۴

برلین دیوار ندارد دیگر!

چندین ساعت است که قبله•ی عالم خاکِ دیار پروس را منور ساخته•اند. ولیعهد بارگاه و اکرم خانم اسبابِ شرمندگی خاقانِ جهاندار را فراهم کردند و اینک در آستانه•ی ولیعهدِ سلطانِ صاحبقران نشسته•ایم و «گل به کنار است و باده به کار است». همواره گفته بودیم که شوکتِ شهریارانه•ی ما از آتشِ جان منبعث است. باری بگذریم که سخن بسیار است. امشب که از راه رسیدیم، درگاهِ نشینانِ ملکوت یکی پس از دیگری زبان به ملامت سلطان گشودند که قبله•ی عالم التفاتشان کم شده است. اینها پاک غافل•اند از این همه مشغله•ی حضرت سلطان. مگر سلطان اندرونی ندارد؟ بیرونی ندارد؟ چرا شأن سلطنت خاقان جهاندار را رعایت نمی•کنید؟ فردا که سطان بانو مشرف سرای مقدسه شدند، به خدا دیگر مجالِ نفس کشیدن نداریم! همین دو سه روزی که سایه•ی همایونی ما بر رؤوس آسمانیِ شماست، قدر ما را بدانید که معلوم نیست که فردا و فرداها چه می•شود. باری بگذریم که قصه دراز می•شود. الساعه ولیعهد بارگاه سیگار به لب در معیت سلطان نشسته•اند و در بحر مراقبه فرو رفته که حضرت خاقان چه مرقوم می•کنند! هم اینک لبخندی نمکین از رؤیت مرقومه•ی شهریارانه بر لبِ ایشان نشست. خنده•هاشان جاوید بادا! طرب از جانشان دور مباد هیچگاه که همواره قلبِ ذاتِ اقدس همایونی را شاد می•دارند. عجالتاً برویم که وقتِ دردِ دل و گفت•وگو با نایب•السلطنه است که دلش خون است و وقت تنگ است. می•گوید امشب قصدِ سعایت دارد. نمی•دانم سعایت که؟ باری نگران نباشید. ولیعهد ما دلش صاف است. همه•ی سخنانش از سرِ صدقِ دل و صفای ضمیر می•آید. ولیعهد می•گوید: «ظهیر چیز کرده است! فقط می•خواهم بدانم چرا چیز کرده است؟» شرح ماجرا را فعلاً سلطان نمی•داند. تا ببینیم بعد چه می•شود. سلطان به خلوت می•روند عجالتاً. بدرود تا صبحِ روزِ بعد که بارِ عام خواهیم داد.

  1. ali گفت:

    قبله عالم به سلامت
    امید داریم که از تجدید دیدار با ولیعهد ملک همایونی شاد گشته باشید و خاطر مبارک از سعایت ولیعهد بارگاه و کوتاهی های چاکران دربار مکدر نگردد. در عجبم از اینکه ملک پروس چگونه تواند این بار گران را تحمل کند. ایام به کام و قبله عالم مستدام .
    در ضمن از مرقومه قبله عالم به نشان دانستیم که جای گله نیست به واسطه مشغله فراوان , خصوصا در اندرونی بارگاه همایونی !!!.
    گریزی نیست از این تعلق میمون و پیوسته در پیرامون بارگاه همایونی حضور نا ملموس خواهیم داشت تا اذن دخول دهند.. اگر چه …
    بگذریم . برایت داریوش عزیز آروزی شادی در سفر و حضر دارم . سلام مرا به دوستمان آقای معروفی برسان.
    این ترانه الهه ناز هوش از سر میبرد و تمرکز را از آدمی میگیرد ولی باز هم نمی توانی از آن دل بکنی .
    خوب بود آلبومی از ترانه های ماندگار می گذاشتی و آن هم خودش صفایی دیگر به بار گاه میداد.
    شادی ات برقرار باد و عزت مستدام.

  2. ظهيرالملکوت گفت:

    قبله عالم به سلامت بادا. از خبر سفر همایونی به بلاد بوهمیه مشعوف شدیم. حالیه که ذات اقدس همایونی در آن بلاد هستند خوب است که پادرمیانی کنند و ولیعهد بارگاه را در التفات به ظهیرالملکوت ترغیب نمایند نه این که در غیاب ما بنیشنند و غیبت کنند و الفاظ مبهم بر زبان آورند. خدا می‌داند که چقدر دلمان برای آن خانه که ولیعهد چراغ آن است، تنگ شده. هرچه برید، ملطفه‌های ظهیرالملکوت را به آن خانه روانه می‌کند، بی‌جواب برمی‌گردد. شما خودتان می‌دانید که ولیعهد صاحب سر و راز ماست و ما روزی نیست که بی یاد او بنشینیم. اما چه چاره با بخت گمراه؟

  3. ali گفت:

    قبله عالم به سلامت.
    باز هم همان شد که در رقعه قبلی که خدمتتان ارسال داشته بودیم رخ داد!!!
    پوزش ما را از این معاصی و قصور ناشی از ضعف بنیه نثری بپذیرید . از التفات قبله عالم بر تصحیح اغلاط املایی دستنوشته های این کاتب قاصر دور افتاده از نثر ونظم سپاسگزاریم . شاید بخشی از آن ( البته شاید هم بهانه باشد ) نشات گرفته ازاین حال و هوای ملکوتی ارض ملکوت باشد که هوش وعقل از سر میبرد. باز هم درود و بدرود.
    باز هم ترانه ای دیگر از میراث ماندگار عرصه هنر این سرزمین و باز هم افسونی دیگر .

  4. وليعهد گفت:

    ظهیر جان چقدر ذکر خیر بود ما دفاع کردیم. قبله ی عالم قصد داشته چیزی را تعریف کند، از دستش در رفته، تحریف کرده، عیب ندارد. ما کجا و سعایت؟ باور بفرمایید ما برید و جرید حضرت را می خوانیم و دست مان کوتاه است. بخدا وقت کم می آوریم و آه می کشیم. دیروز هم بعد از خراب کردنِ دیوار برلین، در گیر کار برگ بودیم. دستور دادیم تمام خیابان های برلین را با برگ های جور واجور تزیین کنند که وقتی قبله راه می رود پاهاش را روی برگ بگذارد. آخر نازک دل است ترسیدم برنجد و باز بیفتد به تعریف کردن از یک ماجرایی. وگرنه خدا سر شاهد است که ما گفته بودیم ظهیر جان چرا چیز نکرده، نمی دانیم چی می خواستیم بگوییم اینجوری شد. خودتان می دانید که ما حتا غیبت نازک الملکوت را هم تاکنون نکرده ایم. اگر خاطر مبارک باشد، ماجرای باغ سیب و این چیزها را به زبان نیاوردم.
    شما تصور کنید اینهمه سیب! اگر شما دیدید، ما هم خورده ایم. آدم باید خیر داشته باشد، نه اینکه در لندن باغ سیب داشته باشد و چه می دانم.
    باز با شما که هستیم گاهی این حرف ها هست، اما با قبله ی عالم ما فقط از قیمت آهن حرف می زنیم. فرمودند مس کنید مرحمت فرموده و از این جور تمثیلات. باری ظهیر جان دلم برایتان شده قدر یک ارزن.

|