۱۱

خدای ابلهان و خدای عالمان!

دیدم امروز امیر سوشیانت قصه‌ای دراز نوشته است درباره‌ی براهین اثبات خدا. شگفت‌زده شدم اول. خودم اگر بودم، شاید پنج شش سال پیش، بعید نبود چنین افکاری داشته باشم. اما راست‌اش را بخواهید، هیچ وقت دنبال «اثبات وجود خدا» نبوده‌ام، علی الخصوص از روی کتب دینی یا کتب انتقادی-عقلی بشر. برای من وجود خدا – یا دقیق‌تر بگویم خودِ خدا – یک اصل موضوعه است. اصول موضوعه‌ی هندسه‌ی اقلیدسی را که یادتان هست؟ برای آن اصول نه می‌شود برهان اقامه کرد و نه می‌توان ردشان کرد. کسانی که فلسفه‌ی علم و مخصوصاً فلسفه‌ی ریاضی خوانده‌اند پیشینه‌ی بحث و جنجال‌های رفته بر سر آن را نیک می‌دانند. نکته‌ی اساسی این است که اصل موضوعه‌ی «خدا» به زندگی من جهت می‌دهد و وجود نیرویی برتر – بدون حواشی و زواید بحث‌های متکلمانه – رنگی دیگر به زندگی من می‌دهد. وقت‌ِ گران‌بها را هم صرف بحث و جدل با این و آن نمی‌کنم که حالا آیا واقعاً خدا وجود دارد یا ندارد! خدای برای من هست. وجود دارد. آشکار و عیان است. مثل ابر، آسمان، دریا، کوه، خورشید. من خدا را حس می‌کنم، با تمام تار و پود وجودم. چنان‌که از وجود «نگاه» آگاه‌ام. چنان‌که می‌دانم که اکنون دارم نفس می‌کشم. درک من از خدا شهودی‌تر از آن است که حاجت به برهان‌های غریب داشته باشد. زندگی بشری معضلات پیچیده‌ی زیادی دارد که می‌توان وقت صرف تبیین فلسفی و معرفتی آن‌ها کرد. بحث اثبات وجود خدا (یا نفی وجود خدا) همان بحث جبری و اهل قدر است که هرگز پایانی ندارد. خدا هست، چنان‌که ماده هست، چنان‌که انرژی هست، چنان‌که نور هست: الله نور السموات و الارض، نه همین نور فیزیکی که ذره و فوتون دارد.  اما چه باک! بگو نور، بگو انرژی، بگو خورشید. فرقی نمی‌کند. وقتی آن‌که به او باور داری زندگانی‌ات را پر نور و آرام می‌کند – اصلاً متلاطم و آشوب‌زده می‌کند – بگذار بکند. خوش باش با او!

نکته‌ی دیگر باور داشتن به دین و خداست. بسا کسان استدلال کرده‌اند که خدایی را که چنین کند و چنان کند می‌خواهیم و مثلاً چنان خدایی را نمی‌خواهیم. این فهم از خدا و دین، فهم «انسان»‌ها از دین است. فهم‌های انسانی بسا اوقات دستخوش امیال بشری می‌شود و خدایی را برای ما تصویر می‌کنند که یا خود تجربه کرده‌اند یا خود چنان می‌خواهند. همیشه خدای لطیف‌تر، رحیم‌تر، رئوف‌تر و عاشق‌تری هست!

پس لبیک یا جلال الدین رومی:
احمقی‌ام بس مبارک احمقی است
که دل‌ام با برگ و جان‌ام متقی است

پ. ن. بحث‌های علمی و عقلی را می‌گذارم برای نوشته‌ای دیگر. آن‌چه نوشتم، حس بود و دریافت درونی. منطق عقلانی نمی‌خواهد. اگر نظر می‌دهید، لطفاً توجه داشته باشید این نوشته حس است، نه استدلال!

  1. سوشیانت گفت:

    داریوش عزیز؛ کاش همه بسان تو از فطرت خود می آموختند.
    بی شک خدا شناسی فطری که به آن نیز خواهم پرداخت، سهل الوصول ترین راه است. برای من نیز چنین بوده و هست. چه کنم که بارها دیدم که چگونه شیرازه ی اعتقاد خداباوران بی اطلاع را به اندک لرزه ای، دچار لطمات بعضا جبران ناپذیری می کنند. درد است. نه؟

  2. oscillator گفت:

    در ریاضیات قضیه‌ای هست بنام “قضیه ناتمامی گودل”. این قضیه بیان می‌کند در هر سیستم صوری اصول موضوعه، مانند ریاضیات، همواره مسائلی باقی می‌ماند که بر پایه اصول موضوعه‌ای که سیستم را تعریف می‌کنند نه می‌تواند ثابت و نه رد شوند. اولین برخورد من با این قضیه، مساله اثبات وجود خدا را برای همیشه حل کرد، بنظرم رسید که با توجه به این قضیه پاسخ فطری بهترین جواب است!

  3. مهدي.د گفت:

    جالب بود و خواندنی و البته جای فکر داشتنی. حیف که سهمیه ی فکر بنده روزی ۳۰ ثانیه بیشتر نیست.

  4. لقماني گفت:

    به نظرم اگر از اصل موضوعه استفاده نکنی بهتر است چون اصل موضوعه ممکن است
    در دستگاههای مختلف تغییر کند مانند اصول موضوعه هندسه نا اقلیدسی و اقلیدسی دنیای جدیددی
    در مقابل هندسه قرار داد یا اصول موضوعه در منطق ارسطویی ومنطق فازی بسیاری از استنتاجات را مورد خدشه یا نا معتبر میکند.
    ولی کلمه حس یا نیرو یا انرژی حتی نور البته نور علی نور یعنی نوری برتر از این نور
    خیلی به حقیقت نزدیکتر است بعد از توافق بر سر این کلمات نوبت چگونگی بهره گیری از این
    نیرو است باب مباحثی چون تجربه ناب واشراق باز میشود که در فلمرو حکیمان وعارفان است
    با تشکر

  5. فرشاد گفت:

    با تشکر از بخش طربستان، چه خوب بود امکان داون لوود موسیقی هم وجود داشت!

  6. ماکوان گفت:

    سلام آقای داریوش نوشته زیبایتان را خواندم و لذت بردم.من فکر می کنم که هر کسی با ذهن دست نخورده و عاری از هر گونه تشویش در این باب فکر کند جای پای خدا را در عالم بلکه خود خدای را خواهد دید یعنی بایستی برای دیدن نور اسماوات والارض بایستی “بصیر” بود

  7. سمیرمی گفت:

    داریوش عزیز.
    حتما جنابعالی هم آن مغالطه نه چندان معروف “می دانم ، ولی” را می شناسید. مثلا آنجا که سخنرانی می گوید: “می دانم که وقت تمام شده و شما هم خسته اید، اما این نکته را هم بگویم که..” و بدین گونه با یک اعتراف به نادرستی عملش، ادامه ناروای کارش را روا تلقین می کند.
    در پی نوشت این نوشته تان من همچین مغالطه ای را احساس می کنم. یعنی اعتراف می کنید که استدلال نمی کنید و به من خواننده تلقین می شود که حالا که ایشان صادقانه به احساسی بودن گفتارش اعتراف می کند پس احتمالا حرفش درست است. اگر هم حرفش نادرست است منظور حرف درستی را دارد که چون احساسی است بیان نشده یا بیان نشدنی است.
    ***
    دوست عزیز،
    نه. این‌جا مغالطه‌ای صورت نگرفته است. «اگر» لازم باشد برای کسی اقامه‌ی دلیل بکنم در باب وجود خدا، البته شکل و ظاهری عقلی خواهد داشت. من در این نوشته هیچ کس را دعوت نکرده بودم که به اعتبار «احساسی» بودن و «شهودی» بودن درکِ من از خدا، شما هم بیایید بپذیریدش. اتفاقاً چه بسا آن‌ها که خیلی دغدغه‌ی عقلانیت انتقادی دارند، صریح بگویند این نوشته‌ نه چیزی به معرفت ما می‌افزاید و نه چیزی از آن می‌کاهد و لذا لزومی ندارد در سلسله‌ی «استدلال»ها لحاظ شود.
    اگر حرفِ شما این است که ممکن است کسی خدای ناکرده با خواندن این نوشته «گمراه» شود و «شهوداً» به وجود خدا ایمان بیاورد، نه من مقصرم و نه شما تکلیفی اخلاقی و وجدانی دارید. نه تنها از این نوشته، بلکه از ده‌ها نوشته‌ی احساسی من یا دیگران، درباره‌ی خدا یا غیرخدا، می‌توان همان جهتی را گرفت که شما فرموده‌اید. پس مطلقاً با شما موافق نیستم که این نوشته از جنس نوشته‌های «می‌دانم، ولی …» است. آن حرف زمانی صحیح بود که می‌نوشتم: «می‌دانم باید وجود خدا را ثابت کرد، اما . . . ». حال آن‌که من هرگز نفیاً یا اثباتاً درباره‌ی لزوم اثبات وجود خدا حرفی نزده بودم. این هم از توضیح منطقیِ حرف‌ام. باز هم ایرادی هست؟
    حرف من خیلی جدی‌تر از این‌ها بود. من اصلاً‌ وارد وادی «اثبات وجود خدا» نمی‌خواهم بشود. هیچ الزامی هم نمی‌بینم. نقل این براهین فقط به کار بحث و بررسی و تحقیق متکلمانه یا تاریخی می‌خورد و بس.

  8. رضا گفت:

    با سلام
    راضی هستیم به رضای او
    یا حق

  9. Omid/ امید گفت:

    حتما می دانی که همان اصول موضوعه هندسه اقلیدسی که کاملا بدیهی هم به نظر می رسند، امروزه به چالش کشیده شده اند و هندسه های جدیدی پا به عرصه وجود گذاشته اند که اصول موضوعه هندسه اقلیدسی را نفی می کنند! مواظب باش خدای تو هم به این راحتی نفی نشود!
    ***
    بله. اما اگر ریاضی خوانده باشید، می‌دانید که اصول موضوعه‌ی هندسی اقلیدسی خارج از فضای هندسه‌ی مسطحه به چالش کشیده شده است. چنان‌که قوانین سه‌گانه‌ی نیوتن در فضاهای مکانیکی زمینی هنوز صادق هستند اما در فضاهای نسبیتی از کار می‌افتند. موقع‌شناسی چیز مهمی است. اما من وجود و درک از خدا را بر پایه‌ی هندسه‌ی اقلیدسی بنا نکرده‌ام که نفی هندسه‌ی اقلیدسی تضعیف‌اش کند. آدم از «مثال» برای تقریب به ذهن استفاده می‌کند. مثال جای استدلال را نمی‌گیرد. مثال، فقط شهود و درک باطنی آدم را تقویت می‌کند و آن را محسوس‌تر می‌کند. همین و بس. پس نگران نباشید. خدای من با حضور یا عدم هندسه و اقلیدس بلایی سرش نمی‌آید! شما خاطرتان جمع باشد!!

  10. محمود گفت:

    زین خلق پر شکایت گریان دلم گرفت
    رقص و سماع و هی هی میدانم آرزوست

  11. mazdak گفت:

    اینکه خدا ناباوران با صدمات زندگی و از ترس
    خدا پرست میشوند، دلیل وجود خدا نیست،بلکه
    اثبات این است که خدا زائیده ترس آدمی است !
    —-
    قضیه ناتمامیت گودل پیوندی با اثبات و یا رد وجود
    خدا ندارد. نمیتوان گفت که چون گزاره های
    اثبات و یا ردّ ناپذیری وجود دارند، پس هر موجود
    ادعایی ، مثلاً دراکولا، که اثبات نمیشود، وجود دارد.

|