شهامت اخلاقی ایستادن پای حقیقت را ندارند. نتیجه این میشود که وقتی پای حق در میان بیاید، پا سست میکنند و به دامان نسبیتگرایی پشت لوای خطاپذیری معرفتی انسان میلغزند.
لذا برمیگردم و سخنان پیشینام را با همین منطوق مینویسم. من به حقیقت و اخلاق ایمان دارم. دروغ گفتن و گرفتن جان آدمیان را ناروا میدانم. تبعیض را شوم و محکوم میشمارم. بهتان زدن را نیز. من در شمار کسانی نیستم که تلبیس، اکاذیب و مسموعات را در جامهی حقیقت میفروشند و رسانههای خویش را ابزاری برای فتنهانگیزی، کجفهمی و ناسازگاری ساختهاند. این الگوی اخلاقی برای من یکسره از ایمان دینی الهام میگیرد (اهل اشاره میفهمند جملهی پیشین را). من چرا باید این را پنهان کنم؟ چرا باید چنین ارزش محتشمی را از بیم اینکه کسی برچسب در همآمیختن دین و سیاست را به من بزند، مدفون و خاکآلود کنم؟ چرا باید از آن شرم داشته باشم؟ من کارهایی را میکنم و کارهایی را نمیکنم. بسیاری از این کارها به خاطر ایمان من است. همه باید چنین باشند؟ ربطی به من ندارد. ولی کسی حق ندارد به من بگوید «تو نباید چنین باشی»؛ این عین استبداد و خودکامگی است. به تعبیر فرزانهی یمگان:
بکنم آنچه بدانم که در او خیر است
نکنم آنچه بدانم که نمیدانم
حق هر کس به کمآزاری بگزارم
که مسلمانی این است و مسلمانم
حالا شما از نام «مسلمانی» بیزارید و دوست ندارید جایی آن را آشکار بشنوید؟ اختیار و انتخاب خودتان است. همین را تعمیم بدهید به سایر تجلیهای هویتی انسانها – از جمله هویت کسانی مثل ناصر خسرو و حسن صباح مشتمل بر مسلمانی شیعی اسماعیلی. دقت کنید که لغزشگاه ظریفی در اینجا وجود دارد. من از ایمان دینی ابزار و حربهی سیاسی برای ضایع کردن حقوق انسانها و توجیه کردن پلیدکاری و هوای نفسام نمیسازم. این است که مذموم است. هم در لاییسیته هم در قاموس اهل ایمان. اینکه بگوییم اهل ایمان بودن و تکیه بر ایمان کردن برای داشتن قطبنمای اخلاقی در سیاست و اجتماع مساوی است با ابزار کردن دین، هم فروکاستن مفهوم ایمان و عقیم کردن است، هم ناجوانمردی و هم البته فقدان شجاعت اخلاقی. دین را دام تزویر نباید ساخت. بیدینی را نیز. دموکراسی و حقوق بشر را نیز.
من فشارهای روزگار فتنه را میفهمم. فشارهای محیط را درک میکنم. نهیب دلیریستان باطل را برای ساکت کردن وجدان و خرد انسانها را میفهمم. همه این ظرفیت یا جانسختی را ندارند که از میدان به در نروند. ولی به آنها که اهل استقامت و ایمان و ایستادگی بر سر حقیقت و عدالت و آزادی وجدان و عقیده و بیان هستند، نگویید شما دین را با سیاست میآمیزید؛ تکیه بر ایمان به معنای پنهان شدن پشت ایمان برای پیشبرد خودکامگی و هواینفس نیست.
در راه حقیقت و ایمان – و به کار بستن ارزشهای انسانی و اخلاقی در عرصهی سیاست – این چیزها تکیهگاه مناند. از جمله اینها که مینویسم فهرستوار:
یکم. انَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (۴۱:۳۰)
دوم. وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (۲۶:۶۹)
سوم. فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَهَ لَائِمٍ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (۵:۵۴)
چهارم. رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (۲:۲۵۰)
پنجم. رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِی أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (۳:۱۴۷)
ششم. رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَهَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (۲:۲۸۶)
آنقدر در این شش آیه نکته هست که برای نوشتناش باید دفترها سیاه کرد ولی اینها منظومهی فکری و معرفتی من و قطبنمای اخلاقی عمل سیاسی و اجتماعی من هستند.
در عمل سیاسی و اجتماعی من این بخش از دعای مکارم اخلاق صحیفه سرمشق دایمی است:
وَ سَدِّدْنِی لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِی بِالنُّصْحِ، وَ أَجْزِی مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ، وَ أُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بِالْبَذْلِ، وَ أُکافِی مَنْ قَطَعَنِی بِالصِّلَهِ، وَ أُخَالِفَ مَنِ اغْتَابَنِی إِلَی حُسْنِ الذِّکرِ، وَ أَنْ أَشْکرَ الْحَسَنَهَ، وَ أُغْضِی عَنِ السَّیئَهِ.
ما اینها را استفاده میکنیم برای «توجیه» و مشروع جلوه دادن رفتار خودمان؟ حق داریم به هیچ نوعی تکیهگاه فکری و نظریمان ایمان باشد در جایی؟ دیگر از این واضحتر باید گفت که اینها شالوده درست جلوهدادن کاذب و «توجیه» لغزش نیستند پ نباید باشند بلکه چراغ راه ما هستند برای خطا نکردن. دیگران را هم دعوت میکنیم به همین. انصاف بورزید. دروغ نگویید. بهتان نزنید. حقیقت را با باطل و شایعه و بهتان نیامیزید و در رسانههای اجتماعیتان جار نزنید. آیا این دعوت کردن به ابتداییات اخلاق و وجدان سپر ساختن از دین و ایمان آدمیان است؟ یعنی میفرمایید آدمیان باید مجاز باشد همهی بدیهیات وجدان و اخلاق.و انسان بودن را – وقتی پای سیاست در میان میآید – برای دیگران زیر پا بگذارند ولی اگر کسی خروش برآورد که دارید انسان و وجدان را قربانی میکنید، باید توی دهانش زد؟ باید ساکتاش کرد؟ که مبادا این شبهه پیش بیاید که پشت سخن اولیای الاهی یا قرآن و انذار اهل ایمان پناه گرفته است؟ اخلاق را میتوان بدون خدا و بدون ایمان هم توضیح داد. ولی کسی که خودش را به خواب زده باشد با این چیزها بیدار نمیشود.
بیپرده و عریان بگویم. شعار «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» برای همین ساخته شده است که «دیگری» را پیشاپیش از صحنهی گفتوگو و حضور و مشارکت حذف کند. این شعار تا مغز استخوان غیراخلاقی است. درست مانند آن شعاری که در برابر «زن، زندگی، آزادی» علم کرده و میکنند. چقدر باید وجدانمان کرخت شده باشد که هولناکی این سقوط را نبینیم؟
هر کسی در روزگاری که ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد، پناهگاهی را اختیار میکند. یکی خشم و خشونت میورزد. یکی سکوت میکند. یکی افسرده میشود. یکی پنبه در گوش مینهد و احساس پاکدامنی اخلاقی کاذب برای خودش میسازد. یکی میان میدان ایستادگی میکند و از گفتن سخن حق پروا نمیکند. و خطاپذیری معرفتی انسان را بهانه و مستمسکی برای دم فروبستن از گفتن حقیقت نمیکند.
پ. ن. معنای آیات را در وبسایت تنزیل پیدا کنید. تنبلی نکنید. گوگل چیز بدی نیست!
پ. ن. «ولایخافون لومه لائم» یعنی این.
نوشتههای مرتبط:
- سقوطِ نمادها، ظهورِ مسئولیت برای ک. غ. به خاطر دغدغههای منصفانهاش. یادداشتی دربارهی محبوبیت،...
- مالکیتِ رنج برای رفیق نازنینم م. م. رنج، این سندِ مِلک یک...
- حتی با دشمنت منصف باش! این یادداشت را حدود سه سال پیش ( ۹ فوریه...
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...