سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهاديم و ما را به سخت‌جانیِ خود اين گمان نبود. پيشتر نيز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی اين روزها شوری بی‌نهايت در من افکنده است و عنايت‌های حضرتِ دوست و نوازش‌های دست کريمِ عشق، نثارِ بارانِ شُکر و شِکَر است. تلخی‌های جهان را روی پايان نبوده است و نيست، اما گويی در اين «رستخيزِ ناگهان وين رحمتِ بی‌منتها»، زهر به گوارايیِ انگبين در کامِ تلخ و جانِ عبوسِ عسس‌ديده‌ام می‌نشيند.
چندان که در اين سودا خون دل خورديم و رنگِ رخ صفرا کرديم و تن نحيف، خلق را گمان افتاده بود که در آستانه‌ی مماتيم. ساعتی پيش، رضوان که از سفر يمن بازگشته بود پرسيد: «قصد قالب تهی‌ کردن داری؟ راهی ديارِ لامکان شده‌ای؟ هنگامِ وفات است؟». پاسخ دايمِ من به همگان اين بود که: «رخِ زرين من منگر که پای آهنين دارم»! اين جسدِ زار و نزار مثالِ «کالعرجونِ القديم» بود و دوران به سوی ديگری گويی می‌گردد که تا بدرِ منير، نه که آفتابِ جانی جانان در شکفتن افتاده‌ايم. امروز که حوالی خيابانِ آکسفورد را تا دانشگاه قدم می‌زدم، اين ابياتِ سايه وردِ ضميرم بود که:
بر آر ای بذرِ پنهانی، سر از خوابِ زمستانی / که از هر ذرّه‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آبِ پاکی ريختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم
آنچه که مدام پيوندِ جانِ من است، هنوز هم آرزوی شادی و نيکبختیِ آدميان است. عهد جاويدِ من، نشرِ طرب است و بسطِ شادی. باشد که چندانِ نظرِ عنايت و سخاوتِ عشق بلند باشد که خاک را گوهر کنيم، گرگ را يوسف کنيم و شوری در جانِ خستگان و آزردگان افکنيم. مددی کنيد تا به سربلندی از اين ديرِ پست درگذريم.


Posted

in

by

Tags: