با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنويسم: «سلام رفيق! تولدت مبارک»؟! بیمزه است. خودش هم خوشش نمیآيد. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفتوگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف میزنم خوب. ديدم بهتر است همان جور که حس میکنم بنويسم. همانجور که عاطفهام میگويد رک و واضح بنويسم.
سایه سالهاست بی مزاج آب و گل خويشاوند من است. سالهاست که بی واسطهی حرف و صوت و ديدار صورت رفيق من است. رفيق يعنی کسی که مرافقت و ياری میکند. جایی که در میمانی به دادت میرسد. رفيق لزوماً کسی نیست که وقت تنگدستی پولی بگذارد توی جيبات بی آنکه کسی يا خودت بفهمی. رفيق همان است که وقتی همهی روزنهها را بسته میبينی، وقتی که ديوار آنقدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشيدن نفسات را بر میگرداند، يک چیزی میگويد و زمزمه میکند که با همان ساعتها، هفتهها و سالها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمیآزاردت که پيشتر.
اين آن چيزی است که با سايه چشيدهام. سايه امروز پا به نود سالگی میگذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سايه. زمانی که ما همديگر را میشناسيم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نيست که از اين حرفهای لوس و بیمزه و خودشيرینطور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذرههای سرگردان هستی اين وسط میچرخیم. گرم میشويم. راه میرویم. هزار ساله هم تمثيل است و گرنه جايی که زمان بايستد يا رفع شود ديگر چنان همه چيز کش میآيد و امتداد پيدا میکند که گويی ازل و ابد به هم وصلاند.
سايه عالماش با عالم من فرق دارد. يعنی ماها در دنياهای متفاوتی، در فضاهای سياسی و اجتماعی يکسره متفاوتی رشد کردهايم – جدای فاصلهی سن جسمانی – ولی قرابتی و صميمیتی ديدهام و چشيدهام با او که هميشه انگار با هم زيستهايم. سايهی شاعر را همه میشناسند. يا دست کم فکر میکنند میشناسند. آن هم از روی شعرش. خيال میکنم عدهای – بعضی از کسانی که خيلی شعربازی میکنند – کاری به مضمون و مفاهيم محوری شعر سايه يا مثلاً جهانبينیاش ندارند. هر کسی يک چيزی برای خودش میسازد و با همان شاد است. همان قصهی «سايه گفتند که صوفی است به جان تو که نيست». اينجوری است که کفر و ايمان با هم جمع میشوند. سايه و خورشيد به هم متصل میشوند. اين تعبیرها هم گمراهکننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم میشود همدلی و همسخنی و همنفسی کرد.
ولی راستاش را بخواهید من فکر میکنم سايهی ما غریب است. هنوز هم غريب است. علت زياد دارد از حوصلهی اين يادداشت هم خارج است. ولی يک نکته کمی با فاصله از اين روايتهای شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. يا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چيزی که محمدرضا شجریان را شجريان کرده است همان چيزی است که از سايه، سايهی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که يکی از مردم و از زمانه میبیند مهمترین معیار و ملاک توفيق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانهی هر انسانی با او چنين میکند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نبايد سنجيدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جايگاهاش هويدا میشود. و این چنين است که میماند. چنانکه کمتر کسی است که غزلی يا بيتی یا نيممصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زباناش نباشد. چنين است که حتی در نظامی سياسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزير سر از جاهايی در میآورد که خوانده شدناش در آنجاها طرفه است و عجيب. به خيال من سایه در ميان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پيدا کرده. پيدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با يک نيممصرع درست و استوار و فخيم که گفته باشد میتواند جاودان شود. آدمی حتی با يک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگويد میتواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا میکند. همه خطا میکنند. حتی آنها که جاويد میشوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سايه. حتی آدم صفیالله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده میشود و برگزيده میشود همان جايی است که يوسف از چاه رهايی پيدا میکند. این بخت را – به خيالم – سايه داشته است.
آمدم ذکر خير تولد رفيقی بکنم. رودهدرازی کردم. رنجاش کم باد و شادیاش افزون و تناش بیدرد باد. ما با او خوشيم. زمانه با او خوش و خوشتر از اين باشد که هست. حال سايهی ما شايد اين است:
زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بیوفام کنی.
نوشتههای مرتبط:
- راز دل خاطرم نيست اين را پیشتر نوشته باشم اینجا يا نه....
- تدارک مافات دير زمانی است که اينجا – وبلاگ – گرد و...
- گر چه ماهِ رمضان است… (۱) با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان...
- تصحيح يک اشتباه امروز خبری در سايت هنر و موسيقی آمده بود دربارهی...
- اخبار معوقه! اين دو سه روز گذشته به مرحمت بد قولیهای شرکت...