۹

سکوتِ ولیعهد

روزگاری است که قبله‌ی عالم از جهانِ قبله‌گی فاصله گرفته است و قبیله‌ی عالمان را اختیار کرده است. این روزها، ولیعهد بارگاه خموشی گزیده است. ما یک تشر زدیم به ولیعهد، رفت گوشه‌ی حرم کز کرد. ظهیر جان هم که صدر اعظم آمده است، فراغت پیدا کرده است از سعایتِ ولیعهد! باری تشرِ قبله‌گی کماکان به جای خویش باقی است. سیاحِ ملکوت هم این اواخر آمده بود وارد صحنه‌ی تیاتر. آن آواره هم بد اقبال بود. سرش ترقی خورد به تشرِ همایونی. القصه، مزید تذکر یادآوری می‌کنیم که از این ساعت به بعد تنها در ذیل همین مطالب قبله‌گی سعایت هم بکنید. رقعه‌ی جواهرآسای همایونی را تنها برای خاطرِ ولیعهدِ ساکتِ خونِ دل‌خور نوشتیم.
قبله‌ی رقیق‌القلب!
اینجاست:

  1. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت، با خبر شدیم، کهیرالملکوت بهبود یافته؛ و دوره ی نقاهت سر آمده، فقط کمی خارش باقی است که شکر رب العالمین با دو سه نامه و پیغام و پسغام که بین ما و ظهیرالملکوت بر قرار شود، سر قبله ی عالم گرم می شود و به کلی خارش را از یاد می برند. ظهیر هم که کهیر زده بود همین دوران را سپری کرد و الحمدلله حالش خوب شد. البته گوشت شکار هم بی تاثیر نبود، کاش ایشان اقلا یک ران می فرستادند حرم که ما هیچ، اقلا سلطان بانو نوبر کنند.
    نوش جان شان. گوشت شکار نخوردیم، نخوردیم. این بهتر است که گوشت شکار بخوریم و آنهمه سعایت و چه و چه پشت سرمان راه بیفتد.
    نه شیر شتر مرغ، نه حرف و حدیث ظهیرجان.
    ولیعهد معمولی

  2. safoora گفت:

    هنوز ما را اهلیت ِ گفت نیست…

  3. این تصویر شاهکار ماست! در افطارخانه ی جردن در جوار سید ی با قالی پرنده روزی خوش داشتیم. یادش به خیر باد! تازه قبله ی عالم را دیده بودیم.

  4. مهشا گفت:

    ما ندانستیم چه کسی قبله‌ی عالم را سیه‌روی خواسته !!!
    و ایضاً این که این سیه نمایی اثر سوگلی حرم است یا اصل آن چهره ‌و تمثال مبارک همایونی؟
    به هر حال زیبد که تمثال مبارک را بر دیوار بارگاه همایونی زنند که آیندگان و روندگان بهره ‌ببرند و حساب کار خود بکنند.
    فقط نمی‌دانم چرا این چهره‌ی معصوم سیه‌نمایی شده زبانم لال ما را یاد بابا لنگ دراز می‌اندازد؟!!!
    قد جسارت نبود
    ..
    «ا-:)

  5. سيد گفت:

    از ما به سلطان بانویتان:
    خدمت مخدره علیه معروض دارد. آن هنگام که با قالی فکسنی مان. حضرتش را از طیاره خانه کول کرده به افطاری ناچیز دعوت کرده بودیم آنقدر سیاه روی نگشته بود که قلم علیا حضرتش نمایانده.
    حالیا عرض حالی کوتاه داشتم که به طریق مقتضی اصلاح فرمایید تا مبادا بد خواهان بل گرفته و همین عطاری ما را گل گرفته و از دو لقمه قوت لایموت باز مان دارند.
    که از سلیمانی و حضرتیتش همان قالی فکسنی برایمان باقی مانده. هد هد که بی وفا درآمد.
    تا باز به غار خویش خزییم.
    باقی بقایتان

  6. وليعهد گفت:

    الساعه که از خواب بیدار شدیم، به این فراش ها گفتیم پرده ها را بزنند کنار قدری آفتاب ببینم بلکه دل مان باز شود. همان وقت شنیدم که سیدالملکوت صبح علی الطلوع رفته بوده به سلام صبگاهی سلطان بانو. کاش بیدارمان می کردند تا قدری اختلاط کنیم و من از دو رویی ظهیر جانم بگویم. از شدت علاقه می کند، قبله ی عالم، شما به دل نگیرید.
    دلیعهد بیدار

  7. سيد گفت:

    از کمترین سید آل السادات به ولیعهد پر شوکت قدر قدرت دربار همایونی
    جانم فدایت. این کمترین از آن رو به سلام صبحگاهی خاتون حرمین شتافت که از باب اصلاح مگر تصحیح گردد جفایی که بر آبدارخانه این کمترین در این ملک رفته است.
    که حضرتش در آن زمان اینقدر سیه روی نبودند که در این صناعات مغربیه نشان داده شده اند.
    البته اگر رخصت دهید عرض کنیم که به گمان حقیر آنچه که از باب تمثال مبارک همایونی نشان داده شده. غلط نکرده باشیم از اعمال عمله اکره استکبار بلاد فرنگ است تا شاید براین تصور خام پنداشته اند که از اینرو خواهند توانست حضرت را رو سیاه نمایند. که خود بهتر مستحضرید که در این باب تا چه حد استادند.
    که سیاه شود هر که در او غش باشد.
    حالیا خواهانم که آن مقام مکرمه ولایت عهدی وساطت کرده میان حقیر را با خاتون صلح داده که مگر به اکرام تان این جفا از آبدارخانه برداشته شود و ما بتوانیم بر مدار قدیم به کار خویش پرداخته بر غار خویش پناه بریم که آخرین باقی مانده از ماترک ایام ماضی می باشد.
    باقی بقایتان

  8. صاحب ارض ملکوت گفت:

    گفتید سیاهی؟
    سیاه نامه تر از خود کسی نمی‌بینم / چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود؟
    اما:
    کردار اهلِ صومعه‌ام کرد می‌پرست
    این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او
    ×××
    مکن به نامه‌سیاهی ملامتِ منِ مست
    که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
    چون:
    من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه (عکس سیاه؟)
    هزار شکر که یارانِ شهر بی‌گنهند!
    این سیاه کاری همه از خودِ ماست نه سلطان بانو! سیاه‌کاری هم نیست، فقط سایه‌کاری است! شما حروف را مقلوب کردید، سایه شد سیاه. حروف که گناهی نداشتند!!

  9. وليعهد گفت:

    پیشتر ها باید به عرض می رساندم که سایه ی سلطان بانو بر قبله ی عالم نه این که سنگین باشد، نه. زبانم نمی چرخد که بزنم به هدف. یک جورهایی سایه ی سلطان بانو قبله ی عالم را مه آلود می کند، وگرنه قبله ی ما مثل ماه شب چهارده می درخشد و برق می زند. دم غروبی عکاسباشی را فرستادیم، کارسازی کرد، محظوظ شدیم. حیف که قبله یادشان رفت یک گلی، چیزی در دست بگیرد و به سلطان بانو لبخند ملیح بزند. یک جورهایی به نظر می آید که در این عکس، قبله دارد به ظهیر جان تشر می زند.
    خوش مان آمد.
    ولیعهد یکه تاز

|