۶

حاشیه بر غزلیات شمس شفیعی

نظری ذیل مطلب قبل آمده است و فکر می‌کنم به جای توضیح نوشتن ذیل‌ آن خوب است این‌جا روشن‌تر توضیح بدهم. ماجرا از دیدِ من روشن‌تر از این‌هاست ولی این نوع موضع‌گیری‌ها ممکن است «خاطر ساده‌دلی را پی کند». نویسنده‌ای با نام همایون داد نوشته است:

«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و… است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»

بنده البته به رغم تمام علاقه‌ای که به «کار»ِ شفیعی کدکنی دارم (خودش را از نزدیک نمی‌شناسم)، می‌توانم این‌ها را بیفزاییم (و درباره‌ی لحن نوشته‌ی نویسنده‌ی بالا سخنی نمی‌گویم):
۱. این کتاب،‌ اتفاقاً، به معنای دقیق کلمه کتابی است «درسی». چه ایرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم باید فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاس‌های اکابر و بی‌سوادها نوشته می‌شود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمی‌آید؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدین خرمشاهی فرق چندانی با همین «توضیحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفیعی در این گزینش و تفسیر، بسی بیش از همین کار ساده‌انگارانه‌ای است که به نگاه نویسنده‌ی بالا رسیده است). مگر دیوان حافظی که خلیل خطیب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضیحات و تعلیقات، «توهین به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس این کتاب‌ها می‌توان همچنان اسم برد؛ یکی دو تا نیستند). محض توضیح اضافه می‌کنم که همین دو کتاب اخیر، از مراجع دانشجویان دوره‌ی لیسانس ادبیات فارسی است (دوره‌ی فوق لیسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی ریاضی بودم، در دانشکده‌ی ادبیات وضع این بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ این‌ نوع آثار را بنده بسیار واجب می‌دانم.

 ۲. قرار نیست با چاپ غزلیات شمس، به مردم فخر بفروشیم و با ارایه نکردن معنای کلمه‌ای که یافتن‌اش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند،‌ بی‌سوادی‌شان را به رخ‌شان بکشیم؟ درست بر عکس نویسنده، من فکر می‌کنم که شفیعی با همین کارش، شأن معلمی‌اش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از یادداشت نویسنده بر می‌آید که مقدمه‌ی شفیعی با ارزش است و تعلیقات‌ و توضیحات‌اش بر غزل‌ها بی‌ارزش! من واقعاً معنای این اظهار نظر را نمی‌فهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسیاری از تعلیقاتِ شفیعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نیازی نداشتم باشم که آن‌ها را بخوانم (البته باید پرسید مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همین دانش بودم؟ پس همین‌ها را از کجا آموخته بودم؟)،‌ اما قطعاً می‌توانم نمونه‌هایی نشان بدهم که اگر در ذیل همین غزلیات نبودند، نه حساسیت مرا برمی‌انگیختند و نه باعث می‌شدند نکته‌ی تازه‌ای بیاموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بیتی عبور کنم و هیچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.

۳. نویسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مریدِ او بودن را ظاهراً نمی‌داند. برای من عجیب است که وقتی کسی کاری می‌کند که برای یکی ارزش‌مند و مفید است و تشنه‌ای را سیراب می‌کند، چرا دیگران باید با خشم و غضب یا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار دیگری را از میان ببرند و چیزی بنامندش در حد «توهین به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشته‌ی پیشین من، بسیار روشن بود: من از انتشار این کتاب ذوق‌زده شده بودم. دلیل‌اش روشن بود: از سبک و شیوه‌ی تعلیقات شفیعی کدکنی بر این نوع کتاب‌ها خوش‌ام می‌آید و بسیار نکته‌ها از آن آموخته‌ام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن این چیزها مستغنی هستند و دریای مواج معرفت و دانش‌اند، معلوم است که نیازی ندارد به این چیزها! این چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتید یا معنای عبارتی را در متنی نفهمیدید، حتماً مکلف‌اید بروید کتابخانه و دنبال لغت‌نامه دهخدا بگردید تا بفهمید بالاخره شاعر یا نویسنده چه گفته است؟ این چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همین معارف به دستِ اهل‌اش کرده است، این اندازه تحقیر و تخفیف کنیم؟ خوب «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن!» چرا این هم بخل و تنگ‌نظری و طعنه و تحقیر؟

۴. شفیعی کدکنی با این کارش ظاهراً صدای عده‌ای را در آورده است. با آن‌چه من از این دو جلد خوانده‌ام و دیده‌ام، این اعتراض‌ها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفیعی کرده وارد نمی‌کند. برای خواننده‌ی سرسری‌خوانی که به نکات ظریف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است میان کلی کار ادبی دیگر. درباره‌ی این چاپ، مقدمه و تعلیقات‌اش، من هنوز هم حرف دارم و در یادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمه‌ی شفیعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزش‌مندی است.

پ. ن. بد نیست این یادداشت دکتر پورنامداریان را هم بخوانید: «شفیعی کدکنی و خیل اندک‌مایه‌گان». و اصلاً چه باک؟ عین عبارات را بخوانید:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزه‌های مختلف ‌آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشه‌و کنار این مملکت سربرآورده‌اند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شده‌اند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمی‌رسند.

در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا می‌کنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفته‌اند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_  به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟  البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کرده‌اند. این جایزه‌های متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بی‌تردید بر بالای استاد کوتاه است.

بنده از رشته‌های دیگر دانشگاهی خبر ندارم،‌ اما حقیر چنان می‌داند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتاب‌های استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتاب‌های استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کرده‌است؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف می‌کنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،‌را هم در آثار خود ببینند.»

  1. مجيد گفت:

    داریوش عزیز، به قول خودت “چرا این هم بخل و تنگ‌نظری و طعنه و تحقیر؟” شما هم هیچ کم نگذاشته اید از طعنه و تحقیر.
    این تقریبا در نوشته‌های شما به نوعی رویه شده است که پاسخی را عجولانه و عموما غلاظ و شداد تهیع میکنید، فردا یا همان روز آن را کمی تعدیل میکنید. منتقد که سخن عجیبی نگفته بود. خدا رو شکر که دکتر پورنامداریان هم قصد مبالغه نداشته‌اند. نمیدانم دیگر چه بیشتر می‌توان گفت. همین متنی که نقل کرده‌اید نشان میدهد که در ذهن ایشان و بسیاری دیگر چه سیستم “رنکینگی” غالب است.
    من هم احترام بسیاری برای آثار دکتر شفیعی قایلم و بشیار هم آموخته‌ام اما همین مقدمه جای بحث زیادی دارد. سخنانی که در خصوص شمس تبریزی دارد و قبول برخی روایات مریدانه در مناقب العارفین و غیره. یا مثلا تشکیک بزرگی که دارند در خصوص اینکه ۲۵٪ غزلها در چاپ فروزانفر از مولانا نیست. ما شاید این را از ای ایشان بپذیریم. بهرحال جای تحقیق دارد اما بعد میگویند همان غزلها را در این گزیده آورده‌اند چون بین الدفتین بوده است. این روش قابل پذیرش است؟
    اما به نظر من بدترین نوع پاسخ به یک “منتقد” آن است که بگوییم “گر تو بهرت میزنی بستان بزن”. آخر نقش منتقد چیست؟ و این چه پاسخی است؟ شبیه آن را هم دکتر شفیعی آورده که دیوان کبیر را از کسی نگرفته‌اند. این نشان از خضوع علمی چندانی ندارد حتی اگر منتقدان همه کم‌مایه باشند.
    *******************
    یعنی واقعاً تشخیص تفاوت منتقد و بهانه‌جو و طعنه‌زن سخت است؟ برادر من! شما می‌فرمایید دکتر شفیعی گفته دیوان کبیر را از کسی نگرفته‌اند و این ایراد است و خضوع علمی ندارد. این چه استدلالی است آخر؟ یعنی حسن انوری، محمد جعفر یاحقی و این همه استاد دیگر که «گزیده» اشعار و متونی ادبی را منتشر کرده‌اند، بیجا کرده‌اند که کل متن را منتشر نکرده‌اند یا گزینش خودشان را داده‌اند بیرون؟ شما بفرمایید شفیعی چه باید می‌کرد که «شما» راضی می‌شدید؟ پاسخ شفیعی خیلی ساده است: گزینش او، سلیقه‌ی خودش بوده است و سلیقه‌ی او با سلیقه‌ی بقیه فرق دارد. در نتیجه، اگر کسی نوع دیگری می‌‌خواهد، می‌تواند به اصل‌اش رجوع کند. فوق‌اش، ایشان نظری شاذ دارد که مورد قبول من و شما نیستد، این چه رفتاری است که تمام دستاورد یکی مثل شفیعی را پوچ حساب کنی و بگویی توهین به شعور مخاطب کرده است؟
    اما نوشته‌های بنده: دوست عزیز! این‌جا وبلاگ است. محل انتشار مقالات علمی نیست. مجله‌ی ادبیات یا فلسفه هم نیست. اگر چنان انتظاری از آن می‌رفت، البته به جا بود که من دستخوش موج احساسات نشوم. و البته یکی از ویژگی‌های وبلاگ دقیقاً همین است که بعضی وقت‌ها، می‌شود آینه‌ی احساسات و عواطف آدم. پس نیاز به توضیح ندارد که این دیگر «رویه» نیست، بلکه خصلت وبلاگ است و چیزی هم جز این نیست. می‌شود گفت که بله، خوب است آدم آرام‌تر بنویسد. من هم به این واقفم و تلاش می‌کنم این‌گونه باشم. اما چنان موضعی که شما گرفتید چندان نسبتی با این وضعیت ندارد؛ شما ظاهراً بیشتر به احکام غلاظ و شداد می‌پردازید تا من.
    د. م.

  2. کریم فیضی گفت:

    دوست عزیر سلام
    پوزش های اینجانب را پذیرا باشید. می خواهم به جنابعالی اطمینان بدهم که منظورم چیزی نبوده است که شما درک کرده اید و تردید ندارم که منظور شما هم دقیقا برخلاف چیزی بوده است که من برداشت کرده ام.
    براساس جز پوزش چیزی برای گفتن نمی ماند و به اصطلاح سوء تفاهم شده است و سوء تعبیر والا مودی واحد است.
    حوصلخ تان هم قابل ستایش است که بر همه نقدها پاسخ می دهید. ما در ایران زمین اگر مجال اندیشیدن به انتقاد ها را هم احیانا داشته باشیم امکان – نمی گویم مجال – پاسخ نداریم. این نداریم از طرف کسی و مافوق و غیر ان نیست. یک امر دورنی شدن است. چیزی در ردیف حق از ان دیگری باشد بگذارید ما برویم و اجازه بدهید کمی نگران نباشم.
    به هر روی برای جنابعالی آرزوی موفقیت دارم. شوق تان را پاس می دارم و می گویم: حق به جانب شماست بی آنکه از جنس تعارف و از نوع مرسوم گفته باشم. واقعا عرض می کنم.

  3. مجيد گفت:

    داریوش عزیز
    ممنون بابت پاسخ. فکر کنم همین پاسخ نشان می‌دهد که تشخیص بین منتقد و بهانه‌جو و طعنه‌زن بسیار سخت است و هیچ هم ساده نیست. ببینید چگونه حمله می‌آورید و «شما» را برجسته می‌کنید. بهرحال من هم یک مخاطب آن کتاب مثل شما. ای بسا از چیزی راضی نشوم دیگر این‌ خشونت برای چیست. پیشتر هم که اظهار ارادت کردم تا شاهد همچو واکنشی نباشم که افاقه نکرد!
    استاد می‌توانست بگوید که این سلیقه من بوده است و البته دیگر سلایق هم هست. به قول مولانا “هر کس زدگر جامی مستک شده کالیوه”. اما این‌که دیوان را ازشما نگرفته‌اند طنین خوبی ندارد. حالا قضاوت با شما اگر ممکن است باور کنید که گردی هم بر آن دامن ممکن است بنشیند.
    بعد کجا کسی دستاورد شفیعی را پوچ خوانده است؟ یا حتی گفته که آن گزینشگران و اساتید دیگر بیجا کرده‌اند. چرا و چگونه این موضع را به بنده یا دیگران نسبت میدهید؟ این همان انصاف و میانه‌روی و اعتدال است که همیشه آن را در حوزه سیاست تبلیغ می‌کنید؟ انصاف هم خوب است.
    اما در خصوص آن رویه. خب البته وبلاگ آینه احساسات و عواطف و البته اندبشه وبلاگ نویس است و این تلاطمات هم در آن هست اما به قول خودتان می‌توانید آرام تر بنویسید تا چند ساعت بعد آن را تعدیل نکنید. باز هم به قول مولانا، پخته گرد و از تغیر دور شد. همه ما البته. بگویم که همین بهانه خونریزی دیگری نشود!. میشود با منتقدان و حتی بهانه‌جویانی مثل بنده مهربانتر و منصف‌تر بود. ما هم دوست داریم شما را اینطور ببینیم و مطلقا هم فقط نظر به آن احکام غلاظ و شداد نداریم و فقط دوست داریم آنها را کمتر ببینیم.
    *************
    عجبا! عجب حکایت تو در تویی است. وارد این بحث‌های کامنتی شدن کار بیهوده‌ای است. شما خودتان همین جمله را بخوانید یک بار دیگر: «توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است». به من هم نمی‌خواهد توضیح بدهید، ببینید خودتان اگر از همین لحن و زبان و بیان (بخوانید «انتقاد») راضی هستید، که هیچ. اگر هم نیستید، باز خودتان بنشینید کلاه‌تان را قاضی کنید.
    د. م.

  4. الماسی گفت:

    سلام بر شما
    شاید سکوت بهتر باشد در پاسخ به برخی نظرات ، شاید. ازبعد عرفانی ببین بلاخره خموش هم تخلص مولانادر بسیاری از غزلیات اوست.شاید جواب دادن به برخی از بدیهیات افتادن در دوری باطل است…

  5. همايون داد گفت:

    آقای ملکوتیان عزیز
    سلام
    این بار چندم است که از خواندن وبلاگ شما پشیمان شده ام،‌ چرا که متأسفانه هنوز یاد نگرفته ام که هر چه می خوانم، بپذیرم؛ و ظاهراً در این صفحات محترم ملکوت باید هر چه از شما خوانده می شود، پذیرفت، وگرنه شما نیز- چون من- چیزی از «تنگ‌نظری و طعنه و تحقیر» کم نمی گذارید. من البته هرگز ناراحت نمی شوم، چرا که در میان اهالی علوم انسانی در این مملکت، حتی آنها که از این مملکت هستند و در آن نیستند، این رفتارها عادی است. به هر روی، شما مانند دفعات قبل، که لابد چون با نام دیگری و چند سال پیش نظرم را فرستاده بودم مرا به یاد ندارید، باز هم مرا شرمنده الطاف خود کردید. اما چند نکته:
    ۱. بنده عرض کردم: «علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.» اگر درباره شما اشتباه کرده ام و شما علاقه ای به شخص ایشان ندارید، از شما می خواهم مرا عفو بفرمایید و از سر تقصیراتم بگذرید. اما درباره دوست دیگری که نامش در این متن آمده باید بگویم که در علاقه شخصی ایشان به دکتر شفیعی اندکی تردید ندارم (چون اگر اشکالی نداشته باشد،‌ او از دوستان من است). و باز تأکید می کنم که علاقه به یک نفر بد نیست، اما نقد و تحقیق «جای دیگر نشیند».
    ۲. من با نوشتن و خواندن کتاب درسی هرگز مشکلی ندارم. بله همه ما علممان را از همین جاها به دست آوردیم. کتاب های خطیب رهبر خوبند، «حافظ نامه» خوب است و… اما فراموش نکنیم که در روزگاری که چاپ کتاب درسی از مشاغل خاص استادان دانشگاه در کنار ساخت و ساز آپارتمان و… است، نوشتن کتاب درسی جای بحث دارد. البته بی تردید منظورم این نیست که همه استادان دانشگاه و از جمله شفیعی مشغول این کارها هستند (سوگند نیز لازم است که منظورم این نبوده است؟). بحث دیگر درباره کتاب درسی این است که همین کتاب درسی دو جلدی را در دوره کارشناسی ادبیات فارسی استادان صرفاً برای یک درس اختیاری می توانند معرفی کنند: «غزلیات شمس». بسیاری از دانشکده ها هم این درس را ارائه نمی کنند. در مقاطع بعدی هم اصولاً چنین درسی وجود ندارد. از سوی دیگر، ما چنین کتابی پیشتر داشته ایم و همیشه استادان آن را معرفی می کرده اند: گزیده و شرح غزلیات شمس، سیروس شمیسا.
    ۳. «نخست این‌که، اساساً در این حوزه‌ها، هر اثری که از قلمِ توانای محمدرضا شفیعی می‌گذرد، نیازی به تأمل و توقف دارد و باید ایستاد، نشست و در محضرش درس آموخت.» این جمله شما مستند بسیاری از سخنانی است که برایتان نوشتم.
    ۴. من نه علم شفیعی را دارم نه ادعا می کنم که از او بهتر می زنم تا این سخن شما را جدی بگیرم: «گر تو بهتر می زنی، بستان بزن». راستی،‌ از کجای سخنانم این تصور در ذهن شما ساخته شد که من ادعا می کنم که بهتر می زنم؟! استدلالات شما مرا یاد امام محمد غزالی می اندازد دوست عزیز. خوبند البته، ولی کمی دیر است برای این گونه اندیشیدن و به دیگران فشار آوردن. آیا اگر کسی که نمی تواند تیمسار باشد،‌ نمی تواند سرباز صفر هم باشد؟! منظورم این است که اگر کسی شفیعی کدکنی نیست، نمی تواند به نوشته او هم نقدی داشته باشد؟ این را هم بگویم که من علیرغم تمام کوچکی هایم هرگز به کسی حسادت نکرده ام و نمی کنم و در این باره شما یک عذرخواهی بابت این تهمتی که به من روا داشته اید، به بنده بدهکارید: «…خشم و غضب … حسادت و نفرتِ آشکار..».
    ۵. از شما بسیار سپاسگزارم که چندباری در شرح کلمات بنده از وا‍‍ژه «ظاهراً» استفاده کرده اید. اما جالب است که بعد از آن، بر مبنای همان «ظاهراً»، نتیجه گیری قطعی کرده اید! مثلا: «ظاهراً از یادداشت نویسنده بر می‌آید که مقدمه‌ی شفیعی با ارزش است و تعلیقات‌ و توضیحات‌اش بر غزل‌ها بی‌ارزش! من واقعاً معنای این اظهار نظر را نمی‌فهمم.» مسلماً بر مبنای یک تصور نمی توان و اخلاقاً نباید این گونه نتیجه گیری کرد.
    ۶. گشاده رویی و اندکی آزادی ذهنی برای کسی که در حوزه علوم انسانی،‌ آن هم حوزه هایی که جنابعالی به آن علاقه مندید، به نظر این حقیر، از واجبات عینی و مؤکد! است.
    ۷. تردیدی ندارم که این سخنان هیچ تردیدی در تفکرات شما ایجاد نمی کند. اهمیتی هم ندارد. به امید خدا روزهای آینده، ماه های بعد، یا نهایتاً‌ تا چند سال دیگر همدیگر را از نزدیک خواهیم دید و یک دل سیر حرف می زنیم، نا سلامتی تا حدی هم رشته ایم. به هر روی، اگر از من رنجیده شده اید، از شما عذر می خواهم.
    در پناه خدا باشید

  6. salman گفت:

    آقای داریوش باید خدمتتون عرض کنم که شما بویی از فرهنگ موسیقیایی نبردین و لیاقت نظر دادن راجع به استاد همای رو هم ندارین

|