خيلی وقت است که در پیِ اين ترانه بودم. برای بغضهای امشبی که گذشت، کوچهسارِ شب را میگذارم روی صفحه. دستِ پری خانم درد نکند که مرا در اين قحطشهر ترانه و آواز با مجموعهاش رهانيد. طفلک خودش اينها را گوش نمیدهد. میگويد گاهی ناخودآگاه اينها در ماشين روشن است و تا بيايد بفهمد چرا، اشکهايش سرازير میشوند. نگو با شنيدن اين نالهها، تير به جای زخمها مینشيند. آدم اگر دردی در درونش نباشد، با شنيدن اينها شايد فقط کمی اعصابش خرد بشود. اما اگر تو هم روزی رنجِ جدايی کشيده باشی، هر چقدر هم که پوستکلفت و بیعار باشی، جايی گريه را بیبهانه سر خواهی داد. حکايت من اما اين است که: «ز بس که گريه نکردم، غرورِ بغض شکست»!
مطلب مرتبطی یافت نشد.